جنگ و برافتادن قاجار
اعلام بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول
شاهنشاهی
آبان ۲۴۷۳
میلادی
نوامبر ۱۹۱۴
خلاصه
در آبان ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۴۷۳ شاهنشاهی)، برابر با نوامبر ۱۹۱۴ میلادی، دولت ایران به ریاست میرزا حسن خان مستوفیالممالک، رئیسالوزرای سلطان احمد شاه قاجار، بیطرفی کشور را در جنگ جهانی اول اعلام کرد. سیروس غنی، تاریخنگار و نویسندهٔ کتاب تاریخی «ایران و برآمدن رضاشاه»، مینویسد که این اعلام چند روز پس از آن آمد که دولت عثمانی به جنگ پیوست و سپاهیانش بخشهایی از شمالغرب ایران را گرفتند. سرلشکر حسن ارفع، افسر ارتش ایران و نویسندهٔ خاطرات «زیر فرمان پنج شاه»، روایت میکند که دولت در یادداشتی به دولتهای درگیر بیطرفی خود را اعلام کرد و از آنان خواست سپاهیانشان را از خاک ایران بیرون ببرند. سر پرسی سایکس، افسر بریتانیایی و نویسندهٔ «تاریخ ایران»، مینویسد که احمد شاه در خطابهٔ گشایش مجلس سوم، در آذر ۱۲۹۳، بیطرفی ایران را اعلام کرد. نمایندگی ایران در واشینگتن نیز متن این اعلام را به وزارت خارجهٔ ایالات متحده رساند و از آن دولت یاری خواست.
این اعلام از همان آغاز پشتوانهٔ نظامی نداشت. سپاه روسیه از ۱۲۸۸ خورشیدی (۱۹۰۹ میلادی) در آذربایجان مانده بود، عثمانی پاسگاههای نظامی خود را در غرب دریاچهٔ ارومیه پیش برده بود و بریتانیا در خلیج فارس نیرو داشت. دولت مرکزی بیش از یک بریگاد قزاق زیر فرمان افسران روس و یک ژاندارمری زیر فرمان افسران سوئدی نیرویی نداشت. روسیه یادداشت ایران را پس فرستاد و عثمانی بیرون بردن سپاه خود را به بیرون رفتن روسها از آذربایجان وابسته کرد. در زمستان ۱۲۹۳ سواران کرد همراه سپاه عثمانی تبریز را گرفتند و سپاه روسیه آن را بازپس گرفت. در جنوب، سپاه هند بریتانیا بصره را گرفت و برای پاسداری از تأسیسات شرکت نفت انگلیس و ایران در آبادان و اهواز وارد خاک ایران شد. کارگزاران آلمانی، از جمله واسموس، کنسول پیشین آلمان در بوشهر، ایلات جنوب را بر ضد بریتانیا برانگیختند و بریتانیا در تابستان ۱۲۹۴ بوشهر را گرفت.
در پاییز ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی)، با پیشروی سپاه روسیه به سوی تهران، گروهی از نمایندگان مجلس و دموکراتها پایتخت را ترک کردند. احمد شاه تا آستانهٔ رفتن از تهران پیش رفت، اما ماند. دولت تازهٔ عبدالحسین میرزا فرمانفرما سیاستی را پیش گرفت که سایکس آن را «بیطرفی خیرخواهانه» در برابر متفقین مینامد. بیطرفی ایران تا پایان جنگ اعلامشده ماند، اما در عمل پایمال شد. غنی، با استناد به هرولد نیکلسون، مینویسد که ایران رنجهایی دید که هیچ کشور بیطرف دیگری ندید. بیشتر تاریخنگاران ایرانی این رویداد را گواه آن دانستهاند که بیطرفی بدون ارتش و دولت توانا پایدار نمیماند. غنی و ارفع این درس را زمینهٔ کار سالهای بعد رضاخان سردار سپه برای ساختن ارتشی یکپارچه میشمارند.
زمینه
ایران در تابستان ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۴۷۳ شاهنشاهی) تازه از دورهٔ نیابت سلطنت بیرون آمده بود. سلطان احمد شاه قاجار در ۲۹ تیر ۱۲۹۳، برابر با ۲۱ ژوئیهٔ ۱۹۱۴ میلادی، تاج بر سر نهاد و ابوالقاسم خان ناصرالملک، نایبالسلطنه، کمی پس از آن دوباره به اروپا رفت. شرح این آیین در مدخل «تاجگذاری احمد شاه» آمده است. غنی مینویسد که انتخابات مجلس سوم در خرداد ۱۲۹۳ (ژوئن ۱۹۱۴) برگزار شد و مجلس پس از سالها تعطیل دوباره گرد آمد. او در همان صفحه میافزاید که در آغاز جنگ بزرگ، پرچم ایران تنها بر فراز چند شهر اصلی برافراشته بود. مقصود غنی این است که فرمان دولت مرکزی جز در چند شهر بزرگ روا نبود و ایلات و خانها و کنسولگریهای بیگانه در بیشتر کشور فرمان میراندند.
سایکس در «تاریخ ایران» نیروی نظامی کشور را در آن هنگام برمیشمارد. به نوشتهٔ او، بریگاد قزاق زیر فرمان افسران روس نزدیک به هشت هزار تن نیرو داشت و ستادش در تهران بود و دستههایی در تبریز، قزوین، همدان و جاهای دیگر داشت. ژاندارمری دولتی، که افسران سوئدی آن را سامان داده بودند، هفت هزار تن نیرو داشت و بیشتر در فارس راه اصلی را پاس میداشت. سایکس سپاه دولتی را که تنها افسران ایرانی داشت «بیارزش» از نظر نظامی میخواند و سواران محلی را که نگهبانی راهها را بر عهده داشتند نه تنها بیفایده، بلکه خطری برای همان راهها میداند، زیرا به گفتهٔ او به فرمان سران راهزن خود راهزنی و باجگیری میکردند. ایران نیروی دریایی هم نداشت. سایکس نتیجه میگیرد که آغاز جنگ بزرگ ایران را «درمانده» یافت، بی هیچ نیروی قابل اعتماد، بی پول و بی روحیهٔ جنگی. شرح ژاندارمری در مدخل «ژاندارمری دولتی و افسران سوئدی» آمده است.
عبدالله مستوفی، دیوانی دورهٔ قاجار و نویسندهٔ «شرح زندگانی من»، که کتابی است در شکل خاطرات و تاریخ اداری و اجتماعی دورهٔ قاجار، پیشینهٔ این ناتوانی را به قرارداد ۱۹۰۷ میلادی (۱۲۸۶ خورشیدی) میان روسیه و بریتانیا بازمیگرداند. به نوشتهٔ او، این قرارداد ایران را در ظاهر به دو منطقهٔ نفوذ در شمال و جنوب و یک منطقهٔ بیطرف در مرکز بخش کرد. مستوفی یادآوری میکند که این قرارداد میان دو دولت بیگانه بسته شده بود و دولت ایران آن را نپذیرفته بود، از این رو هیچ تعهدی برای ایران پدید نمیآورد. او مینویسد که ایران پس از آن نیز در کارهای درونی خود فرمانروا ماند و در روابط خارجی آزاد بود، از هر کس میخواست وام میگرفت و از هر ملتی میخواست مستشار به کار میگرفت. به گفتهٔ مستوفی، فشار روسیه در ماجرای مورگان شوستر، مستشار مالی آمریکایی، این آزادی را تنگ کرد. شرح این ماجرا در مدخل «مأموریت شوستر» آمده است.
غنی مینویسد که بریتانیا و روسیه در نخستین ماههای جنگ گفتوگو دربارهٔ آیندهٔ همین منطقهها را آغاز کرده بودند. به نوشتهٔ او، در قرارداد قسطنطنیه، که میان ۱۲ اسفند ۱۲۹۳ و ۲۰ فروردین ۱۲۹۴ خورشیدی (۴ مارس تا ۱۰ آوریل ۱۹۱۵ میلادی) فراهم آمد، بریتانیا منطقهٔ بیطرف ایران را در برابر واگذاری تنگههای داردانل به روسیه به دست آورد. ایران از این سازش آگاه نشد. در نگاه غنی، این قرارداد نشان میدهد که دو دولت بزرگ همسایه بیطرفی ایران را در حسابهای خود جدی نمیگرفتند و آیندهٔ سرزمین آن را میان خود بخش میکردند.
سایکس شرح میدهد که سپاه روسیه پیش از جنگ در شمال ایران جا گرفته بود. به نوشتهٔ او، هنگامی که در ۱۲۸۸ خورشیدی (۱۹۰۹ میلادی) آزادیخواهان تبریز در محاصره و گرسنگی بودند، روسیه با پشتیبانی بریتانیا، که از کشتار اروپاییان به دست مردم گرسنهٔ شهر بیم داشت، سپاه خود را به آذربایجان فرستاد و محاصره را شکست. از آن پس سپاهیان روس میان جلفا، شهر مرزی کنار رود ارس، و تبریز ماندند و نگهبانان نیرومندی نیز کنار کنسولگریهای روسیه در خوی و ارومیه جای گرفتند. سایکس میافزاید که عثمانی در پاسخ دستهای از سپاه خود را در ساوجبلاغ، در جنوب دریاچهٔ ارومیه، جای داد.
به گفتهٔ سایکس، عثمانی در دههٔ پیش از جنگ از ناتوانی ایران سود جست و پاسگاههای نظامی خود را چنان پیش برد که همهٔ نقطههای راهبردی غرب دریاچهٔ ارومیه را در دست گرفت. سایکس توضیح میدهد که این پیشروی به عثمانی امکان میداد که در جنگ با روسیه نه تنها از مرز غربی، بلکه از دشتهای باز غرب و شمال دریاچه نیز حمله کند. او مینویسد که پرسشهای دیرینهٔ مرز ایران و عثمانی در مهر ۱۲۹۳ خورشیدی (اکتبر ۱۹۱۴ میلادی)، در آستانهٔ جنگ روسیه و عثمانی، سرانجام حل شد، اما «روی کاغذ». ارفع نیز در خاطرات خود مینویسد که سپاهیان عثمانی از ۱۲۸۹ خورشیدی (۱۹۱۰ میلادی) در ناحیههای مرزی ایران بودند. سایکس نتیجه میگیرد که جایگاه جغرافیایی ایران چنان بود که جنگ به ناچار به خاک آن کشیده میشد، مگر آنکه مردمش برای پاسداری از بیطرفی میجنگیدند.
یحیی دولتآبادی، آزادیخواه، نمایندهٔ مجلس و نویسندهٔ «حیات یحیی»، که خاطرات سیاسی او از دورهٔ مشروطه است، مینویسد که دولت عثمانی در از ۳۱ مرداد ۱۲۹۳ تا ۲۸ شهریور ۱۲۹۳ (۲۴۷۳ شاهنشاهی) از جنگ اروپا بهرهای بزرگ برد. به نوشتهٔ او، عثمانی در سایهٔ پیوند با آلمان حق قضاوت کنسولی، یعنی کاپیتولاسیون، را که سالها در بند آن بود لغو کرد. دولتآبادی میافزاید که آلمان و اتریش این لغو را به دلخواه و دولتهای دیگر به ناچار پذیرفتند. او این کار عثمانی را با رفتار دولت ایران میسنجد که به گفتهٔ او خود را بیطرف معرفی کرد، در حالی که از هر سو، بهویژه از مرزهای روسیه و عثمانی، به بیطرفیاش آسیب میرسید و نمیخواست یا نمیتوانست از آن دفاع کند. دولتآبادی میپرسد که آن مرد کیست که پا به میدان بگذارد.
دولتآبادی مینویسد که پس از پیوستن عثمانی به جنگ، از مرکز خلافت عثمانی حکم جهاد مقدس بر ضد روسیه، بریتانیا و فرانسه صادر شد. به گفتهٔ او، روحانیان شیعه، بهویژه مجتهدان ساکن عتبات عراق، از این حکم پیروی کردند و حکم جهاد دادند. دولتآبادی تأکید میکند که این حکم در ایران به اجرا درنیامد، زیرا دولت سیاست بیطرفی را برگزیده بود و ابزار جنگ نیز فراهم نبود. با این همه، به نوشتهٔ او، این حکم گرایش مردم به آلمان و عثمانی و بیزاری از روسیه و بریتانیا را بیشتر کرد.
ارفع مینویسد که آغاز جنگ برای ایرانیان غافلگیرکننده بود. به روایت او، بیشتر ایرانیان هوادار آلمان بودند، اما نه به خاطر خود آلمان، بلکه به این امید که روسیه شکست بخورد. ارفع میافزاید که اقلیتی از ایرانیان با بریتانیا دوست ماندند. دولتآبادی همین گرایش را به ستوه آمدن ایرانیان از تجاوزهای روسیه و بریتانیا و از بودن سپاه روس در شمال کشور نسبت میدهد و آن را از «حس انتقام» میداند. او پیروزیهای آغازین آلمان در اروپا و هممذهب بودن عثمانی را نیز از انگیزههای این گرایش میشمارد.
مهدیقلی خان هدایت، مخبرالسلطنه، که به نوشتهٔ غنی از ۱۲۹۲ تا ۱۲۹۴ خورشیدی (۱۹۱۳ تا ۱۹۱۵ میلادی) والی فارس بود و در آنجا کوشید بیطرفی را نگاه دارد، در «خاطرات و خطرات»، کتاب خاطرات خود، همین داوری را دارد. او مینویسد که مردم ایران پس از قرارداد ۱۹۰۷ به بریتانیا نیز نظر خوشی نداشتند و برای یاری به آلمان آماده بودند. به گفتهٔ هدایت، بیزاری از روسیه و بریتانیا و روی آوردن به آلمان همگانی بود.
غنی در یادداشتهای بخش نخست کتاب خود هشدار میدهد که خوانندهٔ غربی برچسبهایی مانند «آلماندوست» را نادرست میفهمد. به نوشتهٔ او، در کشوری که از ۱۸۲۸ تا ۱۹۱۷ میلادی زیر سلطهٔ روسیه یا بریتانیا یا هر دو بود، هواداری از آلمان یا فرانسه تنها به معنای دشمنی با بریتانیا و روسیه و امید به این بود که دولتی سوم بار این سلطه را سبکتر کند. این داوری غنی در بخش «دیدگاهها» بازخوانی شده است.
پس از تاجگذاری، میرزا حسن خان مستوفیالممالک رئیسالوزرا شد. غنی او را سیاستمداری محترم و از فراکسیون چیره بر مجلس، یعنی دموکراتها، معرفی میکند. غنی در یادداشتی دربارهٔ زندگی او مینویسد که مستوفیالممالک در حدود ۱۲۵۰ خورشیدی (۱۸۷۱ میلادی) زاده شد و در ۱۳۱۱ خورشیدی (۱۹۳۲ میلادی) درگذشت، از ۱۲۷۹ تا ۱۲۸۶ خورشیدی (۱۹۰۰ تا ۱۹۰۷ میلادی) بیشتر در پاریس زیست و شش بار رئیسالوزرا شد. به نوشتهٔ غنی، او در مقام رئیسالوزرا در جنگ جهانی اول در برابر بریتانیا و روسیه هر دو ایستاد و این ایستادگی آوازهٔ او را به درستی و استواری تأیید کرد.
دولتآبادی مینویسد که مستوفیالممالک پس از رسیدن به قدرت خواست «رشتهٔ بیطرفی» را به دست گیرد و جانب همه را نگاه دارد. به گفتهٔ او، مستوفیالممالک تا هنگامی که مجلس گشوده نشده بود با کمی پایداری کار را پیش برد و به نام پادشاه تازه و دولت جدید سامانی به کارها داد. دولتآبادی سستی روسیه و بریتانیا را در نخستین ماههای جنگ نیز یاریگر او میداند، زیرا به گفتهٔ او دو دولت فشار خود را بر ایران کم کرده بودند. در همین فرصت، مستوفیالممالک محمدحسن میرزا، ولیعهد، را به فرمانفرمایی آذربایجان فرستاد و به گفتهٔ دولتآبادی، اندکی از نفوذ کامل روسیه در آن ایالت کاست، زیرا حکومت پیشین آذربایجان دستنشاندهٔ روسها بود. دولتآبادی بهویژه یادآوری میکند که این کار در میانهٔ کشمکش روسیه و عثمانی در آذربایجان انجام شد.
احمد کسروی در «تاریخ هجدهسالهٔ آذربایجان» گاهشمار آغاز جنگ را به خورشیدی میآورد. به نوشتهٔ او، فرانتس فردیناند، ولیعهد اتریش، در ۶ تیر ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ میلادی) در سارایوو کشته شد، اتریش در ۵ مرداد به صربستان اعلام جنگ داد، آلمان در ۹ مرداد به روسیه و در ۱۲ مرداد به فرانسه و بلژیک اعلام جنگ داد و بریتانیا در ۱۳ مرداد به آلمان. به گفتهٔ کسروی، عثمانی پس از همه، در ۵ آبان ۱۲۹۳، به روسیه و همدستانش اعلام جنگ داد. کسروی مینویسد که دولت ایران در این جنگ «بییکسویی» یا بیطرفی اختیار کرد و تا پایان آن، که نزدیک به چهار سال کشید، کنار ماند.
کسروی دو چیز را برمیشمارد که به گفتهٔ او با این کنارهگیری نمیساخت و کار را بسیار دشوار میکرد. نخست بودن سپاه روسیه در شهرهای شمالی ایران که بیطرفی را برهم میزد و بیگمان عثمانی را به ایران میکشید، بهویژه با نقشهای که آلمان برای شوراندن افغانستان و هندوستان داشت و راه آن از ایران میگذشت. دوم بدرفتاری روسها در هشت سال پیش از جنگ و همدستی بریتانیا با آنان که دل ایرانیان را پر از کینه کرده بود. کسروی آوازهٔ «اتحاد اسلام» را نیز از چیزهایی میشمارد که در آن هنگام مردم ایران را به جنبش میآورد.
به گفتهٔ کسروی، بدتر آنکه این دو کشش خود با یکدیگر ناسازگار بودند و هر کدام ایران را به سویی میکشیدند. بودن روسها در شمال و چیرگی آنان و بریتانیا، و ناتوانی ایران از جنگ با آنان، چنین میخواست که ایران به سوی آنان بگراید و با بستن پیمانی، گرفتن پول و جنگافزار، بیرون رفتن روسها از ایران و برهم زدن قرارداد ۱۹۰۷ را شرط کند. دلآزردگی مردم از روسها و همدستانشان و گرایش آنان به عثمانی، در برابر، چنین میخواست که ایران به سوی آلمان بگراید و با آن پیمان ببندد. کسروی نتیجه میگیرد که اگر دولت توانا بود میتوانست بر هر دو کشش چیره شود و سیاست کنارهگیری خود را پیش ببرد، اما چنین دولتی نبود. به نوشتهٔ او، در آن هنگام سخت هر کابینهای که میآمد جز چند ماهی نمیماند و بی آنکه کاری انجام دهد میافتاد و شگفت آنکه بار دیگر همان کسان بر سر کار میآمدند و تنها وزارتخانههای خود را جابهجا میکردند.
کسروی داوری خود را به مردم نیز میگستراند. به گفتهٔ او، هنگامی که مردم به جنبش برخاستند، سردستگان و پیشروان در تهران و جاهای دیگر جز درماندگی و ناکاردانی از خود نشان ندادند و به اندازهٔ یکدهم جنبش آغاز مشروطه پیروزی نیافتند. کسروی میپذیرد که کار بسیار سخت بود و دشمنان ایران سالها کوشیده بودند دولت را ناتوان کنند، اما نتیجه میگیرد که در چنین هنگامی تنها کسانی کاری از پیش میبرند که از خود گذشته باشند. این تحلیل کسروی، که بیطرفی را بی دولتی توانا ناپایدار میداند، با داوری غنی و ارفع همسو است.
چه رخ داد
خبر جنگ در تهران (مرداد ۱۲۹۳)
با این همه آشکار بود که هیچیک از دولتهای درگیر به اعلام بیطرفی اعتنا نخواهد کرد و ایران میدان جنگ خواهد شد.
متن اصلیIt was obvious, however, that none of the belligerents would pay any heed to the declaration of neutrality and that Iran was to be a battlefield.
این واقعیت که ایران بیطرفی خود را اعلام کرده بود و آسیب را همان کسانی زده بودند که بریتانیاییها با آنان قرارداد داشتند، نادیده گرفته شد.
متن اصلیThe fact that Iran had declared its neutrality and that the damage had been caused by the very people with whom the British had an agreement was ignored.
ایران در برابر تجاوزها و رنجهایی قرار گرفته بود که هیچ کشور بیطرف دیگری تحمل نکرد.
متن اصلیPersia had been exposed to violations and suffering not endured by any other neutral country.
برچسبهای آلماندوست یا فرانسهدوست، در دورهای که نفوذ دو قدرت امپراتوری کمابیش خفهکننده بود، تنها به معنای دشمنی با بریتانیا و روسیه و امید به این بود که کشوری سوم این بار را سبک کند.
متن اصلیThe terms pro-German or pro-French in the period when the influence of the two imperial powers was almost suffocating merely meant anti-British and anti-Russian and hopeful that a third country might ease the burden.
...عملیات جنگی به ناچار در خاک ایران انجام میشد، مگر آنکه مردمش برای پاسداری از بیطرفی میجنگیدند.
متن اصلی...operations were bound to be carried out on Persian soil, unless its inhabitants would fight to preserve neutrality.
در همهٔ عملیات، بیطرفی ایران را تا جایی که ضرورتهای نظامی و سیاسی اجازه دهد محترم خواهید شمرد.
متن اصلیIn all operations you will respect the neutrality of Persia, so far as military and political exigencies permit.
متن فارسی است و ترجمه نمیخواهد.
متن فارسی است و ترجمه نمیخواهد.
متن فارسی است و ترجمه نمیخواهد.
متن فارسی است و ترجمه نمیخواهد.
جنگ اروپا چند روز پس از تاجگذاری احمد شاه آغاز شد. عبدالله مستوفی آغاز جنگ را ۱۴ مرداد ۱۲۹۳ (۲۴۷۳ شاهنشاهی، اوت ۱۹۱۴)، مینویسد. ارفع، که در آن هنگام افسری جوان بود، روایت میکند که اعلام جنگ برنامههای خانوادهاش را دگرگون کرد. پدرش قرار بود برای اعلام تاجگذاری احمد شاه به دربارهای اروپا برود و این مأموریت لغو شد. به نوشتهٔ ارفع، جنگ ایرانیان را غافلگیر کرد و کسی در تهران گمان نمیکرد که آتش آن به این زودی به خاک ایران برسد.
در نخستین ماههای جنگ، عثمانی هنوز رسماً بیطرف بود. ارفع، که همراه پدرش در راه سفر به فرانسه از استانبول گذشت، مینویسد که عثمانیها در آن هنگام بسیج همگانی کرده بودند و میگفتند این بسیج برای آن است که بتوانند بیطرفی خود را نگاه دارند. به روایت ارفع، در ۶ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی، برابر با ۲۹ اکتبر ۱۹۱۴ میلادی، ناوگان عثمانی بندرهای روسیه را در دریای سیاه گلولهباران کرد و عثمانی بدینسان به جنگ پیوست. ارفع و پدرش در ۹ آبان ۱۲۹۳ (۱ نوامبر ۱۹۱۴) استانبول را ترک کردند.
ورود عثمانی به جنگ و اعلام بیطرفی (آبان ۱۲۹۳)
غنی مینویسد که عثمانی در مهر ۱۲۹۳ (اکتبر ۱۹۱۴) به جنگ پیوست و در آبان همان سال (نوامبر ۱۹۱۴) بخشهایی از شمالغرب ایران را گرفت. به نوشتهٔ غنی، ایران چند روز پس از این اشغال بیطرفی خود را اعلام کرد. غنی روز دقیق اعلام را نمیآورد و منابع دیگری که در این مدخل به کار رفتهاند نیز آن را روشن نمیکنند.
ارفع شکل این اعلام را روشنتر وصف میکند. به روایت او، دولت ایران یادداشتی به دولتهای درگیر فرستاد، بیطرفی کشور را اعلام کرد و از آنان خواست سپاهیان خود را از خاک ایران بیرون ببرند. ارفع در آن هنگام سه نیروی بیگانه را در خاک ایران برمیشمارد. سپاه روسیه در آذربایجان، گیلان، استرآباد و خراسان بود. یگانهای بریتانیا در خلیج فارس بودند و یک دستهٔ سوار هندی در شیراز داشتند. سپاهیان عثمانی نیز از ۱۲۸۹ خورشیدی (۱۹۱۰ میلادی) در ناحیههای مرزی بودند.
سایکس روایت دیگری از رسمیت یافتن بیطرفی دارد. به نوشتهٔ او، مجلس شورای ملی تا پس از آغاز جنگ فراخوانده نشد و هنگامی که گشوده شد، احمد شاه در خطابهٔ تخت بیطرفی ایران را اعلام کرد. مجلس سوم در آذر ۱۲۹۳ خورشیدی (دسامبر ۱۹۱۴ میلادی) گشایش یافت. بدینسان، به روایت این دو منبع، بیطرفی ایران یک بار در یادداشت دولت به دولتهای درگیر و بار دیگر در خطابهٔ پادشاه در مجلس اعلام شد.
دولتآبادی سیاست بیطرفی را تصمیم مستوفیالممالک میداند. او مینویسد که دولت «سیاست بیطرفی را اختیار نموده بود» و از همین رو حکم جهاد علمای عتبات در ایران به اجرا درنیامد. دولتآبادی در جای دیگری از همان کتاب، چنان که در بخش «دیدگاهها» آمده است، شیوهٔ اعلام بیطرفی را سخت نکوهش میکند.
دو بیطرف در کشتی متفقین
ارفع گزارشی از سفر خود و پدرش در روزهای ورود عثمانی به جنگ دارد که جایگاه ایران بیطرف را در آن روزها نشان میدهد. به روایت او، پس از گلولهباران بندرهای روسیه، سفیران بریتانیا و فرانسه اعلام جنگ دولتهای خود را به عثمانی رساندند و قطاری ویژه به آنان داده شد تا به ددهآغاچ، بندری که آن هنگام از آن بلغارستان بود، بروند. پدر ارفع تصمیم گرفت با همان قطار از استانبول برود. ارفع مینویسد که در ددهآغاچ بر کشتیای نشستند که فرانسه برای بردن کارکنان سفارتهای فرانسه و بریتانیا و اتباع آنان فرستاده بود و او و پدرش تنها مسافران بیطرف آن کشتی بودند. ارفع همچنین گزارش میدهد که در استانبول دشمنی سختی با بریتانیا دیده میشد، زیرا بریتانیا دو ناو جنگی را که عثمانی سفارش داده و بهایش را با اعانهٔ مردم پرداخته بود، در آغاز جنگ مصادره کرده بود. به نوشتهٔ او، هیئت نظامی آلمان به فرماندهی ژنرال لیمان فون زاندرس ارتش عثمانی را از نو سامان داده بود و روحیهٔ شهر را دگرگون کرده بود.
پیام به واشینگتن
دولت ایران تنها به دولتهای درگیر بسنده نکرد. غنی مینویسد که نمایندگی ایران در واشینگتن در همان ماه آبان ۱۲۹۳ اعلام بیطرفی ایران را به وزارت خارجهٔ ایالات متحده رساند و از دولت آمریکا خواست هر چه در توان دارد بکند تا جنگ به خاک ایران کشیده نشود. به نوشتهٔ غنی، وزارت خارجهٔ آمریکا در ۱۹ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی، برابر با ۱۱ نوامبر ۱۹۱۴ میلادی، «تعهدی کلی برای پشتیبانی از بیطرفی ایران» داد. دولتآبادی پیش از جنگ، هنگام آمدن شوستر، آمریکاییان را «بیطرفتر» از همهٔ مستشاران بیگانه میدانست. غنی از هیچ اقدام عملی آمریکا در پی این تعهد یاد نمیکند.
پاسخ دولتهای درگیر
ارفع مینویسد که پاسخ دولتهای درگیر به یادداشت ایران ناامیدکننده بود. به روایت او، سفارت روسیه یادداشت را با بیاعتنایی پس فرستاد و آن را به وزارت امور خارجهٔ ایران بازگرداند. عثمانیها مؤدبانه پاسخ دادند، اما گفتند سپاه خود را بیرون نمیبرند مگر آنکه روسها آذربایجان را تخلیه کنند. ارفع نتیجه میگیرد که با ماندن سپاه روسیه در آذربایجان، اعلام بیطرفی بیمعنا شد. او میافزاید که پادگانهای روسیه در اردبیل، تبریز و ارومیه ماندند.
غنی همین داوری را دارد. او مینویسد که آشکار بود هیچیک از دولتهای درگیر به اعلام بیطرفی ایران اعتنا نخواهد کرد و ایران میدان جنگ خواهد شد. به گفتهٔ غنی، بریتانیا و روسیه با چیرگی کامل بر سیاستمداران و نهادهای ایران میتوانستند دولت ایران را وادارند که به آلمان اعلام جنگ دهد و به متفقین بپیوندد، اما چنین نخواستند. غنی انگیزهٔ آنان را این میداند که از چشمداشتهای ایران پس از جنگ بیم داشتند و نمیخواستند دست خود را در ایران پس از جنگ ببندند.
بهار، شاعر، روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس و نویسندهٔ «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران»، علت را در رفتار روسیه میبیند. محمدتقی بهار، ملکالشعرا، مینویسد که روسها مدتی بود قصد مداخله در منطقهٔ نفوذ خود را داشتند و از همین رو حاضر نشدند پس از آغاز جنگ سپاه خود را از ایران بیرون ببرند. به گفتهٔ بهار، همین کار بیطرفی ایران را لرزان کرد، فریاد مردم و روزنامهها را برانگیخت، به مداخلهٔ عثمانی بهانه داد و سرانجام به مهاجرت و حملهٔ سپاه عثمانی به همدان کشید.
جنگ در آذربایجان (زمستان ۱۲۹۳)
آذربایجان نخستین میدان جنگ در خاک ایران شد. سایکس مینویسد که روسها در آغاز جنگ در این بخش از جبهه نیرومندتر بودند و عثمانیها را تا وان عقب راندند. به نوشتهٔ او، کردهای دو سوی مرز، که بیشتر به امید غارت گرد آمده بودند، در شمار بسیار به عثمانیها پیوستند. سواران کرد تبریز را بیدفاع یافتند و در آغاز ژانویهٔ ۱۹۱۵ میلادی (دی ۱۲۹۳ خورشیدی) وارد شهر شدند. آنان سپس به سوی شمال، در راه جلفا، پیش رفتند، اما دستهای از سپاه روسیه آنان را شکست داد و در ۹ بهمن ۱۲۹۳ خورشیدی، برابر با ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۱۵ میلادی، تبریز را بازپس گرفت.
به روایت سایکس، جنگ در ارومیه سختتر بود. کردهای مهاجم مسیحیان آشوری ترگور را پیشاپیش خود راندند و به شهر یورش بردند. مسیحیان ارومیه، که کنسول روسیه آنان را مسلح کرده بود، همراه دستهای کوچک از روسها و همکیشانشان از ترگور، مهاجمان را راندند. اما روسها، به سبب تهدید عثمانی در قفقاز و یورش عثمانی به ساریقمیش، دستههای دوردست خود را فراخواندند و عقب نشستند. به نوشتهٔ سایکس، نزدیک به ده هزار مسیحی به روسیه گریختند و بازماندگان به دست مجدالسلطنه، حاکم ایرانی ارومیه، افتادند که به گفتهٔ سایکس بیش از یک کشتار به راه انداخت. روسیه در بهار ۱۲۹۴ خورشیدی (۱۹۱۵ میلادی) ارومیه را دوباره گرفت و تا وان پیش رفت.
سایکس جنگ آذربایجان را بخشی از نبرد بزرگتر قفقاز میشمارد. به نوشتهٔ او، فرماندهان آلمانی عثمانی را به یورشی زمستانی در کوهستانهای میان ارزروم و قارص واداشتند تا روسیه را ناچار کنند نیرو از جبههٔ لهستان به قفقاز بفرستد. این یورش در دی ۱۲۹۳ (دسامبر ۱۹۱۴ و ژانویهٔ ۱۹۱۵) در ساریقمیش با شکست سنگین عثمانی پایان یافت. سایکس میافزاید که روسها راهآهن جلفا را در ۱۲۹۵ خورشیدی (۱۹۱۶ میلادی) تا تبریز کشیدند. احمد کسروی، تاریخنگار آذربایجانی و نویسندهٔ «تاریخ هجدهسالهٔ آذربایجان»، مینویسد که با اینکه ایران خود را کنار گرفت و «یکسویی» یا بیطرفی اختیار کرد، شمال و جنوب و شرق و غرب کشور میدان تاختوتاز سپاهیان خودی و بیگانه شد. به گفتهٔ کسروی، در آذربایجان بیش از هر جا خون ریخته شد و بیدادگریهای بسیار رخ داد.
جنوب: بصره، آبادان و لولههای نفت
در جنوب، بریتانیا پیش از آنکه عثمانی رسماً وارد جنگ شود آماده شده بود. سایکس مینویسد که دولت هند بریتانیا، با اینکه جنگ با عثمانی را ناگزیر میدید، پیش از اعلام جنگ بریگادی به جزایر بحرین فرستاد. به نوشتهٔ او، این نیرو در آغاز جنگ دژ عثمانی در فاو را گرفت و در شطالعرب بالا رفت تا پالایشگاه شرکت نفت انگلیس و ایران را در جزیرهٔ آبادان پاس بدارد. سرتیپ دلامین در هفتهٔ دوم نوامبر ۱۹۱۴ (اواخر آبان ۱۲۹۳) نیروی خود را بر کرانهٔ عثمانی رود، کمی بالاتر از آبادان، پیاده کرد. این بریگاد به لشکری زیر فرمان سرلشکر سر آرتور برت گسترش یافت که پس از شکست دادن عثمانیها در ساحل، در ۱ آذر ۱۲۹۳ خورشیدی، برابر با ۲۳ نوامبر ۱۹۱۴ میلادی، بصره را گرفت. قرنه، در محل پیوستن دجله و فرات، دو هفته بعد گرفته شد.
آرنولد ویلسون، افسر سیاسی بریتانیا در بینالنهرین و نویسندهٔ «وفاداریها: بینالنهرین ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷»، که کتابی است در شکل تاریخ و خاطرات، دستور فرماندهی هند به سر جان نیکسون را میآورد که در فروردین ۱۲۹۴ (آوریل ۱۹۱۵) فرماندهی سپاه بینالنهرین را به دست گرفت. به نوشتهٔ ویلسون، نیکسون مأمور بود امنیت چاهها، لولهها و پالایشگاههای شرکت نفت انگلیس و ایران را تأمین کند و در همهٔ عملیات بیطرفی ایران را «تا جایی که ضرورتهای نظامی و سیاسی اجازه دهد» محترم بشمارد. این قید، که متن آن در بخش «نقلقولها» آمده، چکیدهٔ نگاه بریتانیا به بیطرفی ایران در جنوب است.
سایکس مینویسد که لولهٔ نفت از میدان نفتون تا اهواز و آبادان، به درازای ۱۵۰ مایل، بسیار آسیبپذیر بود و پیش از آنکه پاسداری از آن سامان یابد در چند جا شکسته و آتش زده شد. به گفتهٔ او، ایلات همسایه، بخشی از تعصب دینی و بخشی از تبلیغ آلمانی، دشمنی پیشه کردند. سایکس میافزاید که ایل بختیاری، که بریتانیا سالها با آن روابط دوستانه داشت، در مجموع ناسازگار بود و گاه «پدران از بریتانیا هواداری نشان میدادند و پسران برای دشمن میجنگیدند». ویلسون نیز از شورش مردم رامهرمز، شهری با بیشتر مردم بختیاری، یاد میکند.
سایکس شرح میدهد که نیرویی بزرگ از دشمن به سوی اهواز پیش آمد. شناسایی بریتانیا در غرب اهواز با نیرویی دوازدههزارنفری، از جمله سه هنگ عثمانی، روبهرو شد و با دشواری عقب نشست. به گفتهٔ سایکس، سرلشکر سر جرج گورینج سپس با لشکر دوازدهم عثمانیها را تا عماره عقب راند، از رود کرخه گذشت و دژ عشایر بنیطرف را ویران کرد. سایکس مینویسد که در پایان این عملیات دشمن از خاک ایران رانده شد، ایلات محلی سر فرود آوردند، لوله تعمیر شد و تولید نفت از سر گرفته شد.
غنی پیامد مالی این آسیبها را بازمیگوید. به نوشتهٔ او، در ۱۹۱۵ میلادی بخشهایی از ایل بختیاری، با یاری کارگزاران عثمانی و آلمانی، چند لولهٔ نفت را آسیب زدند. دولت بریتانیا و شرکت نفت، که دولت ایران را نادیده گرفته و امنیت لوله را از ایل بختیاری خریده بودند، دولت ایران را مسئول آسیب شمردند و نزدیک به ۷۰۰ هزار لیره غرامت خواستند. غنی مینویسد که در این خواسته این واقعیت نادیده گرفته شد که ایران بیطرفی خود را اعلام کرده بود و آسیب را همان کسانی زده بودند که بریتانیا با آنان قرارداد داشت.
ویلسون مینویسد که سر پرسی کاکس، نمایندهٔ سیاسی بریتانیا در خلیج فارس، اعلامیهای خطاب به شیوخ و افراد ایل کعب صادر کرد و به آنان هشدار داد که بیطرف بمانند. به نوشتهٔ ویلسون، کاکس در این اعلامیه بیطرفی ایران را دستاویز ساخت و گفت اگر کعب «با وجود بیطرفی ایران» به دشمنان بریتانیا بپیوندند، بریتانیا دشمنی را با دشمنی پاسخ خواهد داد. ویلسون میافزاید که کعب فریب نخوردند، اما ایل باوی در شورش ماند.
نقشهٔ آلمان و کارگزارانش
سایکس هدف دولتهای محور را در ایران چنین وصف میکند: آنان میخواستند با برانگیختن آشوب در ایران، افغانستان و مرزهای هند بریتانیا و روسیه را گرفتار کنند و ایران را به جنگ در کنار خود بکشانند. به نوشتهٔ او، اگر این نقشه کامیاب میشد، پیوستن دومین کشور مستقل مسلمان به جنگ بر ضد بریتانیا و روسیه ادعای آلمان را دربارهٔ جنبشی نیرومند از جهان اسلام در کنار دشمنان بریتانیا استوار میکرد. سایکس میگوید که مأموران آلمانی، با پول فراوان، مسلسل و تفنگ، میبایست سوار محلی گرد آورند، کوچنشینهای کوچک بریتانیایی و روسی را از شهرهای ایران برانند، نمایندگانشان را بکشند و صندوقهای بانک شاهنشاهی را بگیرند. به گفتهٔ او، گروههایی نیز با نامههایی از وزیر خارجهٔ آلمان به امیر افغانستان و فرمانروایان هند راهی آن سرزمینها شدند.
سایکس مینویسد که تبلیغ آلمان در ایران رنگ دینی داشت. به گفتهٔ او، کارگزاران آلمانی شایع کردند که ملت آلمان و پادشاهش مسلمان شدهاند و از قیصر با نام «حاجی ویلهلم» یاد میکردند. سایکس روایت میکند که در اردیبهشت ۱۲۹۴ (مه ۱۹۱۵) وزیرمختاران آلمان و اتریش با شماری از افسران به تهران بازگشتند و زندانیان آلمانی و اتریشی گریخته از روسیه را در پایتخت گرد آوردند. به نوشتهٔ او، سفارتخانههای این دو کشور به اردوگاههای مسلح پر از جنگجویان اروپایی و ایرانی بدل شدند و تهران «انبار باروت» شده بود. سایکس میافزاید که جای شگفتی نیست که ایرانیان از وضعی که توان چارهاش را نداشتند هراسان بودند.
سایکس واسموس، کنسول پیشین آلمان در بوشهر، را کامیابترین کارگزار آلمان در ایران میخواند. به گفتهٔ او، واسموس پیش از جنگ با مهمانیهای گشادهدستانه و هدیه به تنگستانیها و دیگر ایلات همسایهٔ بوشهر حزبی نیرومند از هواداران آلمان ساخته بود. سایکس مینویسد که واسموس هنگام آغاز جنگ در مرخصی بود و در دی ۱۲۹۳ (ژانویهٔ ۱۹۱۵) با گروهی کوچک از آلمانیها و هندیان شورشی در شوشتر پدیدار شد. ویلسون رسیدن واسموس و دیگر کارگزاران آلمانی را به شوشتر، در راه فارس، در ۳۰ بهمن ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۰ فوریهٔ ۱۹۱۵ میلادی) مینویسد. به روایت سایکس، خانی دوست بریتانیا واسموس را در راه گرفت، اما او گریخت. در همان هنگام لیستمان، کنسول آلمان در بوشهر، دستگیر و به هند تبعید شد. ویلسون مینویسد که رفتار آشکارا دشمنانهٔ لیستمان بریتانیا را ناچار به برداشتن او کرده بود و در کاغذهای او و واسموس گواههای فراوان از کارها و نقشههایی یافت شد که به گفتهٔ ویلسون «با نگاهداری بیطرفی ایران به هیچ روی سازگار نبود».
ویلسون در یادداشتی بر همان صفحه دربارهٔ آوازهٔ واسموس هشدار میدهد. به گفتهٔ او، شرحی که نوشتههای عامهپسند بریتانیایی از کارهای واسموس دادهاند تقریباً یکسره افسانه است. ویلسون میافزاید که جزوهها و برگههای تبلیغی واسموس به فارسی، پنجابی، هندی و اردو سست بودند و بهخودیخود کاری از پیش نمیبردند، اما توان آتشین و پول او کارهای شگفت کرد.
بوشهر و فارس: هدایت میان دو سنگ
فارس در سال نخست جنگ زیر فرمان مهدیقلی خان هدایت بود. غنی مینویسد که هدایت در مقام والی فارس کوشید بیطرفی را نگاه دارد و با تفنگداران جنوب ایران، نیرویی که بریتانیا بعدها در جنوب ساخت، مخالف بود. هدایت خود در «خاطرات و خطرات» این دوره را با جزئیات روایت میکند. به نوشتهٔ او، دولت بیطرفی اعلام کرده بود، اما پس از دستگیری کنسول آلمان، مردم تنگستان آشکارا با سیاست و رفتار بریتانیا دشمنی میکردند. هدایت مینویسد که با دلسوزی به کنسول بریتانیا گفت کنسول آلمان را بازگردانید تا این هیجان فروبنشیند، اما بریتانیاییها نپذیرفتند. به گفتهٔ او، بیرون راندن واسموس از تنگستان بدون جنگ ممکن نبود و آلمان روزبهروز پیش میرفت و دشمنی مردم با بریتانیا بیشتر میشد.
هدایت جایگاه خود را با این جمله وصف میکند که میان دو سنگ گرفتار است و بیطرفی را نگاه میدارد، در حالی که هر دو طرف از او طرفداری میخواهند. او مینویسد که کنسول بریتانیا در شیراز او را، چون در برلین درس خوانده بود، هوادار آلمان میشمرد و تلگرافهای هراسانگیز به سفارت میفرستاد. سایکس نیز همین داوری را دارد و هدایت را والیای «سخت هوادار آلمان» میخواند که در برلین آموزش دیده بود. هدایت در برابر، رفتار خود را بیطرفانه میداند. او روایت میکند که سید حسن حبلالمتین نزد او آمد و گفت مردم میخواهند کنسول بریتانیا را به جای کنسول آلمان گرو بگیرند و به تنگستان ببرند. هدایت پاسخ داد که کنسول در امان دولت است و او وظیفه دارد از او پاسداری کند. به گفتهٔ هدایت، هنگامی که فرستادگان دیگر با همان خواسته آمدند و گفتند ژاندارمری نیز با مردم همراه است، او گفت که چنین کاری با زندگی او ناسازگار است و ناچار بر در کنسولگری خواهد ایستاد و برای رسیدن به کنسول باید او را بکشند.
هدایت مینویسد که از بانک شاهنشاهی پولی نپذیرفت، زیرا میدانست اگر از بانک بریتانیایی وام بگیرد نمیتواند بیطرف بماند. به روایت او، غلامعلی خان، نایب کنسول بریتانیا، نزد او آمد و از سوی کنسول گفت دویست هزار تومان در بانک آماده است که به حوالهٔ شخصی هدایت پرداخت میشود و نیازی به گفتوگو با تهران نیست. هدایت این پیشنهاد را رد کرد. او مینویسد که اگر آن پول را میگرفت مردم به او بدگمان میشدند و «حفظ بیطرفی ممکن نبود».
هدایت متن نامهنگاری سر پرسی کاکس، نمایندهٔ سیاسی بریتانیا در بوشهر، با شیخ محمدحسین برازجانی، روحانی تنگستان، را نیز در کتاب خود آورده است. کاکس در نامهٔ خود نوشته بود که بریتانیا از دیرباز دوست صادق ایران بوده، دولت ایران تاکنون کوشیده بیطرفی خود را نگاه دارد و آلمان و عثمانی میکوشند بیطرفی ایران را پایمال کنند. کاکس هشدار داده بود که دشمنی با بریتانیا نه تنها شیخ را دچار مصیبت میکند، بلکه دولت ایران را نیز به خطر میاندازد. شیخ محمدحسین در پاسخی به تاریخ از ۲۵ اسفند ۱۲۹۳ تا ۲۵ فروردین ۱۲۹۴ (۲۴۷۳ تا ۲۴۷۴ شاهنشاهی) نوشت که چون ایران بیطرفی برگزیده، او حق نامهنگاری مستقیم با نمایندهٔ بیگانه را ندارد و کاکس نیز باید از راه حکومت با او نامهنگاری کند. او افزود که دولتهای بریتانیا و روسیه این بیطرفی را محترم نشمردهاند و مداخلهٔ آنان در خلیج فارس و شمال ایران گواه این سخن است. شیخ محمدحسین گرفتن بصره را با شکستن پیمان و بردن کنسول آلمان را «یکسره مخالف بیطرفی ایران» خواند و نوشت که اگر کارهای جنگجویانهٔ بریتانیا ادامه یابد، جلوگیری از مردم ناممکن میشود و مسئولیت بر گردن کسی است که از خط بیطرفی گذشته است.
سایکس روایت میکند که تنگستانیها در تیر ۱۲۹۴ (ژوئیهٔ ۱۹۱۵) به بوشهر یورش بردند و دو افسر بریتانیایی را کشتند. به گفتهٔ او، پس از این یورش و آنچه او رفتار «سخت ضدبریتانیایی» دولت ایران مینامد، بریتانیا بوشهر را موقتاً اشغال کرد. سایکس خود میپذیرد که این گام به تبلیغ آلمان فرصتی واقعی داد که به تمامی از آن بهره گرفته شد. هدایت متن اعلانی را که حاکم نظامی بریتانیا در بوشهر منتشر کرد در کتاب خود آورده است. به روایت هدایت، این اعلان میگفت بریتانیا شهر و جزیرهٔ بوشهر و گمرک آن را در دست میگیرد، زیرا یورش ایلات به بوشهر به کشته شدن دو افسر و سه سرباز انجامیده است، و این کار را تا هنگامی ادامه میدهد که دولت ایران گناهکاران را کیفر دهد و دیگر خواستههای بریتانیا را بپذیرد. هدایت مینویسد که بریتانیاییها حتی بر تمبرهای پست ایران مُهر «بوشهر در تصرف بریتانیا» زدند. به روایت او، کنسول بریتانیا در شیراز به او گفت که نظامیان بریتانیا در این کار خطا کردهاند و دیر یا زود باید از بوشهر بروند. هدایت داوری خود را چنین مینویسد که همهٔ اقدامهای بریتانیا در پیرامون بوشهر ضرورت نداشت و رفتار خود آنان مردم را به دشمنی کشاند.
سایکس روایت میکند که در شهریور ۱۲۹۴ (سپتامبر ۱۹۱۵) یورش دوم به بوشهر با پایداری بریتانیاییها شکست خورد. در پاییز همان سال، به نوشتهٔ سایکس، در شیراز ژاندارمری به رهبری افسران سوئدی و ایرانی با کنسول آلمان همراه شد، سرهنگ دوم اوکانر، کنسول بریتانیا، و همهٔ اعضای کوچنشین بریتانیایی را گرفت و به تنگستان برد. سایکس این رویدادها را بخشی از آشوب جنوب میداند که سرانجام به ساختن تفنگداران جنوب ایران انجامید. شرح این ماجرا در مدخلهای «ژاندارمری دولتی و افسران سوئدی» و «تفنگداران جنوب ایران» آمده است.
مهاجران مسلح در شیراز و پرهیز هدایت از جنگ
هدایت روایت میکند که فشار مردم شیراز برای پیوستن به جنگ تنگستان روزبهروز بیشتر میشد. به نوشتهٔ او، دستغیب نزد او آمد و گفت مردم برای ایران در کنفرانس صلح صندلی میخواهند و یادآوری کرد که در اصفهان و کرمان کنسولهای روسیه و بریتانیا را بیرون کردهاند و شیراز کاری نکرده است. هدایت پاسخ داد که آنان بیقاعده رفتار کردهاند، راه به دست آوردن صندلی در کنفرانس صلح این نیست و کسی پایان کار را نمیداند. به روایت هدایت، در ۲۰ مرداد ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی) غلامعلی خان، نایب کنسول بریتانیا، به او نوشت که شنیده است مجاهدان برای رفتن به بوشهر از جلوی کنسولگری میگذرند. هدایت رئیس نظمیه را خواست و فرمان داد چند هزار تن همراه این گروه را از راه کنار شهر ببرد و خود نیز هنگام حرکت آنان به باغی بیرون شهر، مشرف بر کنسولگری، رفت تا از پیشامد بد جلوگیری کند.
هدایت از شیخ جعفر محلاتی، روحانی شیراز، نیز یاد میکند که قصد رفتن به تنگستان داشت. به روایت او، هدایت پیام فرستاد که این کار صلاح نیست و رئیس کابینهٔ خود را نزد شیخ فرستاد، اما شیخ گوش نداد. هدایت در پاسخی به پیامآوری از سوی کنسولگری بریتانیا مینویسد که اگر فشار نظامی بریتانیا در تنگستان کم شود اثر بسیار دارد و در شهر، تا هنگامی که از سوی اتباع بیگانه کاری سر نزند، رویدادی نخواهد افتاد. به گفتهٔ هدایت، او جلوی کردار را گرفته بود، اما جلوی گفتار را نمیتوانست بگیرد. هدایت همچنین دشواری دیگری را برمیشمارد: سوئدیهای ژاندارمری، که با موافقت بریتانیا آمده و هزینهشان از کمک مالی بریتانیا پرداخته میشد، به گفتهٔ او هوادار آلمان بودند و این بر دشواریها افزوده بود.
آشوب در شهرهای مرکزی و جنوبی (۱۲۹۴)
سایکس در «تاریخ ایران» شرح میدهد که در سال ۱۲۹۴ دستههای مسلح با هستهای از آلمانیها و اتریشیها به شهرهای غرب، مرکز و جنوب ایران رسیدند. به نوشتهٔ او، راه اصلی ورود این گروهها از کرمانشاه و همدان میگذشت. سایکس از بازرگانی آلمانی به نام پوگین در اصفهان یاد میکند که با جامهٔ ایرانی و ادعای مسلمانی بسیاری از مردم شهر، از جمله پیشوایان دینی، را باوراند که آلمانیها به راستی مسلمان شدهاند. به گفتهٔ سایکس، ترور سلاح برگزیدهٔ این گروهها بود. نخست نایب کنسول روسیه در اصفهان کشته شد و سپس گراهام، سرکنسول بریتانیا، زخمی شد و گماشتهٔ هندیاش کشته شد. سایکس میافزاید که اصفهان چنان ناامن شد که اروپاییان در آغاز پاییز ۱۲۹۴ شهر را به سوی اهواز ترک کردند.
سایکس مینویسد که در یزد این دستهها خزانهٔ بانک را غارت کردند و کوچنشین اروپایی را بیرون راندند. در کرمان، به روایت او، فرخ شاه، پسرعموی آقاخان، کشته شد و کمیتهای که رهبری جنبش را در دست داشت بیرون راندن اتباع بریتانیا و روسیه و سپردن بانک و تلگرافخانه را خواست. کوچنشینهای بریتانیایی و روسی کرمان به بندرعباس رفتند. سایکس دربارهٔ والی کرمان، که از سران بختیاری بود، مینویسد که گمان میرفت هوادار متفقین باشد، اما به گفتهٔ او تنها در پی پر کردن جیب خود و گریز از هر مسئولیتی بود.
سایکس در شرح رویدادهای شیراز از کشته شدن نواب غلامعلی خان، نایب کنسول افتخاری بریتانیا، در روز روشن در مهر ۱۲۹۴ (اکتبر ۱۹۱۵) یاد میکند. این همان غلامعلی خانی است که هدایت در خاطرات خود از گفتوگوهایش با او سخن میگوید. به نوشتهٔ سایکس، یک ماه بعد هواداران آلمان در شیراز سیمهای تلگراف را بریدند، توپ و سرباز در جاهای فرماندهنده نهادند و نمایندگان «کمیتهٔ ملی پاسداری از استقلال ایران» کنسول بریتانیا را میان تسلیم و گلولهباران مخیر کردند. سایکس روایت میکند که به قوامالملک، کفیل ایالت فارس، گفتند ایران به بریتانیا اعلام جنگ داده است. به گفتهٔ سایکس، قوامالملک چون حقیقت را دریافت چندی در برابر ژاندارمها پایداری کرد و سپس به لنگه رفت. این شایعه نشان میدهد که در فارس آن روز، مرز میان بیطرفی رسمی و جنگ در عمل تا چه اندازه از میان رفته بود. سایکس خود سرانجام در آبان ۱۲۹۵ (نوامبر ۱۹۱۶) به شیراز رسید.
کشمکش بر سر کنسولها و پاسخ دولت
سایکس مینویسد که عثمانی در فروردین ۱۲۹۴ (آوریل ۱۹۱۵) با نیرویی از سواران محلی به سوی کرمانشاه پیش آمد و کوچنشین بریتانیایی ناچار به همدان رفت. دولتآبادی گزارش میدهد که کنسولهای روسیه و بریتانیا سپس با نگهبانان ایرانی به سوی کرمانشاه بازگشتند. شونمان، کنسول آلمان در کرمانشاه، به گفتهٔ دولتآبادی از ایلات پیرامون نیرویی گرد آورد و در کنگاور آنان را در میان گرفت. پس از درگیری کوتاهی که چند تن از همراهان کنسولها در آن کشته شدند، آنان امان خواستند و به همدان بازگشتند. سایکس نیز همین رویداد را وصف میکند و مینویسد که کنسول آلمان در کرمانشاه کنسولهای بریتانیا و روسیه را، هنگامی که میکوشیدند با نگهبانان ایرانی به کرمانشاه برگردند، با جنگ عقب راند.
به نوشتهٔ دولتآبادی، وزیرمختاران روسیه و بریتانیا در تهران از دولت خواستند نیروی کافی از قزاق و ژاندارم به همدان بفرستد و کنسولها را به زور به کرمانشاه بازگرداند. مستوفیالممالک این کار را نکرد و آزادیخواهان نیز او را از پیامد بد آن ترساندند. دولتآبادی پاسخ دولت ایران را به پافشاری دو دولت چنین نقل میکند که نخستین نقض بیطرفی از سوی خود آنان بود که متعرض کنسولهای آلمان و عثمانی در تبریز، گیلان و بوشهر شدند. به گفتهٔ دولتآبادی، دولت ایران افزود که اگر کنسولهای روسیه و بریتانیا باید بازگردند، کنسولهایی را هم که آنان گرفته و تبعید کرده بودند باید به جای خود بازگرداند.
دولتآبادی در فهرستی از علتهای آشفتگی کشور در همین سال نیز به این ماجرا اشاره میکند. او مینویسد که روسیه و بریتانیا در شمال و جنوب متعرض مأموران سیاسی آلمان، اتریش و عثمانی شدند، آنان را گرفتند و تبعید کردند و اتباع این دولتها را به بهانهٔ برانگیختن مردم به خطر انداختند، چنان که در تبریز و بوشهر رخ داد. به گفتهٔ دولتآبادی، روشن است که چنین کارهایی در یک کشور بیطرف تا چه اندازه حکومت را آشفته میکند، بهویژه هنگامی که طرف مقابل خود را پیروز جنگ میداند و این تجاوزها را برنمیتابد. دولتآبادی نتیجه میگیرد که این طرف مقابل ناچار ایرانیان را به هیجان میآورد و ابزار دفاع از تعدی دشمنان را به دست آنان میدهد. او در همین فهرست از دشمنی میان بریگاد قزاق و ژاندارمری یاد میکند که به گفتهٔ او کار به جایی رسید که قزاق و ژاندارم در رهگذر مانند دو جنگجو به یکدیگر مینگریستند.
گفتوگوهای پنهان مستوفیالممالک
دولتآبادی مینویسد که کابینهٔ مستوفیالممالک پس از گشایش مجلس دچار دشواری شد و جای خود را به کابینهٔ میرزا حسن خان مشیرالدوله داد. او مشیرالدوله را مردی کاردان، اما محتاط و محافظهکار وصف میکند. به نوشتهٔ دولتآبادی، کابینهٔ مشیرالدوله در آغاز کار با فشار تازهٔ روسیه روبهرو شد که سپاه تازهای به انزلی آورد، و با پیشروی عثمانی که سپاهی به قصر شیرین فرستاد. دولتآبادی تأکید میکند که این نخستین بار در سالهای اخیر بود که عثمانی از راه خانقین سپاه به ایران میفرستاد. به گفتهٔ او، کابینهٔ مشیرالدوله کوشید عثمانیها را بازگرداند، اما آنان بازگشت خود را به تخلیهٔ شمال و جنوب ایران از نیروی روسیه و بریتانیا وابسته کردند.
دولتآبادی مینویسد که کابینهها در این دوره پیاپی جای یکدیگر را گرفتند، زیرا فراکسیونهای مجلس با یکدیگر یگانگی نداشتند و هر چند تن به دستهای کارشکنی میکردند. به نوشتهٔ او، در یک سال پنج بار کابینه دگرگون شد و رشتهٔ کارها از هم گسست. این بیثباتی، در کنار فشار دولتهای درگیر، توان دولت را برای نگاهداری بیطرفی کمتر کرد.
مستوفیالممالک پس از چندی بار دیگر به ریاست دولت بازگشت. دولتآبادی مینویسد که در این دوره پیروزیهای آلمان در اروپا و آسیا، بهویژه شکست صربستان که راه رساندن سپاه و جنگافزار آلمان را به ایران میگشود، فشار روسیه و بریتانیا را بیشتر کرد. به گفتهٔ او، کمیتهٔ دموکراتهای ایرانی در برلین، به ریاست سید حسن تقیزاده، کسانی را به ایران فرستاده بود که بر ضد روسیه و بریتانیا تبلیغ میکردند. دولتآبادی میافزاید که مستوفیالممالک در همین هنگام با عثمانی، آلمان و اتریش گفتوگوهایی آغاز کرد و از روسیه و بریتانیا خواست که در دوران جنگ قسط وامهای خود را نگیرند. به گفتهٔ او، مستوفیالممالک میخواست خطایی را که در هنگام اعلام بیطرفی کرده بود جبران کند و دولت را از تنگدستی سخت بیرون آورد.
دولتآبادی در جای دیگری مینویسد که اوضاع داخلی و خارجی چنان شد که مستوفیالممالک در نهان به آلمانها و عثمانیها روی خوش نشان داد تا اگر نتوانست بیطرفی را به پایان برساند، راهی برای رهایی از چنگ روسیه و بریتانیا داشته باشد. به نوشتهٔ او، مستوفیالممالک احمد شاه و سه تن از وزیران را با خود همراه کرد و بیآگاهی وزیران دیگر، از جمله سپهدار، وزیر جنگ، و وثوقالدوله، وزیر مالیه، که به گفتهٔ دولتآبادی هر دو با روسیه پیوند استوار داشتند، با وزیرمختاران آلمان، عثمانی و اتریش دربارهٔ قراردادی برای ضمانت استقلال و یکپارچگی ایران گفتوگو کرد. دولتآبادی مینویسد که به احمد شاه نیز گفته بودند روسیه و بریتانیا میخواهند، اگر پادشاه با آنان همراهی نکند، شعاعالسلطنه، پسر مظفرالدین شاه، را به جای او بر تخت بنشانند، و همین ترس احمد شاه را به سوی آلمان و عثمانی کشاند.
به روایت دولتآبادی، تلگرافهای پیاپی از علما، اعیان و سران ایلات ولایتهای غربی و جنوبی به تهران میرسید که از دولت میخواستند تکلیف را روشن کند و همه چشم داشتند که دولت بیطرفی را به هواداری از آلمان و متحدانش بدل کند. دولتآبادی مینویسد که این حال تا ۱۷ آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی)، دوام آورد.
بحران آبان ۱۲۹۴ و پایان بیطرفی راستین
سایکس مینویسد که سپاه روسیه در اردیبهشت ۱۲۹۴ (مه ۱۹۱۵) در انزلی پیاده شده بود و در پاییز تا رود کرج پیش آمد. دولتآبادی روایت میکند که در روزهای ۱۷ آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی) به بعد نمایندگان عثمانی، آلمان و اتریش سفارتخانههای خود را خالی کردند و با قراری پنهانی با احمد شاه و مستوفیالممالک بر آن شدند که تهران را ترک کنند و دولت نیز پایتخت را به اصفهان ببرد. به نوشتهٔ او، مستوفیالممالک، که بیم داشت سپاه روسیه با ورود به تهران به میهنپرستان یورش برد و رویداد خونین تبریز در تهران تکرار شود، در روز ۱۷ آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی، ۹ نوامبر ۱۹۱۵)، گروهی را در نهان واداشت که از تهران به قم بروند و به نام دفاع ملی نیرو گرد آورند. دولتآبادی خود ۱۸ آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی) به سوی قم رفت.
محمدتقی بهار، که در آن هنگام نمایندهٔ مجلس بود، روایت میکند که رئیسالوزرا به او و سلیمان میرزا، رهبر حزب دموکرات، گفت که «باید شاه را برداشت و رفت» و به آنان توصیه کرد که بروند. به نوشتهٔ بهار، فردای آن روز سلیمان میرزا و گروهی از نمایندگان دموکرات و بیطرف و میرزا سلیمان خان میکده، معاون وزارت داخله، به سوی قم رفتند. بهار خود در تهران ماند.
دولتآبادی شرح میدهد که سفارتهای روسیه و بریتانیا در پاسخ پرسش دولت دربارهٔ پیشروی سپاه روس گفتند که بیم شورش در روزهای عاشورا دارند و سپاه را تنها برای امنیت سفارتخانهها نزدیک تهران نگاه میدارند و از ینگیامام، در نیمهراه قزوین و تهران، فراتر نمیآیند. به گفتهٔ او، این وعده بیش از چهار روز دوام نیاورد و سپاه روسیه به سوی کرج و شاهآباد، در چهار فرسخی تهران، پیش آمد. دولتآبادی ۲۳ آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی، ۱۵ نوامبر ۱۹۱۵)، را «یکی از روزهای بزرگ تاریخی ایران» و روز «مبارزهٔ سیاسی دولت جوان ایران» با روسیه و بریتانیا میخواند. به روایت او، اثاثیهٔ سلطنتی برای جابهجایی گرد آمد و احمد شاه به دربارهای لندن و پتروگراد تلگراف کرد که چون سپاه روسیه بیهیچ جهت به سوی پایتخت او میآید، ناچار پایتخت را دگرگون میکند و از این پس دولت ایران مسئول هیچ رویدادی نخواهد بود. دولتآبادی مینویسد که وزیرمختاران آلمان، اتریش و عثمانی از تهران بیرون رفتند، ژاندارمری به سوی قم روانه شد و کالسکهٔ احمد شاه آماده شد. به گفتهٔ او، بعدازظهر همان روز احمد شاه صمصامالسلطنهٔ بختیاری و محمدولی خان سپهدار را به سفارتهای روسیه و بریتانیا فرستاد تا رسماً آگاهشان کنند که پایتخت به اصفهان میرود.
سایکس همین روز را از سوی دیگر روایت میکند. به نوشتهٔ او، در ۱۵ نوامبر ۱۹۱۵ احمد شاه بر آن شد پایتخت را ترک کند و به حضرت عبدالعظیم برود، جایی که وزیرمختاران دولتهای محور چشم به راهش بودند. وزیرمختاران بریتانیا و روسیه به او یادآوری کردند که با شکستن بیطرفی و پیوستن به نمایندگان دولتهای محور تاج و تخت خود را به خطر میاندازد. سایکس مینویسد که عبدالحسین میرزا فرمانفرما، شاهزادهٔ قاجار، که مراقب بود، احمد شاه را از این کار بازداشت. به گفتهٔ سایکس، فرمانفرما کمی بعد کابینهٔ تازهای ساخت و سیاست ایران چند ماه «بیطرفی خیرخواهانه» در برابر متفقین بود. سایکس میافزاید که در آذر ۱۲۹۴ (دسامبر ۱۹۱۵) سپاه روسیه مهاجران را در نزدیکی تهران و قم شکست داد و کاشان را گرفت.
غنی ماندن احمد شاه را با تردید روایت میکند و مینویسد که احمد شاه «شاید برای مدتی کوتاه» به رفتن اندیشیده بود. به نوشتهٔ غنی، مهاجران از بیم دستگیری به دست متفقین به کرمانشاه رفتند و در آنجا دولتی در تبعید ساختند. مجلس از هم پاشید و تا ۱۳۰۰ خورشیدی (۱۹۲۱ میلادی) گرد نیامد. غنی میافزاید که بریتانیا برای رویارویی با دولت مهاجران فرمانفرما را رئیسالوزرا کرد و نتیجه میگیرد که دیگر هیچ وانمودی دربارهٔ اینکه چه کسی بر ایران فرمان میراند در کار نبود و «منطقههای نفوذ به منطقههای اشغال بدل شده بود». شرح مهاجرت و دولت کرمانشاهان در مدخل «دولت موقت ملی در کرمانشاهان» آمده است.
بیطرفی بیپشتوانه: داوری غنی و ارفع
غنی و ارفع شکست بیطرفی ایران را بیش از هر چیز پیامد ناتوانی دولت مرکزی و نبود ارتشی یکپارچه میدانند. غنی فصل نخست کتاب خود را با این تصویر آغاز میکند که در آغاز جنگ پرچم ایران تنها بر چند شهر برافراشته بود. در روایت او، دولتی که بر سرزمین خود فرمان نمیراند نمیتوانست بیطرفی آن را نیز پاس بدارد. غنی همهٔ کتاب خود را بر این پایه مینهد که آشوب سالهای جنگ و ویرانی پس از آن زمینهٔ برآمدن رضاخان و ساختن دولت و ارتشی توانا شد.
ارفع، که خود از افسران ارتش نوین رضاخان بود، اعلام بیطرفی را با واژهٔ «بیمعنا» وصف میکند. در نگاه او، اعلامیهای که سپاه بیگانه را از آذربایجان بیرون نمیبرد ارزشی نداشت. ارفع در بخشهای بعدی کتاب خود، که در مدخل «آغاز ناآرامی خزعل و سیمیتقو» بازخوانی شده است، ساختن ارتش یکپارچه را پاسخ رضاخان به همین ناتوانی میشمارد. این داوری را باید داوری افسری دانست که زندگی حرفهایاش با ارتش پهلوی پیوند داشت.
سایکس، از سوی دیگر، به همین نتیجه میرسد. او مینویسد که جنگ به خاک ایران کشیده میشد مگر آنکه مردمش برای پاسداری از بیطرفی میجنگیدند، و ایران نه نیروی قابل اعتماد داشت، نه پول و نه روحیهٔ جنگی. داوری سایکس، افسری که خود در جنوب ایران فرماندهی نیروی بریتانیایی را بر عهده داشت، در عین حال توجیهی برای حضور نظامی بریتانیا است و باید با این ملاحظه خوانده شود.
نکوهش دولتآبادی: بیطرفی بیعوض
یحیی دولتآبادی خطای مستوفیالممالک را نه در خود بیطرفی، بلکه در شیوهٔ اعلام آن میبیند. به نوشتهٔ او، مستوفیالممالک «اعلان بیطرفی را بیعوض داد»، در حالی که میتوانست از هر دو سوی جنگ بهایی برای آن بگیرد. دولتآبادی بر آن است که این خطا دولت و ملت را به رنج انداخت و ایران را از بهره بردن از جنگ اروپا دور کرد. او کار عثمانی را، که در همان ماهها کاپیتولاسیون را لغو کرد، نمونهٔ دولتی میآورد که از جنگ بهره برد. در نگاه دولتآبادی، گفتوگوهای پنهان بعدی مستوفیالممالک با آلمان و عثمانی کوششی برای جبران همین خطا بود.
داوری دولتآبادی دیدگاه آزادیخواهی است که خود به مهاجرت پیوست و امید داشت ایران با یاری آلمان و عثمانی از چنگ روسیه و بریتانیا رها شود. او با این همه از مستوفیالممالک با احترام یاد میکند و خطای او را خطای سیاسی میداند، نه خیانت.
دفاع عبدالله مستوفی: بیطرفی تا پایان
عبدالله مستوفی در «شرح زندگانی من» از سیاست بیطرفی دفاع میکند. او، در پاسخ به هواداران قرارداد ۱۹۱۹ که سیاست ایران را در دوران جنگ مایهٔ دشواری نمایندگان ایران در کنفرانس صلح میشمردند، مینویسد که سیاست ایران در جنگ جهانی بیطرفی بود و دولت آن را تا پایان نگاه داشت. مستوفی یادآوری میکند که یونان، هلند، دانمارک، سوئیس، اسپانیا و سوئد نیز در اروپا بیطرف ماندند، بی آنکه پس از جنگ گرفتار سرزنش و بهانهجویی پیروزمندان شوند یا ناچار به بستن چنین قراردادهایی گردند. به گفتهٔ او، پیوستن برخی ایرانیان به جنگ بر ضد متفقین کاری یکسره شخصی بود و پیوندی با دولت نداشت و در تاریخ جهانی نمونههای بسیار دارد.
دیدگاه عبدالله مستوفی دیدگاه دیوانیای است که بیطرفی را حق قانونی ایران میداند و مسئولیت شکستن آن را بر دوش دولتهای درگیر میگذارد. او از این دیدگاه قرارداد ۱۹۱۹ را بهایی ناروا میشمارد که بریتانیا بر ایرانِ بیطرف تحمیل کرد. شرح این قرارداد در مدخل «قرارداد ۱۹۱۹» آمده است.
هدایت: کارگزار میان دو سنگ
مهدیقلی خان هدایت بیطرفی را از جایگاه کارگزاری روایت میکند که آن را در عمل اجرا میکرد. او خود را میان دو سنگ میبیند: بریتانیاییها او را هوادار آلمان میشمرند و مردم شیراز و تنگستان از او میخواستند با کنسول بریتانیا همان کند که بریتانیا با کنسول آلمان کرده بود. روایت هدایت نشان میدهد که بیطرفی در فارس بیش از هر چیز به معنای پاسداری از جان کنسولهای بیگانه و پرهیز از وام گرفتن از بانک بریتانیایی بود. هدایت در همان حال بریتانیا را سرزنش میکند که با گرفتن کنسول آلمان و اشغال بوشهر مردم را بیسبب به دشمنی کشاند.
نگاه بریتانیا
سایکس و ویلسون، دو افسر بریتانیایی که خود در جنگ ایران و بینالنهرین حضور داشتند، بیطرفی ایران را از نگاه نظامی میسنجند. برای ویلسون، بیطرفی ایران قیدی بود که فرماندهی هند در دستور نیکسون گنجاند، اما آن را به «ضرورتهای نظامی و سیاسی» وابسته کرد. ویلسون کارهای لیستمان و واسموس را ناسازگار با بیطرفی ایران میخواند و گرفتن آنان را دفاع از همین بیطرفی مینمایاند. کاکس نیز در اعلامیه به ایل کعب و نامه به شیخ محمدحسین برازجانی خود را پاسدار بیطرفی ایران و آلمان و عثمانی را پایمالکنندهٔ آن معرفی میکرد.
سایکس هدایت و ژاندارمری را هوادار آلمان میخواند و دولت ایران را در تابستان ۱۲۹۴ «سخت ضدبریتانیایی» میداند. او در عین حال اشغال بوشهر را گامی میشمارد که به تبلیغ آلمان فرصت داد. سایکس روایت میکند که در اسفند ۱۲۹۶ (مارس ۱۹۱۸) بریتانیا در یادداشتی از دولت ایران رفتار دوستانه و شناختن تفنگداران جنوب ایران را خواست و در برابر یاری مالی و معلق کردن قرارداد ۱۹۰۷ را پیشنهاد کرد. به نوشتهٔ سایکس، پاسخ ایران در فروردین ۱۲۹۷ (آوریل ۱۹۱۸) این بود که فرستادن سپاه بریتانیا به ایران کوشش برای نگاهداری بیطرفی را «یکسره بیهوده» کرده است. دولت ایران در این پاسخ تفنگداران جنوب ایران را نیرویی بیگانه و تهدیدی برای استقلال و یکپارچگی ایران خواند.
گرایش به آلمان: هواداری یا دشمنی با سلطه
بیشتر منابع ایرانی گرایش مردم به آلمان را واکنشی به سلطهٔ روسیه و بریتانیا میدانند. ارفع مینویسد که این گرایش «نه به خاطر آلمان» بود. دولتآبادی آن را از حس انتقام میداند. هدایت آن را پیامد قرارداد ۱۹۰۷ میشمارد. غنی در یادداشتی هشدار میدهد که برچسب «آلماندوست» در آن روزگار تنها به معنای دشمنی با سلطهٔ دو همسایه و امید به دولتی سوم بود. بدینسان، در نگاه این نویسندگان، گرایش به آلمان با بیطرفی ناسازگار نبود، بلکه چهرهٔ دیگری از همان آرزوی رهایی از سلطهٔ بیگانه بود که بیطرفی رسمی بیانگر آن بود.
کسروی و بهار
احمد کسروی در «تاریخ هجدهسالهٔ آذربایجان» داوری کوتاه و تلخی دارد. او مینویسد که ایران با اینکه خود را کنار گرفت، در سایهٔ ناتوانی دولت زیانهای بسیار دید و رشتهٔ کارها بیش از پیش از هم گسیخت. کسروی در همان حال یادآوری میکند که بیرون رفتن روسها از ایران در میانهٔ جنگ نتیجهای بسیار نیکو بود. بهار علت لرزیدن بیطرفی را در ماندن سپاه روسیه میبیند و آن را سرچشمهٔ مداخلهٔ عثمانی، مهاجرت و یورش عثمانی به همدان میشمارد.
ورقهٔ وابسته
مهاجرت و دولت موقت کرمانشاهبا شکسته شدن بیطرفی، نمایندگان و نظامالسلطنه در کرمانشاهان دولتی موقت بستند تا سپاه روسیه و بریتانیا را بیرون کنند.
نظامالسلطنه یکی از رجال بزرگ ایران امروز بشمار میرود.
ورقهٔ وابسته
پلیس جنوب ایرانبریتانیا در سالهای همان جنگ پلیس جنوب را با سرباز ایرانی و افسر بریتانیایی در فارس و کرمان ساخت.
افسران ایرانی را گرد آوردم و برایشان روشن کردم که در تفنگداران جنوب ایران جذب میشوند، نیرویی که برای دولت سلطان احمد شاه قاجار ساخته میشد و وفاداریاش ایرانی بود.
متن اصلیI assembled the Persian officers and explained to them that they were being absorbed into the South Persia Rifles, a force that was being raised for the Shah's Government and was Persian in its allegiance.
ورقهٔ وابسته
جنبش جنگلجنبش میرزا کوچکخان در گیلان، در همان سالهایی برپا شد که جنگ به شمال کشور رسیده بود.
کوچکخان بیگمان از احساسات میهندوستانه برانگیخته بود. او بیپرده میگفت که نمیتواند خود را «بهترینِ نیکان» بخواند، اما گمان میکرد که شاید بتوان او را در شمار «بدترینِ نیکان» آورد. او در برچسب زدن «بدترینِ بدان» بر دولت ایران درنگی نداشت.
متن اصلیKuchik Khan was undoubtedly inspired by patriotic feelings. He would frankly state that he could not lay claim to be the "best of the good," but thought that he might be classed among the "worst of the good." He had no hesitation in branding the Persian Government as being the worst of the bad.
ورقهٔ وابسته
آغاز ناآرامی خزعل و سیمیتقودر حاشیهٔ همان جنگ، خزعل در خوزستان و سیمیتقو در کردستان از اطاعت کامل تهران بیرون شدند.
او میدانست که شرکت نفت انگلیس و ایران، و این یعنی دولت بریتانیا که بیشتر سهام آن را در دست داشت، از شیخ خزعل محمره پشتیبانی معنوی میکند.
متن اصلیHe knew that the A.P.O.C., and that meant the British Government which owned the majority of the shares, was giving its moral support to Sheikh Khazal of Mohammerah.
پیامد
غنی مینویسد که اعلام بیطرفی ایران همچنان نادیده گرفته شد و بهزودی سپاهیان روسیه و بریتانیا در همهٔ نواحی ایران، جز مرکز و شرق، با عثمانیها میجنگیدند. به نوشتهٔ او، قحطی و بیماریهای همهگیر در غرب ایران گسترده شد، در همدان و کرمانشاه مردم ناچار در غارها زندگی میکردند، بیش از صد هزار تن از گرسنگی مردند و بیش از ده هزار روستا خالی شد. غنی میافزاید که کارگاههای قالیبافی غرب ایران از میان رفتند. شرح این فاجعه در مدخل «قحطی بزرگ» آمده است.
پس از بحران آبان ۱۲۹۴، دولتهای تهران سیاستی را دنبال کردند که سایکس «بیطرفی خیرخواهانه» در برابر متفقین مینامد. به نوشتهٔ او، کابینهٔ سپهدار پس از فرمانفرما همین سیاست را نگاه داشت و کابینهٔ وثوقالدوله نیز آن را تا سقوط خود در ژوئن ۱۹۱۷ میلادی (خرداد و تیر ۱۲۹۶ خورشیدی) دنبال کرد. سایکس مینویسد که کابینهٔ علاءالسلطنه، که پس از وثوقالدوله آمد، از شناختن تفنگداران جنوب ایران سر باز زد. ویلسون مینویسد که این نیرو، که برای جای گرفتن به جای ژاندارمری ساخته شد، به گفتهٔ او تنها برای برقراری نظم و «نگاهداری بیطرفی ایران در جنوب» بود. شرح این نیرو در مدخل «تفنگداران جنوب ایران» آمده است.
غنی مینویسد که ایران، کشوری که در جنگ شرکت نداشت، شاید بیش از هر کشور بیطرف دیگر، حتی بلژیک، آسیب دید و میخواست هیئتی به کنفرانس صلح پاریس بفرستد تا دستکم زیانهای مادی خود را جبران کند. به نوشتهٔ او، بریتانیا کوشید این کوشش را ناکام بگذارد. بهار مینویسد که در سفر احمد شاه به اروپا «یک کلمه از دعاوی ایران دربارهٔ خسارتهای جنگ و برهم زدن بیطرفی این مملکت پیش نرفت و کسی اعتنایی نکرد». بهار این ناکامی را به اختلاف میان احمد شاه و رئیسالوزرا نسبت میدهد.
غنی شرح میدهد که در گفتوگوهای قرارداد ۱۹۱۹، سر پرسی کاکس، نمایندهٔ بریتانیا در این گفتوگوها، بر نامهای پافشاری کرد که بر پایهٔ آن بریتانیا هزینهٔ نگاهداری سپاهیانی را نمیخواست که به گفتهٔ نامه «به سبب ناتوانی ایران در دفاع از بیطرفی خود» به ایران فرستاده بود و ایران نیز از غرامت آسیبهایی که این سپاهیان زده بودند چشم میپوشید. به نوشتهٔ غنی، این نامه راه را برای اتباع و شرکتهای بریتانیایی باز میگذاشت که زیانهای جنگی خود را از ایران بخواهند. غنی نتیجه میگیرد که شرکت نفت انگلیس و ایران میتوانست برای آسیب لولهها به جای عثمانی یا آلمان از ایران، کشوری که در جنگ شرکت نداشت، غرامت بخواهد.
غنی در ص ۵۱ کتاب خود این داوری را گسترش میدهد. به نوشتهٔ او، کاکس و لرد کرزن، وزیر خارجهٔ بریتانیا، وثوقالدوله و فیروز، دو گفتوگوکنندهٔ ایرانی قرارداد، را به حل مسئلهٔ مرزها و غرامت جنگ امیدوار کردند. هنگامی که وثوقالدوله اصلاحی کوچک در مرز، مانند وضع اَرَبلار نزدیک ماکو، خواست، کاکس و کرزن بررسی آن را به آینده واگذاشتند و پس از امضای قرارداد خواستههای او را نادیده گرفتند. غنی مینویسد که کرزن و کاکس قصد نداشتند زیانهای جنگی ایران را جبران کنند، ولی وثوقالدوله را باوراندند که اگر ایران از کوشش برای شنیده شدن در کنفرانس صلح دست بکشد، بریتانیا به دعوی ایران رسیدگی خواهد کرد. به داوری غنی، بریتانیا در عوض ایران را به امضای چشمپوشی از هر دعوی وادار کرد و خود از دعویهایی چشم پوشید که غنی آنها را «بیپایه» میخواند و برای فرستادن سپاه به نام «دفاع از بیطرفی ایران» طرح شده بود. غنی نتیجه میگیرد که بریتانیا با بهرهگیری از برتری خود در برابر کشوری ویران و ورشکسته، نفوذ اخلاقیاش را در چشم ایرانیان کاست و به مخالفان قرارداد دستاویز تازه داد.
اعلام بیطرفی آبان ۱۲۹۳ در تاریخنگاری ایران نماد ناتوانی دولت قاجار در پاسداری از مرزهای کشور شد. غنی سخن هرولد نیکلسون، دیپلمات و نویسندهٔ بریتانیایی، را میآورد که ایران «در برابر تجاوزها و رنجهایی قرار گرفت که هیچ کشور بیطرف دیگری تحمل نکرد». غنی و ارفع، و به پیروی از آنان بیشتر تاریخنگاری هوادار دوران پهلوی، این تجربه را زمینهٔ ضرورت دولتی توانا با ارتشی یکپارچه شمردهاند. در این روایت، بیطرفی ۱۲۹۳ نشان داد که اعلام حقوقی بی پشتوانهٔ نظامی ارزشی ندارد. در برابر، عبدالله مستوفی بیطرفی را حقی قانونی میداند که ایران آن را نگاه داشت و دیگران پایمالش کردند، و دولتآبادی آن را فرصتی میبیند که از دست رفت.
داوری منابع
غنی دربارهٔ اعلام بیطرفی، پیام به واشینگتن، قرارداد قسطنطنیه، غرامت لولههای نفت، قحطی، سخن نیکلسون، مستوفیالممالک، دولت در تبعید، معنای «آلماندوستی»، کنفرانس صلح، نامهٔ کاکس در قرارداد ۱۹۱۹ و کار هدایت در فارس.
ارفع دربارهٔ غافلگیری ایرانیان، یادداشت بیطرفی و پاسخ روسیه و عثمانی، پادگانهای روسیه، بسیج عثمانی و ورود عثمانی به جنگ.
سایکس دربارهٔ خطابهٔ تخت، نیروی نظامی ایران، جنگ آذربایجان، بصره و لولهٔ نفت، نقشهٔ آلمان، واسموس، بوشهر، شیراز، کرمانشاه، اصفهان، یزد و کرمان، بحران آبان ۱۲۹۴، بیطرفی خیرخواهانه و یادداشتهای ۱۹۱۸.
ویلسون دربارهٔ رسیدن واسموس به شوشتر، اعلامیهٔ کاکس به ایل کعب، برداشتن لیستمان، تفنگداران جنوب ایران و دستور نیکسون.
دولتآبادی دربارهٔ لغو کاپیتولاسیون عثمانی، حکم جهاد، افکار عمومی، سیاست مستوفیالممالک، کابینهٔ مشیرالدوله، رویداد کنگاور، گفتوگوهای پنهان و بحران آبان ۱۲۹۴ (۲۴۷۴ شاهنشاهی).
هدایت دربارهٔ بیطرفی در فارس، اشغال بوشهر، پاسداری از کنسولگری بریتانیا، نامهنگاری کاکس و شیخ محمدحسین برازجانی و رد پول بانک.
عبدالله مستوفی دربارهٔ قرارداد ۱۹۰۷ و دفاع از سیاست بیطرفی.
بهار دربارهٔ رفتن نمایندگان به قم، ماندن سپاه روسیه و ناکامی دعاوی ایران در کنفرانس صلح.
کسروی دربارهٔ گاهشمار آغاز جنگ، «بییکسویی» ایران و دو کشش ناسازگار.
دوره
پادشاه
کسان
- احمد شاه قاجارپادشاه خردسال پس از فتح تهران
در آغاز پادشاهی مستقل او ایران بیطرفی اعلام کرد و این بیطرفی در عمل نماند.