جنگ و برافتادن قاجار
جنبش جنگل
شاهنشاهی
۲۴۷۴ تا ۲۴۸۰
میلادی
۱۹۱۵ تا ۱۹۲۱
این ورقه بخشی از اعلام بیطرفی ایران در جنگ جهانی اول است. جنبش میرزا کوچکخان در گیلان، در همان سالهایی برپا شد که جنگ به شمال کشور رسیده بود.
خلاصه
نهضت جنگل جنبشی مسلحانه بود که میرزا کوچکخان جنگلی در تابستان ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی) در جنگلهای گیلان به راه انداخت و تا برپایی جمهوری شوروی گیلان در خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) دوام آورد. این جنبش در سالهایی پا گرفت که ایران در جنگ جهانی نخست بیطرفی خود را اعلام کرده بود، اما سپاهیان روسیه، بریتانیا و عثمانی خاک کشور را میدان جنگ خود کرده بودند و دولت مرکزی در پادشاهی سلطان احمد شاه قاجار نه سپاهی کارآمد داشت و نه خزانهای پر. جنگلیان نخست با سپاه روس و مالکان بزرگ گیلان جنگیدند، سپس در ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی) بیشتر گیلان را در دست گرفتند، در ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) راه قزوین به انزلی را بر سپاه بریتانیا بستند و پس از شکست در منجیل و رشت با بریتانیا قرارداد آشتی بستند.
کابینهٔ دوم میرزا حسنخان وثوقالدوله در فروردین ۱۲۹۸ خورشیدی (۲۴۷۸ شاهنشاهی) با پشتیبانی سپاه و هواپیماهای بریتانیا بر جنگلیان یورش برد و آنان را به درون جنگل راند. یک سال بعد، ارتش سرخ شوروی در اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) در انزلی پیاده شد و میرزا کوچکخان با یاری بلشویکها و کمونیستهای ایرانی و قفقازی جمهوری شوروی گیلان را اعلام کرد. سرگذشت آن جمهوری و فرجام آن در مدخل جداگانهای آمده است.
داوری دربارهٔ نهضت جنگل از همان روزگار دوگانه بوده است. سر پرسی سایکس، سرتیپ بریتانیایی و تاریخنگار، میرزا کوچکخان را مردی «بیگمان برانگیخته از احساسات میهندوستانه» میخواند، اما او را به گروگانگیری توانگران و همدستی با افسران آلمانی و اتریشی متهم میکند. یحیی دولتآبادی، سیاستمدار و خاطرهنویس، او را مردی میستاید که «بیگانه را بیگانه میدانسته است، هر که بوده باشد». سپهبد حسن ارفع، رئیس پیشین ستاد ارتش شاهنشاهی، جنبش را در سالهای پایانیاش «جنبش کمونیستی گیلان» مینامد و شکست آن را نتیجهٔ سه عامل میداند: بیزاری مردم گیلان از اندیشهای که با اسلام ناسازگار بود، نقشهٔ یکپارچهٔ نیروهای دولت مرکزی و کنار کشیدن شوروی از یاری به شورشیان. پژمان دیلمی، پژوهشگر تاریخ گیلان، در دانشنامهٔ ایرانیکا بر سرشت دهقانی و ضدمالکانهٔ جنبش انگشت میگذارد. همهٔ این داوریها در یک نکته همسخناند: ناتوانی دولت مرکزی در سالهای جنگ جهانی نخست زمینهای فراهم کرد که در آن یک گروه مسلح محلی توانست پنج سال بر یکی از ثروتمندترین ولایتهای ایران فرمان براند.
زمینه
سپاه روسیهٔ تزاری در آذر ۱۲۹۰ خورشیدی (۲۴۷۰ شاهنشاهی) مجلس دوم را با اولتیماتوم خود از کار انداخت و پس از آن بیش از هفده هزار سرباز در شمال ایران نگه داشت. پژمان دیلمی در مقالهٔ «نهضت جنگل» در دانشنامهٔ ایرانیکا شمار این سربازان را ۱۷٬۵۰۰ تن میآورد. دیلمی مینویسد که روسیه در گیلان «دیپلماسی اندک و زور بسیار» به کار برد. روسها زمینهای گستردهای از ایرانیان خریدند، کنسولگری روسیه از مردم مالیات گرفت و صادرات روسیه به ایران دو برابر شد. دیلمی در این داوری به فیروز کاظمزاده، تاریخنگار روابط روس و انگلیس در ایران، استناد میکند. بازرگانان روس، از جمله خوشتاریا و لیانازوف، کارخانهها و زمینهای کشاورزی گیلان را به دست گرفتند و برخی مالکان گیلانی برای حفظ زمین خود تابعیت روسیه را پذیرفتند.
سپاه روس در مرداد ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۴۷۳ شاهنشاهی)، با آغاز جنگ جهانی نخست، بخش بزرگی از سربازان خود را از گیلان به جبههٔ قفقاز برد. به گزارش دیلمی، دستگاه حکومت در گیلان پس از رفتن روسها یکسره از هم پاشید و حتی حاکمان قاجاری بی پشتیبانی سپاه روس حاضر به نگهداشتن نظم نبودند. دولت ایران در ۱۰ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی (۲۴۷۳ شاهنشاهی) بیطرفی خود را در جنگ اعلام کرد، اما روسیه، بریتانیا و عثمانی این بیطرفی را پاس نداشتند. سرگذشت این بیطرفی در مدخل «بیطرفی ایران در جنگ جهانی نخست» آمده است.
میرزا حسنخان مستوفیالممالک، رئیسالوزرای وقت، در پاییز ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی) با فشار حزب دموکرات و دیپلماتهای آلمانی روبهرو بود. ژنرال نیکلای باراتوف، فرمانده سپاه روس در ایران، یکی از لشکرهای خود را تا کرج پیش آورد و پایتخت را تهدید کرد. گروهی از نمایندگان مجلس سوم، افسران ژاندارمری دولتی و دیپلماتهای آلمانی، اتریشی و عثمانی از تهران به قم کوچیدند و این کوچ به «مهاجرت» نامبردار شد. سلطان احمد شاه قاجار و مستوفیالممالک در تهران ماندند. دیلمی مینویسد که با این کوچ رشت به پایگاه اصلی سپاه روس بدل شد و هزاران سرباز روس از باکو از راه رشت به قزوین رفتند تا با مهاجران بجنگند. سرگذشت ژاندارمری دولتی و نقش آن در مهاجرت در مدخل «ژاندارمری دولتی و افسران سوئدی» آمده است.
میرزا کوچکخان، که نام اصلیاش یونس بود، در رشت در خانوادهٔ مالکی خردهپا به دنیا آمد. سیروس غنی، تاریخنگار و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، در کتاب «ایران و برآمدن رضاشاه» سال تولد او را ۱۸۸۰ میلادی و سال مرگش را ۱۹۲۱ میلادی میآورد. به گفتهٔ غنی، کوچکخان در تهران علوم دینی خواند و میخواست روحانی شود، اما به جنبش مشروطه پیوست. دیلمی مینویسد که او در ۱۲۸۷ خورشیدی (۲۴۶۷ شاهنشاهی) راه طلبگی را رها کرد، به سوسیالدموکراتهای مشروطهخواه پیوست و در ۱۲۸۸ خورشیدی (۲۴۶۸ شاهنشاهی) یکی از فرماندهان جوان سپاهی بود که تهران را گشود.
سایکس روایت دیگری دارد. او در جلد دوم «تاریخ ایران» مینویسد که میرزا کوچکخان نخست خدمتکار و سپس کارگزار محمدولیخان تنکابنی، سپهدار اعظم، بود و در فتح تهران در ۱۲۸۸ خورشیدی سرکردگی صد تن را داشت. غنی میافزاید که کوچکخان در ۱۲۹۰ خورشیدی (۲۴۷۰ شاهنشاهی)، هنگامی که محمدعلی شاه قاجارِ برکنارشده برای بازپسگیری تاج و تخت به ایران بازگشت، داوطلبانه به جنگ با او رفت و در یکی از زدوخوردهای شمال زخمی شد. دیلمی مینویسد که دولت او را دو سال پس از فتح تهران به تبعید درونمرزی فرستاد. سرگذشت بازگشت محمدعلی شاه قاجار در مدخل «بازگشت محمدعلی میرزا برای بازپسگیری تاجوتخت» آمده است.
یک افسر سیاسی بریتانیا در قزوین، که در بهمن ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) با میرزا کوچکخان گفتوگو کرد، گزارش داد که میرزا گذشتهٔ طلبگی خود را با خندهای بلند بازگفته است. دیلمی این گزارش را از بایگانی وزارت خارجهٔ بریتانیا نقل میکند و آن را نشانهٔ فاصله گرفتن میرزا از گذشتهٔ دینیاش میداند. نویسندگان دیگر، از جمله دولتآبادی و عبدالله مستوفی، به وارونه بر پایبندی میرزا به اسلام تأکید میکنند. تاریخنگاری نهضت جنگل در سراسر خود این ناهمخوانی در داوری دربارهٔ باورهای میرزا کوچکخان را بازتاب میدهد.
سایکس مینویسد که میرزا کوچکخان انجمنی به نام «اتحاد اسلام» پدید آورد. به گفتهٔ او، اعضای این انجمن سوگند خوردند که همهٔ متجاوزان بیگانه را از «خاک مقدس ایران» بیرون کنند و تا انجام این کار سر نتراشند و ریش کوتاه نکنند. سایکس میافزاید که نام «جنگلی» را دشمنان این گروه از سر تحقیر بر آنان نهادند. غنی هدف «اتحاد اسلام» را بازگرداندن حکومت پارلمانی و بیرون راندن سربازان روس و انگلیس از ایران میداند و مینویسد که جنگلیان بهزودی از افسران عثمانی آموزش نظامی گرفتند.
دولتآبادی در جلد چهارم «حیات یحیی» مینویسد که میرزا کوچکخان بیش از همه از جمعیت اتحاد اسلام در باکو دلگرمی میگرفت، عثمانیان که هوادار اتحاد اسلام بودند به او توجه داشتند و آلمانیان نیز در تحریکات خود بر ضد روس و انگلیس از تشویق نیروی جنگل کوتاهی نکردند. دیلمی، به وارونه، مینویسد که میزان پیوند خود کوچکخان با کمیتهٔ اتحاد اسلام روشن نیست و او «دوستدار ترکها نبود». به گزارش دیلمی، کمیتهٔ اتحاد اسلام پس از بیرون آمدن جنگلیان از جنگل در ۱۲۹۶ خورشیدی بازوی سیاسی جنبش شد و روزنامهٔ «جنگل» اندیشههای این کمیته را بازتاب میداد.
چه رخ داد
نخستین نبردها (۱۲۹۴)
کوچکخان بیگمان از احساسات میهندوستانه برانگیخته بود. او بیپرده میگفت که نمیتواند خود را «بهترینِ نیکان» بخواند، اما گمان میکرد که شاید بتوان او را در شمار «بدترینِ نیکان» آورد. او در برچسب زدن «بدترینِ بدان» بر دولت ایران درنگی نداشت.
متن اصلیKuchik Khan was undoubtedly inspired by patriotic feelings. He would frankly state that he could not lay claim to be the "best of the good," but thought that he might be classed among the "worst of the good." He had no hesitation in branding the Persian Government as being the worst of the bad.
کوچکخان را قهرمان ایران میشمردند. او پشتیبانی هممیهنانش، آلمانیها و ترکها را داشت و اگر به سوی تهران پیش میرفت، شهر مانند سیبی رسیده به دامنش میافتاد. اما او و پیروانش ویژگیهای بایسته را نداشتند و هنگامی که سرانجام به پیشروی تصمیم گرفت، دیر شده بود.
متن اصلیKuchik Khan was regarded as the hero of Persia. He had the support of his countrymen, of the Germans, and of the Turks, and, had he marched on Teheran, the city would have fallen to him like a ripe apple; but he and his followers lacked the necessary qualities, and when, in the end, he decided to march, it was too late.
راه میان قزوین و انزلی، در کرانهٔ جنوبغربی دریای خزر، در دست نیروهای کوچکخان بود؛ رهبر چریکی ملیگرایی با آرمانهایی ناهمساز و آشفته.
متن اصلیThe road between Qazvin and Anzali on the south-western shore of the Caspian Sea was controlled by the forces of Kouchek Khan, a nationalist guerilla leader of contradictory and confused ideals.
ولی میرزا کوچکخان با وجود استفادهٔ نظامی که از آنها مینموده است ایرانیت و اسلامیت خود را از دست نمیداده، بیگانه را بیگانه میدانسته است، هر که بوده باشد.
مأمورین انگلیس مانند دو دولت که با هم معاهده میبندند با نمایندهٔ رئیس قوهٔ جنگل قراردادی در ضمن چند ماده بسته آنها را به حال خود گذاردند، چه دانستند که آن قوه آلت دست بلشویکها نمیشود و خارجه را هر که باشد خارجه میداند.
قشون شما به جای اینکه جنگلیها را تحت فشار و محاصره بگذارد، دهات را چپو کرده، هستی مالک و رعیت را به باد یغما داد ... مردم که از جنگلیها به تنگ آمده و داشتند از دور آنها متفرق میشدند، حرکات قشون شما را سنگینتر از اقدامات جنگلیها دیده، به آنها گرویدند؛ و کاری که خودبهخود ختم میشد، ریشه پیدا کرد.
میرزا کوچکخان هم با قوای خود در جنگل و با افکار وطنپرستانه ولی سادهٔ خود بدش نمیآید که از قوای آزادیخواه روس که در آبهای ساحلی ایران هستند بر ضد حکومت مرکزی عاقد قرارداد استفاده نماید، و اگر وارد عمل نشده است فقط از راه عقیده و ایمان مسلمانی شخص اوست.
حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات بر پا شود، صالحتر است ... برحسب همین عقیده بود که من با تمام سرکشان و نهضتکنندگان اطراف ... نه به جنگلیها عقیده داشتهام، نه با خیابانی همراه و همسلیقه بودهام.
اگر مرحوم میرزا دراین سال به تهران حمله کرده بود، بدون هیچ شکی دولت ایران مانند موم در دست او و اتباعش نرم شده و به میل آنها ساخته میشد.
در عمل فرمانروایان گیلان
متن اصلیto all intents and purposes the masters of Gilān
میرزا کوچکخان در اواخر تابستان ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی)، اندکی پیش از کوچ مهاجران به قم، به گیلان بازگشت. نخستین گروه جنگلیان به جنگلهای گیلان رفت و اعلام کرد که میخواهد ولایت را از سپاه روس آزاد کند. دیلمی این خبر را از گزارش چارلز مکلارن، کفیل کنسولگری بریتانیا در رشت، نقل میکند. به گفتهٔ دیلمی، جنگلیان خود را از راهزنان دیگر جدا نشان دادند: تبهکاران را محاکمه و اعدام کردند و در داد و ستد با روستاییان بهای کالا را کامل پرداختند. با این همه، جنگلیان هزینهٔ خود را از راه ربودن توانگران، بهویژه مالکان، و گرفتن سربها به دست آوردند. سایکس همین کار را «پیشهٔ پرسود» گرفتن ایرانیان ثروتمند و نگهداشتن آنان برای سربها مینامد.
حاکم رشت در مهر ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی) عبدالرزاق شفتی، از مالکان گیلان، را به سرپرستی بخش پسیخان گماشت تا جنگلیان را از رشت دور نگه دارد. جنگلیان مردان شفتی را شکست دادند و بازماندگان آنان پراکنده به رشت گریختند. پس از آن، شجاعالدیوان، برادر ضرغامالسلطنه، با دویست مرد به جنگلهای فومن رفت. جنگلیان او را دو بار شکست دادند و مردانش را خلع سلاح کردند. سپس سپاه روس نیرویی از ۵۵۰ سرباز روس و ۵۰ قزاق ایرانی را به جنگ جنگلیان فرستاد. این نیرو نیز شکست خورد.
جنگلیان پس از این پیروزی شبنامههایی در رشت پخش کردند و از یورش بر شهر خبر دادند. فرماندهان روس در رشت حکومت نظامی برقرار کردند و به گزارش دیلمی، در پاکسازی شهر از هواداران جنگل نزدیک به ۱۶۰ خانه را به آتش کشیدند. سپس سپاهی بزرگ از سربازان روس مستقر در رشت، انزلی، منجیل و زنجان بر جنگلیان تاخت و در دی ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی) آنان را سخت شکست داد. به روایت دیلمی، میرزا کوچکخان بعدها گفت که اگر سپاه روس چند روز دیگر در منطقه میماند، جنگلیان ناچار تسلیم میشدند، زیرا بسیاری از یاران او از سرما مرده بودند و بازماندگان با علف و ریشهٔ گیاهان زنده میماندند. سپاه باراتوف پیش از نابودی کامل جنگلیان بازگشت و جنگلیان در چند هفته دوباره گرد آمدند.
ستیز با مالکان (۱۲۹۵)
دیلمی ترکیب نیروی جنگل را در این سالها چنین برمیشمارد: پیشهوران و کاسبان شهری، ماهیگیران انزلی، کارگران فصلی کشاورزی، مالکان خردهپایی که زیر فشار مالکان بزرگ بودند، اسیران عثمانی گریخته از اردوگاههای روس، ایرانیان مهاجر از قفقاز و بیش از همه دهقانان تهیدست و میانهحال. دیلمی از حضور همیشگی مبلغان بلشویک قفقازی در گیلان نیز یاد میکند. داوری دیلمی دربارهٔ سرشت «طبقاتی» جنبش داوری پژوهشگری است که از چشمانداز تاریخ اجتماعی مینویسد. نویسندگان ایرانی همروزگار جنبش، چون مستوفی و دولتآبادی، میرزا کوچکخان را بیشتر میهندوستی مسلمان میدیدند تا رهبر جنبشی دهقانی.
گیلان در این سالها از بلاهای دیگری نیز رنج میبرد. به گزارش کنسولگری بریتانیا در رشت، که دیلمی نقل میکند، وبا در فروردین ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۴۷۵ شاهنشاهی) تنها در ناحیهٔ فومن روزانه پانزده تن را میکشت. مالکان بزرگ نیز از آشوب بهره بردند. دیلمی از ضرغامالسلطنه نام میبرد که در آبان ۱۲۹۴ خورشیدی سراسر بخش فومن را غارت کرد. دیلمی مینویسد که هر لشکرکشی روس و ایرانی بر ضد جنگلیان «غارت روستاها را نخستین کار خود» میکرد. این گزارش با داوری عبدالله مستوفی، دیوانی وزارت مالیه و نویسندهٔ «شرح زندگانی من»، دربارهٔ لشکرکشی سال ۱۲۹۸ خورشیدی همخوان است که در ادامه میآید.
جنگلیان پس از گردآمدن دوباره به ارتشی چریکی بدل شدند. به گزارش دیلمی، نفوذ آنان تا آذر ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۴۷۵ شاهنشاهی) به دروازههای رشت رسید و آنان حتی از زمینهای پیرامون رشت مالیات گرفتند. جنگلیان مالکان را از پرداخت مالیات به کنسول روس و حاکم گیلان بازداشتند. مالکان بزرگ گیلان نیز اعلام کردند که تا سرکوب کامل جنگلیان مالیاتی به دولت نمیپردازند. کنسول روس، والی گیلان و چند مالک بزرگ برای چارهجویی گرد آمدند و حتی کوشش دوبارهای برای کشتن میرزا کوچکخان را سنجیدند، اما به نتیجهای نرسیدند.
مکلارن در گزارش دی ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی) نوشت که جنگلیان در لاهیجان ۱۸۰ هزار تومان از مالکان گرفتهاند. به گفتهٔ او، جنگلیان ابزار شکنجه آماده کرده و به گروگانها گفته بودند که اگر پول را بیدرنگ نپردازند، این ابزار را به کار خواهند برد. مکلارن افزود که «تهدید بس بود و به ابزار نیازی نیفتاد». مأموران دولت نیز با مالکان مدارا نکردند. دیلمی از سردار اقتدار، حاکمی که در تیر ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۴۷۵ شاهنشاهی) از مازندران برای لشکرکشی بر ضد جنگلیان آمده بود، یاد میکند. سردار اقتدار به گزارش مکلارن سه مالک بزرگ لاهیجان را دشنام داد و فرمان چوب زدن آنان را صادر کرد و سپس کیفر را به ۱۵۰۰ تومان جریمه کاهش داد.
ژنرال باراتوف از تابستان ۱۲۹۵ خورشیدی بخش بزرگی از سپاه خود را برای جنگ با عثمانیان به غرب ایران برد. مهاجران در همان تابستان با یاری عثمانیان به کرمانشاه بازگشتند و همدان را گرفتند. به گفتهٔ دیلمی، این پیشروی سپاه روس را درگیر کرد و جنگلیان را برکشید. در پاییز ۱۲۹۵ خورشیدی کمتر از هزار مرد، که بیشترشان از قزاقان دیویزیون قزاق ایران بودند و تنها ۱۵۰ تن از سربازان روس، با جنگلیان میجنگیدند. آخرین لشکرکشی این دوره در آذر ۱۲۹۵ خورشیدی سخت شکست خورد. قزاقان بازمانده با موافقت رئیسالوزرای وقت در سربازخانههای رشت ماندند و شایعهٔ یورش جنگلیان بر شهر رشت را به هراس انداخت. سرگذشت دولت موقت ملی مهاجران در مدخل «دولت موقت ملی در کرمانشاهان (حکومت مهاجرین)» آمده است.
چیرگی بر گیلان (۱۲۹۶)
جنگلیان از دی ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۴۷۵ شاهنشاهی) از جنگ دفاعی به جنگ تهاجمی روی آوردند. آنان مالکان بزرگ را خلع سلاح کردند و نمایندگان خود را در هر جا که نفوذشان میرسید به جای مأموران دولت گماشتند. انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ میلادی در روسیه، برابر با اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی، سپاه روس را از درون فرو پاشاند. به گزارش دیلمی، فرماندهان روس پس از این انقلاب با جنگلیان رابطهٔ دوستانه برقرار کردند و با آنان قراردادی بستند که بیرون رفتن سپاه روس از گیلان را نوید میداد. یک کمیتهٔ اجرایی روسی از روسها، گرجیها و آذربایجانیها، در اردیبهشت ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی)، هیئتی به فرماندهی افسری گرجی به نام جارجادزه به فومن فرستاد. این هیئت با میرزا کوچکخان دیدار کرد و کمیتهٔ اجرایی در رشت پیشنهاد کرد که میرزا والی گیلان شود.
میرزا کوچکخان این پیشنهاد را نپذیرفت و سپاه اصلی جنگل را در جنگل نگه داشت. دیلمی این خودداری را نشانهٔ بدگمانی میرزا به سپاه روس میداند، زیرا دولت موقت روسیه از بیرون بردن سربازانش سر باز میزد. با این همه، جنگلیان در سراسر ۱۲۹۶ خورشیدی همهٔ حاکمان و نایبالحکومههای گیلان را، جز آنان که پیشینهٔ همکاری با جنگل داشتند، برکنار کردند. مکلارن در مرداد ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی) گزارش داد که جنگلیان «در عمل فرمانروایان گیلان» شدهاند. به گفتهٔ او، والی گیلان و کارگزار وزارت امور خارجه تنها در ظاهر بر سر کار بودند و زیر نظر نمایندگان جنگل کار میکردند. پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ میلادی، برابر با آبان ۱۲۹۶ خورشیدی، جنگلیان این دو مقام را نیز از گیلان بیرون کردند.
جنگلیان در بهار ۱۲۹۶ خورشیدی زمینهای مالکانی را که با آنان میجنگیدند مصادره کردند. دیلمی از محسنخان امینالدوله و همسرش فخرالدوله نام میبرد. جنگلیان امینالدوله را پس از شکایت دهقانانش بازداشت کردند، در دادگاهی که خود برپا کرده بودند ۷۵ هزار تومان جریمه کردند، به زندان انداختند و زمینهایش را میان دهقانان پخش کردند. فخرالدوله از بازداشت گریخت، اما دادگاه جنگل همهٔ زمینها و دارایی او را غیابی مصادره کرد. سایکس نیز مینویسد که امینالدوله، «یکی از بزرگان برجسته»، در ۱۲۹۶ خورشیدی زندانی میرزا کوچکخان بود.
دیلمی از کارهای دیگر جنگلیان در این سال نیز یاد میکند. جنگلیان دهقانان را برای مدتی از پرداخت مالیات و بهرهٔ مالکانه معاف کردند و پخش آب میان کشتزارها را خود به دست گرفتند. به گفتهٔ دیلمی، کشاورزی گیلان در این سالها رونق یافت و جنگلیان در روزهای قحطی برای تهران قحطیزده برنج فرستادند. به گزارش مکلارن، جنگلیان تا پایان ۱۲۹۶ خورشیدی از مالکان و ادارات دولتی یک میلیون تومان درآمد به دست آوردند و ماهانه ۲۱ هزار تومان به کارکنان خود حقوق میدادند. سرگذشت قحطی در مدخل «قحطی بزرگ ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸» آمده است.
دیلمی جنبش را در این سال دو جناح میبیند. جناح راست به رهبری حاج احمد کسمایی، بازرگانی ناخرسند از دولت، با دولت مرکزی دشمنی تمام نداشت. جناح چپ با دولت مرکزی سر سازش نداشت. به گفتهٔ دیلمی، کمیتهٔ اتحاد اسلام تا اواخر ۱۲۹۶ خورشیدی از سلطان احمد شاه قاجار پشتیبانی میکرد و خواستار گشایش دوبارهٔ مجلس بود. دیلمی تأکید میکند که هیچ جناحی از جنگلیان در پی حکومت دینی نبود و هیچ روحانیای در رهبری جنبش جای نداشت. غنی خواستههای روزنامهٔ جنگل را چنین برمیشمارد: یاری اقتصادی به کشاورزان خردهپا، خودگردانی اداری گیلان، زنده کردن دوبارهٔ اسلام، لغو همهٔ قراردادهای نابرابر و بیرون رفتن سپاه بریتانیا از ایران.
سپاه بریتانیا بر سر راه (۱۲۹۶ و ۱۲۹۷)
بلشویکها پس از انقلاب اکتبر قرارداد ۱۹۰۷ میلادی روس و انگلیس را باطل اعلام کردند و نوید دادند که سپاه روس را از ایران بیرون ببرند. به گزارش دیلمی، جنگلیان بلشویکها را برای احترام به حاکمیت ایران ستودند، با بلشویکهای گیلان پیمان بستند و در همین هنگام رسماً با پادشاهی قاجار مخالفت کردند. دیلمی شمار ارتش جنگل را در آغاز ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) میان سه هزار تا هشت هزار تن برآورد میکند. سایکس شمار پیروان میرزا را «شاید سه هزار تن» و غنی شمار چریکان او را در اوج قدرت نزدیک به دو هزار تن میآورد.
دیلمی به نقل از میرزا اسماعیل جنگلی، از رهبران تندرو جنبش، مینویسد که جنگلیان قصد پیشروی به سوی تهران داشتند و در تهران گروههای پنهانی برای گرفتن قدرت پدید آوردند. اما به گفتهٔ دیلمی، میرزا کوچکخان در این کار درنگ کرد و فشار تندروهای جنگل و مأموران ترک در تهران او را به حرکت وانداشت. سایکس نیز مینویسد که اگر میرزا در زمستان ۱۲۹۶ خورشیدی بر تهران میتاخت، شهر «مانند سیبی رسیده» به دامن او میافتاد، اما او و یارانش «ویژگیهای بایسته» را نداشتند. محمدتقی بهار، شاعر، روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی، همین داوری را با سنجشی تاریخی بیان میکند. بهار مینویسد که اگر میرزا در سال به تهران حمله کرده بود، دولت ایران «مانند موم» در دست او نرم میشد و او همان کاری را میکرد که بنیتو موسولینی بعدها در ایتالیا کرد.
سرلشکر لیونل دانسترویل، فرمانده نیرویی بریتانیایی که در دی ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی) در بغداد سامان یافت، فرمان داشت از راه ایران به قفقاز برود. غنی مینویسد که هدف این نیرو پیوند با روسهای سفید و گرفتن چاههای نفت باکو بود. به گزارش دیلمی، نیروی دانسترویل در ۲۶ بهمن ۱۲۹۶ خورشیدی (۲۴۷۶ شاهنشاهی) به قزوین رسید. دانسترویل در خاطرات خود نوشت که میرزا کوچکخان «سوگند خورده بود که نگذارد بریتانیاییها بگذرند» و کمیتهٔ او در انزلی با کمیتهٔ بلشویک همکاری میکرد. سایکس مینویسد که دانسترویل با گروهی کوچک از رشت گذشت و به انزلی رسید، اما بلشویکهای انزلی، که با میرزا کوچکخان همکاری داشتند، بندر، کشتیها، تلگرافخانه و بنزین را در دست داشتند و راه را بر او بستند. دانسترویل ناچار به همدان بازگشت.
سایکس بازگشت دانسترویل را «گریزی از سر بخت» میخواند و میافزاید که اگر جنگلیان و گاردهای سرخ ناتوانی واقعی این گروه را درمییافتند، بیگمان با شمار بسیار بر آن میتاختند. سایکس از سرهنگ بیچراخوف، افسر قزاق روس که فرماندهی ۱۲۰۰ قزاق را حفظ کرده بود، یاد میکند. به گفتهٔ سایکس، دانسترویل بیچراخوف را قانع کرد که تا رسیدن سپاه بریتانیا در ایران بماند و هر گاه دانسترویل بخواهد، بر میرزا کوچکخان بتازد. سایکس مینویسد که اگر بیچراخوف در اسفند ۱۲۹۶ خورشیدی ایران را ترک کرده بود، جنگلیان «تقریباً بیگمان» قزوین را میگرفتند و عثمانیان برای پیشروی به سوی تهران به آنان میپیوستند.
در همین ماهها جنگلیان، به گزارش سایکس، بانک رشت را گرفتند و مدیر بانک و کنسول بریتانیا را بازداشت کردند. دیلمی این بازداشت را پاسخ جنگلیان به ربوده شدن سلیمان میرزا اسکندری، رهبر حزب دموکرات و از نمایندگان مهاجر مجلس سوم، به دست بریتانیاییها میداند. جنگلیان مکلارن، سرگرد نوئل اوکشات و سروان ادموند نوئل را بازداشت کردند و آزادی سلیمان میرزا را خواستار شدند. سایکس مینویسد که جنگلیان در اسفند ۱۲۹۶ خورشیدی آماده بودند قزوین را بگیرند، اما بیچراخوف ناگهان به سوی شمال حرکت کرد و پیش از آنان رسید. به گفتهٔ سایکس، دولت ایران، که در آن هنگام نجفقلیخان صمصامالسلطنهٔ بختیاری ریاست آن را داشت و به گفتهٔ او «آشکارا ضد متفقین» بود، کوشید بیچراخوف را به ترک ایران وادارد.
منجیل و رشت (تابستان ۱۲۹۷)
سپاه بریتانیا در خرداد ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) ستونی از سوارهنظام، توپخانه و هزار تفنگدار انگلیسی و گورکه را با پانصد خودروی باری از بغداد به ایران فرستاد. سایکس مینویسد که پس از رسیدن این ستون، بیچراخوف اجازه یافت بر جنگلیان بتازد. جنگلیان در منجیل، کنار سفیدرود، جایگاهی طبیعی و استوار داشتند. به گفتهٔ سایکس، «چند گلولهٔ ترکشزا» جنگلیان را به هراس انداخت و آنان با تلفات سنگین به خانههای خود گریختند. حسن ارفع نیز در خاطراتش مینویسد که بیچراخوف، با نزدیک به هزار قزاقی که از یگانهای گوناگون گرد آورده بود، راه قزوین به انزلی را گشود و میرزا کوچکخان را به جنگلهای گیلان پس راند. ارفع میرزا را در این بخش «رهبر سیاسی چپگرای ایرانی» مینامد. به گزارش دیلمی، داشناکهای ارمنی در انزلی، که با دانسترویل پنهانی سازش کرده بودند، مکلارن و اوکشات را آزاد کردند.
سایکس مینویسد که میرزا کوچکخان برای بازگرداندن روحیهٔ یارانش گفت که آنان از روسهای جنگاور شکست خوردهاند، نه از بریتانیاییهایی که به تعبیر او «حقیر» بودند. پس از رفتن بیچراخوف به قفقاز، دانسترویل با نیرویی کوچک نگهبانی راه را بر عهده گرفت. سایکس مینویسد که جنگلیان در ۲۹ تیر ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی)، «با رایزنی آلمانیها»، با نیروی اصلی خود بر دستهٔ بریتانیایی ۴۵۰ نفره، با دو توپ و دو خودروی زرهی، که بیرون رشت اردو زده بود، تاختند و گروهی نیرومند کنسولگری بریتانیا را محاصره کرد و شهر را گرفت. به گفتهٔ سایکس، جنگلیان با تلفات سنگین شکست خوردند، سربازان بریتانیا کنسولگری را آزاد کردند و با بمباران جنگلیان را از بازارهای رشت بیرون راندند.
غنی روایتی کوتاهتر دارد. او مینویسد که دانسترویل در بهار ۱۲۹۷ خورشیدی با نیرویی بزرگتر و با بمباران هوایی راه قزوین به انزلی را گشود و جنگلیان را از رشت بیرون راند. به گفتهٔ غنی، دو طرف به سازشی ناگفته رسیدند: میرزا کوچکخان پذیرفت که راه باز بماند و دانسترویل پذیرفت که نیروهای جنگل در دیگر بخشهای گیلان آزاد باشند. دیلمی تاریخ قرارداد جنگلیان با بریتانیا را ۲۱ مرداد ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) میآورد و آن را به گزارش ابراهیم فخرایی، نویسندهٔ «سردار جنگل»، مستند میکند. به گفتهٔ دیلمی، جنگلیان در پی این قرارداد دوازده افسر آلمانی و اتریشی را که یارانشان را آموزش میدادند از گیلان بیرون کردند، هرچند میرزا پس از آن نیز با هیئت نظامی آلمان در قفقاز پیوند داشت و از آن جنگافزار گرفت.
سایکس قرارداد آشتی را با لحنی تند وصف میکند. به نوشتهٔ او، میرزا کوچکخان پس از شکست رشت پیشنهاد آشتی داد و «پیمانکار بریتانیا برای فراهم کردن برنج» شد و «خرسند از پول درآوردن» ماند تا رویدادها فرصت دیگری برای «ماهی گرفتن از آب گلآلود» به او بدهند. دولتآبادی همین رویداد را از چشم دیگری میبیند. او مینویسد که سپاه بریتانیا نتوانست جمع جنگل را بپراکند و مأموران بریتانیا «مانند دو دولت که با هم معاهده میبندند» با نمایندهٔ رئیس جنگل قراردادی در چند ماده بستند. به گفتهٔ دولتآبادی، بریتانیاییها از آن رو جنگل را به حال خود گذاشتند که دانستند «آن قوه آلت دست بلشویکها نمیشود و خارجه را هر که باشد خارجه میداند».
میرزا حسنخان وثوقالدوله در ۱۶ مرداد ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) کابینهٔ دوم خود را تشکیل داد. دیلمی این کابینه را «انگلیسدوست» میخواند. جنگ جهانی نخست در آبان ۱۲۹۷ خورشیدی پایان یافت و سرلشکر چمپین جانشین دانسترویل شد. به گزارش دیلمی، کمیتهٔ اتحاد اسلام در همین ماهها در گیلان منحل شد. سرگذشت کابینهٔ وثوقالدوله و قرارداد ۱۹۱۹ میلادی در مدخل «قرارداد ۱۹۱۹ ایران و بریتانیا» آمده است.
شکاف در جنگل و یورش دولت (۱۲۹۷ و ۱۲۹۸)
دیلمی مینویسد که پس از قرارداد با بریتانیا و انحلال کمیتهٔ اتحاد اسلام، جنبش جنگل به دورهٔ افول رسید. جناح راست، که شکست قریبالوقوع دولتهای محور را میدید، دیگر نمیخواست جنبش را دنبال کند. جناح چپ خود را در آتشبسی مسلحانه با بریتانیا میدید. در انتخابات تازهٔ رهبری جنبش، جناح راست شکست خورد. به گزارش دیلمی، حاج احمد کسمایی در آذر ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی)، هنگامی که میرزا کوچکخان برای لشکرکشی به طالش از گیلان دور بود، پنهانی از دولت تهران اماننامه گرفت و شرایط دولت را پذیرفت. یکی از این شرایط سپردن دو هزار چریک جنگل با جنگافزارهایشان به دولت بود.
میرزا کوچکخان پس از بازگشت از طالش از جناح راست خشمگین شد و گفتوگوی تازه و گشایش پیشین مجلس را خواستار شد. به گزارش دیلمی، او پیشنهاد بریتانیا برای گرفتن حکومت گیلان را نیز رد کرد. در بهمن ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) جناح چپ جنگل کمیتهای به نام «کمیتهٔ بلشویک» پدید آورد. دیلمی از دکتر حشمت، اسکندرخان، میرزا اسماعیل جنگلی، میرزا محمد و احساناللهخان دوستدار به عنوان اعضای شناختهشدهٔ این کمیته نام میبرد. میرزا کوچکخان به این کمیته نپیوست و به جای آن «کمیتهٔ سوسیالیست» را پیشنهاد کرد که زیر نفوذ دموکراتهای «ضدتشکیلی» شکل گرفته بود.
عبدالله مستوفی در جلد سوم «شرح زندگانی من» سیاست کابینههای پیش از وثوقالدوله را در برابر جنگلیان چنین شرح میدهد: آن کابینهها از فرستادن حاکم بیسپاه به گیلان پرهیز میکردند و سازش با کسانی را که «چهار پنج سال در مقابل قوای وحشی روس» ایستاده بودند بر سرکوب آنان برتری میدادند. به گفتهٔ مستوفی، آن دولتمردان گمان میکردند که جنگلیان پس از پایان جنگ خود جنگافزار را زمین خواهند گذاشت، یا دستکم مردم با رفتن سپاه بیگانه از گرد آنان پراکنده خواهند شد. مستوفی این سخن را در نقدی بر کارنامهٔ کابینهٔ وثوقالدوله میآورد و باید آن را در پرتو کشمکش سیاسی بر سر قرارداد ۱۹۱۹ میلادی خواند.
غنی مینویسد که وثوقالدوله در اواخر بهمن ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) به دیویزیون قزاق فرمان داد که جنگلیان را از گیلان بیرون براند. فرماندهی نظامی بریتانیا در بغداد به چمپین فرمان داد که با سربازان و هواپیماهای بریتانیایی از این یورش پشتیبانی کند. به گزارش غنی، چمپین در آغاز نمیخواست چنین کند، زیرا با جنگلیان پیمان داشت و راه قزوین به انزلی باز بود. فرماندهی بغداد رأی چمپین را نپذیرفت و پیمان با میرزا کوچکخان، که به گفتهٔ غنی «برای وثوقالدوله دردسرساز» شده بود، در عمل از میان رفت. دولت به میرزا کوچکخان امان و پناهندگی در بینالنهرین پیشنهاد کرد. میرزا نپذیرفت.
دیلمی مینویسد که یک دستهٔ بریتانیایی در ۹ فروردین ۱۲۹۸ خورشیدی (۲۴۷۸ شاهنشاهی) وارد رشت شد. به گزارش او، مالکان و ملایان رشت با تمام توان به پشتیبانی بریتانیا برخاستند و ملایان در مسجدها بر ضد جنگلیان سخن گفتند. سپهدار تنکابنی در تنکابن نیرویی بزرگ گرد آورد و خانهای طالش به سرکردگی ضرغامالسلطنه کارگزاران جنگل را بیرون کردند. غنی مینویسد که قزاقان با پشتیبانی سنگین هوایی میرزا کوچکخان و یارانش را به ژرفای جنگل راندند و چند تن از رهبران جنبش را گرفتند و اعدام کردند. دیلمی میافزاید که ارتش چریکی جنگل از هم پاشید و در روستاها پراکنده شد.
عبدالله مستوفی داوری تندی دربارهٔ این لشکرکشی دارد. او مینویسد که وثوقالدوله به گیلان حاکم، سپاه و «حتی ائروپلان انگلیسی» فرستاد، اما سپاه دولت «به جای اینکه جنگلیان را تحت فشار و محاصره بگذارد، دهات را چپو کرد». به گفتهٔ مستوفی، مردم که از جنگلیان به تنگ آمده بودند و از گرد آنان پراکنده میشدند، رفتار سپاه دولت را سنگینتر از کارهای جنگلیان دیدند و دوباره به جنگلیان گرویدند، و «کاری که خودبهخود ختم میشد، ریشه پیدا کرد». مستوفی در همین نقد از کفیل حکومت گیلان یاد میکند که به گفتهٔ او تلگراف تسلیمی از زبان میرزا کوچکخان «جعل و مخابره کرد». به روایت مستوفی، روزنامههای پایتخت با این خبر دروغ به ستایش وثوقالدوله پرداختند و چند روز بعد دروغ بودن خبر آشکار شد. این روایت را تنها مستوفی آورده است و در منابع دیگر تأیید نشد.
بازگشت جنگلیان و پیاده شدن ارتش سرخ (۱۲۹۸ و ۱۲۹۹)
وثوقالدوله در مرداد ۱۲۹۸ خورشیدی (۲۴۷۸ شاهنشاهی) قرارداد ۱۹۱۹ میلادی را با بریتانیا امضا کرد. دیلمی مینویسد که ناخرسندی سراسری ایرانیان از این قرارداد به جنبش جنگل جانی دوباره داد. به گفتهٔ او، مردم گیلان پس از چند ماه دوباره ستم مالکان و قزاقان را چشیدند و چریکان و دهقانان به رهبران بازمانده پیوستند. مبلغان بلشویک از خرداد ۱۲۹۸ خورشیدی از قفقاز به گیلان آمدند. به گزارش دیلمی، بلشویکها و کمونیستهای ایرانی در تیر ۱۲۹۸ خورشیدی (۲۴۷۸ شاهنشاهی) مردی به نام استپان آفونیان را به گیلان فرستادند تا با یاری جنگلیان شاخهٔ حزب کمونیست ایران را در گیلان سامان دهد. میرزا اسماعیل جنگلی در پایان تابستان ۱۲۹۸ خورشیدی به قفقاز رفت.
عبدالله مستوفی در وصف اوضاع کشور هنگام روی کار آمدن کابینهٔ میرزا حسنخان پیرنیا، مشیرالدوله، در ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی)، داوری دیگری دربارهٔ میرزا کوچکخان دارد. به گفتهٔ مستوفی، میرزا با «افکار وطنپرستانه ولی سادهٔ خود» بدش نمیآمد که از نیروی بلشویکها بر ضد دولت عاقد قرارداد بهره بگیرد، و اگر چنین نکرده بود تنها از سر «عقیده و ایمان مسلمانی» خود او بود. مستوفی میافزاید که اطرافیان میرزا آماده بودند «با آغوش باز» بلشویکها را به ایران راه دهند و اگر گرد آمدن شورشیان نیرو میگرفت، بسیار محتمل بود که یاران میرزا از گرد او بپراکنند و به شورشیان بپیوندند.
دولتآبادی نیز در شرح رویدادهای ۱۲۹۹ خورشیدی از گیلان «آمادهٔ انقلاب» سخن میگوید. به گفتهٔ او، در گیلان سپاه بریتانیا در بندر انزلی و «یک قوهٔ ملی در جنگل» به ریاست میرزا کوچکخان رویاروی هم بودند و میرزا با مرکزهای انقلابی قفقاز و داغستان پیوند داشت. دولتآبادی گزارش میدهد که در انجمنی که بلشویکها در باکو برای کشیدن نقشهٔ انقلاب در ایران و دیگر کشورهای اسلامی برپا کردند، چند نمایندهٔ رئیس جنگل نیز به درخواست بلشویکها حضور یافتند. به گفتهٔ دولتآبادی، نقشهٔ باکو چنین بود که گروهی از ارتش سرخ با مجاهدان ایرانی ساکن قفقاز به گیلان بیایند، زیر ریاست میرزا کوچکخان سپاه بریتانیا را از گیلان بیرون کنند و کشتیهای جنگی بلشویک بر انزلی بتازند.
ارتش یازدهم سرخ شوروی در ۸ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) وارد باکو شد و در ۲۸ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی در انزلی پیاده شد. سپاه بریتانیا و قزاقان ایرانی گیلان را تخلیه کردند و به منجیل و قزوین بازگشتند. بهار مینویسد که میرزا کوچکخان، که در دهکدهٔ پسیخان پناه گرفته بود، «فضا را خالی یافت»، وارد رشت شد و با حزبی که از بلشویکهای ایرانی، قفقازی و روسی سامان یافته بود همپیمان شد. به گزارش دیلمی، کمیتهٔ سوسیالیست جنگل پس از پیاده شدن بلشویکها به «حزب سوسیالیست» بدل شد و برنامهای پذیرفت که بینالمللگرایی و جدایی دین از سیاست را در بر داشت. جنگلیان و یاران تازهشان در ۱۵ خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) جمهوری شوروی گیلان را اعلام کردند. سرگذشت این جمهوری در مدخل «جمهوری شوروی گیلان» آمده است.
دیدگاهها
نویسندگان همروزگار نهضت جنگل دربارهٔ میرزا کوچکخان دو داوری ناهمساز دارند. سایکس در یک بند هم او را «بیگمان برانگیخته از احساسات میهندوستانه» و پایبند به پیمان خود با بریتانیا میخواند و هم او را گروگانگیری مینامد که با دشمنان بریتانیا همکاری داشت و از افسران آلمانی و اتریشی و مسلسلهای آنان بهره میبرد. سایکس مینویسد که دولت ایران در برابر این جنبش «تقریباً ناتوان» بود و اگر بریتانیا دست به کار نمیشد، جنبش جنگل «احتمالاً پادشاهی را سرنگون میکرد». این داوری سایکس را باید در پرتو جایگاه او خواند: سایکس خود فرمانده پلیس جنوب ایران و افسر سپاهی بود که با جنگلیان میجنگید.
دولتآبادی، که خود از مشروطهخواهان کهنهکار بود، میرزا کوچکخان را مردی «طرفدار استقلال و آزادی ایران و مخالف حکومتهای استبدادی خودی و بیگانه» وصف میکند. به گفتهٔ دولتآبادی، روسها بارها کوشیدند میرزا را با وعده بفریبند و او فریب نخورد، و شمار بسیاری از وطنخواهان، که «عاشق دیدار یک قوهٔ ایرانی خالص» بودند، به جنگل دل بستند. دولتآبادی در همان بند از حکومت گیلان در این سالها با تندی یاد میکند و کارگزاران آن را مردانی عیاش و سودجو میخواند که میان دربار تهران و جنگل دودستگی میانداختند.
غنی میرزا کوچکخان را «رهبر چریکی ملیگرا با آرمانهایی ناهمساز و آشفته» میخواند. به گفتهٔ غنی، میرزا با ربودن ثروت توانگران و سیر کردن تهیدستان در چشم برخی به «رابین هود کرانهٔ خزر» بدل شد. غنی میافزاید که نویسندگان ایرانی میرزا را یا قهرمانی ملی مینمایانند که از انقلاب روسیه برای پیشبرد آرمان خود بهره گرفت، یا ملیگرایی سادهدل و بیگناه که مأموران کمونیست و رخنهگران به او خیانت کردند. غنی همچنین گزارش هرمان نورمن، وزیرمختار بریتانیا در تهران، را در پاییز ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) نقل میکند. نورمن در این گزارش جدایی عملی آذربایجان، شورش مازندران و چیرگی میرزا کوچکخان بر گیلان را پیامد سیاست کابینهٔ وثوقالدوله میشمارد و مینویسد که پیروان میرزا «با بلشویکها همپیماناند».
محمدتقی بهار، که خود در سالهای جنبش روزنامهٔ «نوبهار» را در تهران منتشر میکرد و خواستار دولت مرکزی نیرومند بود، با هیچیک از جنبشهای ولایتی همراه نشد. بهار در دیباچهٔ «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران» مینویسد که از همان روزگار دریافت که «حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات برپا شود، صالحتر است». به گفتهٔ بهار، او «نه به جنگلیها عقیده» داشت و نه با شیخ محمد خیابانی همراه بود، اما با آنان دشمنی و کینهای نیز نداشت. بهار در جای دیگری از همان کتاب مینویسد که میرزا کوچکخان و سرهنگ محمدتقیخان پسیان، فرمانده ژاندارمری خراسان، هیچیک قصد گرفتن ایران و برپایی حکومت مرکزی را نداشتند و به همان ولایتهایی که در دست داشتند خرسند بودند.
داوری بهار با سنت سیاسیای همخوان است که بعدها رضاشاه پهلوی آن را به کار بست: ایران برای رهایی از چنگ بیگانه و آشوب داخلی نیازمند دولتی نیرومند و ارتشی یکپارچه بود. بهار خود از مخالفان سیاسی رضاشاه پهلوی بود، اما داوری او دربارهٔ برتری دولت مرکزی بر جنبشهای ولایتی از همان سالهای جنبش جنگل در نوشتههایش پیداست.
حسن ارفع در خاطرات خود، «زیر فرمان پنج پادشاه»، شکست جنبش را در سالهای پایانی آن نتیجهٔ سه عامل میداند. نخست، به گفتهٔ ارفع، مردم گیلان و ایران دریافتند که اندیشهٔ کمونیستی با روح اسلام ناسازگار است و دولت شوروی همان سیاست کهنهٔ روسیهٔ تزاری را در جامهٔ دیگری دنبال میکند. دوم، نیروهای دولت مرکزی با نقشهای یکپارچه و فرماندهی یگانه جنگیدند، و این چیزی بود که شورشیان نداشتند. سوم، دولت شوروی پس از بستن قرارداد ۱۹۲۱ میلادی با ایران، دستکم برای مدتی، از یاری نظامی و مادی به شورشیان دست کشید. ارفع خود در ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی)، به عنوان افسر جوان ژاندارمری، در جنگلهای مازندران با دستههای ارتش سرخ جنگید.
دیلمی در دانشنامهٔ ایرانیکا تاریخنگاری نهضت جنگل را بسیار پراکنده میداند و مینویسد که نوشتهها دربارهٔ این جنبش از نگاه اسلامگرایانه تا نگاه بلشویکی را در بر میگیرد. دیلمی خود جنبش را جنبشی «ضدامپریالیستی» با پایگاه دهقانی میخواند و بر پیوند دیرینهٔ آن با بلشویکهای قفقاز تأکید میکند. این برچسبها برچسبهای تحلیلی خود دیلمی است. نویسندگان ایرانی همروزگار جنبش، چون مستوفی و دولتآبادی، بیشتر بر میهندوستی و مسلمانی میرزا و بر خطر بلشویکها برای ایران تأکید میکنند، و ارتشیانی چون ارفع جنبش را در پایان آن بخشی از خطر کمونیسم برای یکپارچگی ایران میبینند.
پیامد
نهضت جنگل پنج سال نشان داد که دولت مرکزی ایران در پادشاهی سلطان احمد شاه قاجار نمیتوانست بر ولایتی نزدیک به پایتخت فرمان براند. حاکمان گیلان یا از رفتن به ولایت پرهیز کردند یا زیر نظر نمایندگان جنگل کار کردند. دولت تهران برای گشودن راه قزوین به انزلی به قزاقان بیچراخوف و سپاه دانسترویل، و برای یورش ۱۲۹۸ خورشیدی به هواپیماهای بریتانیا، نیاز داشت. مستوفی، دولتآبادی و بهار، هر یک از چشمانداز خود، این ناتوانی را گواه نیاز ایران به دولتی نیرومند میدیدند. سایکس نیز مینویسد که دولت ایران در برابر جنبش «تقریباً ناتوان» بود.
پیاده شدن ارتش سرخ در انزلی و برپایی جمهوری شوروی گیلان در خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) این ناتوانی را به خطری برای یکپارچگی ایران بدل کرد. بهار مینویسد که در گفتوگوهای رجال سیاسی و نظامی بریتانیا در تهران در آن ماهها «خطر هجوم قوای بلشویک به سواحل بحر خزر و فتنهٔ جنگلیها و هرج و مرج مرکز و ضعف دولت» موضوع اصلی بود. به گفتهٔ بهار، همه بر این باور بودند که باید دولتی نیرومند بر سر کار آید. بهار این گفتوگوها را در شمار زمینههای کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) میآورد؛ کودتایی که رضاخان میرپنج، سردار سپه و بعدها رضاشاه پهلوی، فرماندهی نظامی آن را بر عهده داشت. سرگذشت برکناری افسران روس دیویزیون قزاق در مدخل «برکناری سرهنگ استاروسلسکی و افسران روس دیویزیون قزاق» آمده است.
ارفع در خاطرات خود فرجام جنبش را پس از کودتا چنین شرح میدهد: میان میرزا کوچکخان و احساناللهخان دوستدار شکاف افتاد و میرزا کمونیسم را «مخالف اسلام» اعلام کرد. نیروهای دولت احساناللهخان را، که تنها با گروهی اندک مانده بود، شکست دادند. خالو قربان، یکی از سرکردگان جنگل، با چند صد مرد از میرزا جدا شد و به نیروهای دولت پیوست، و دولت به او درجهٔ افتخاری سرهنگی داد. به گفتهٔ ارفع، میرزا کوچکخان به سوی خلخال رفت و هنگام گذشتن از گردنهٔ برفپوش ماسوله از سرما جان سپرد.
مهدیقلیخان هدایت، مخبرالسلطنه، در «خاطرات و خطرات» در یادداشتی دربارهٔ بریده شدن سر میرزا کوچکخان مینویسد که روزنامههای «پراودا» و «ایزوستیا» در شوروی نیروهای دولتی ایران را برای این کار نکوهش کردند. به گفتهٔ هدایت، یکی از مقامهای ایرانی به خبرنگاران توضیح داد که بریدن سر میرزا ربطی به نیروهای نظامی نداشت و مردمانی که پیکر او را شناخته بودند سرش را بریدند تا آن را بیاورند و پاداش بگیرند. غنی تنها سال ۱۹۲۱ میلادی، برابر با ۱۳۰۰ خورشیدی (۲۴۸۰ شاهنشاهی)، را میآورد.
ارفع مینویسد که رضاخان سردار سپه پس از پایان کار جنبش گیلان، با «فرمان شمارهٔ ۱ ارتش»، قزاقان، ژاندارمری و دیگر نیروهای ولایتی را در ارتشی یکپارچه با پنج لشکر گرد آورد: لشکرهای تهران، تبریز، همدان، اصفهان و مشهد، و تیپ مستقل شمال در رشت. ارفع پیوند این دو رویداد را آشکار میداند: به گفتهٔ او، یکی از سه عامل شکست جنبش گیلان نقشهٔ یکپارچه و فرماندهی یگانهٔ نیروهای دولت مرکزی بود. از این پس دیگر هیچ گروه مسلح محلی نتوانست ولایتی را سالها از دسترس دولت مرکزی بیرون نگه دارد. سرگذشت شورشهای دیگر ولایتی، از جمله شورش شیخ محمد خیابانی، در مدخل «قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز» آمده است.
میرزا کوچکخان در یاد ایرانیان چهرهای دوگانه ماند. غنی مینویسد که نویسندگان ایرانی یا او را قهرمانی ملی میدانند یا ملیگرایی سادهدل که کمونیستها به او خیانت کردند. دیلمی گوناگونی تاریخنگاری جنبش را بازتاب گوناگونی خود جنبش میداند: جنبشی که بازرگانان محافظهکار، طلاب پیشین، دهقانان، افسران آلمانی و عثمانی و سرانجام بلشویکهای قفقازی را در خود گرد آورد. داوری مستوفی، که میرزا را میهندوستی با «افکار ساده» میدید، و داوری دولتآبادی، که او را پاسدار «ایرانیت و اسلامیت» میشمرد، هر دو بر یک نکته همسخناند: میرزا کوچکخان خود را ایرانی میدانست، اما یاران و همپیمانانش همیشه چنین نبودند.
داوری منابع
سایکس دربارهٔ میرزا کوچکخان، اتحاد اسلام، گذر دانسترویل، بیچراخوف، نبرد منجیل و نبرد رشت.
غنی دربارهٔ دانسترویل، زندگی میرزا کوچکخان، خواستههای جنگل، یورش ۱۲۹۸ و گزارش نورمن.
ارفع دربارهٔ بیچراخوف، جنگ با ارتش سرخ در مازندران، فرجام میرزا کوچکخان و فرمان یکپارچگی ارتش.
مستوفی دربارهٔ سیاست کابینهها در برابر جنگل، لشکرکشی ۱۲۹۸ و داوری دربارهٔ میرزا کوچکخان.
دولتآبادی دربارهٔ میرزا کوچکخان، قرارداد جنگل و بریتانیا و نقشهٔ بلشویکهای باکو.
بهار دربارهٔ برتری دولت مرکزی، ورود میرزا به رشت، گفتوگوهای پیش از کودتا و داوری دربارهٔ میرزا و پسیان.
هدایت دربارهٔ بریده شدن سر میرزا کوچکخان و واکنش روزنامههای شوروی.
پژمان دیلمی، «نهضت جنگل»، دانشنامهٔ ایرانیکا، ۲۰۰۸، بازبینی ۲۰۱۲.