جنگ و برافتادن قاجار
جمهوری شوروی گیلان
شاهنشاهی
خرداد ۲۴۷۹
میلادی
ژوئن ۱۹۲۰
خلاصه
جمهوری شوروی گیلان حکومتی بود که میرزا کوچکخان جنگلی، رهبر نهضت جنگل، با پشتیبانی ناوگان و سپاه روسیهٔ شوروی و همراهی کمونیستهای ایرانی و قفقازی در خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) در رشت برپا کرد. این حکومت در کمتر از یک سال و نیم بارها دگرگون شد. نخست میرزا کوچکخان و جنگلیانش در رأس آن بودند. سپس کمونیستهای تندرو به رهبری احساناللهخان دوستدار رشت را در دست گرفتند و میرزا به جنگل بازگشت. در بهار ۱۳۰۰ خورشیدی (۲۴۸۰ شاهنشاهی) حیدرخان عمواوغلی، کمونیست باسابقهٔ ایرانی، دو گروه را دوباره آشتی داد و جمهوری را از نو اعلام کرد. سرانجام دولت مرکزی، که پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی سردار سپه رضاخان پهلوی وزارت جنگ آن را بر عهده داشت، در پاییز ۱۳۰۰ خورشیدی با سپاهی یکپارچه به گیلان رفت و به این حکومت پایان داد.
این رویداد را باید در پیوند با سه جریان بزرگ آن روزگار دید. جریان نخست ناتوانی دولت مرکزی در سالهای پس از جنگ جهانی نخست بود؛ دولتی که نه سپاه یکپارچه داشت و نه خزانهٔ کافی، و برای نگهداری خود به یارانهٔ بریتانیا و لشکر قزاق با افسران روسی چشم دوخته بود. جریان دوم سیاست روسیهٔ شوروی بود که از یک سو در پی بیرون راندن بریتانیا از شمال ایران و گسترش انقلاب در «خاور» بود و از سوی دیگر میخواست با دولت تهران پیمان دوستی ببندد و راه بازرگانی را بگشاید. جریان سوم ستیز بر سر قرارداد ۱۹۱۹ ایران و بریتانیا بود که پیاده شدن ارتش سرخ در انزلی بسیاری از ایرانیان را به بیهودگی آن قرارداد قانع کرد.
داوریها دربارهٔ جمهوری گیلان یکسان نیست. سیروس غنی، تاریخنگار معاصر و نویسندهٔ کتاب «ایران و برآمدن رضاشاه»، بر پایهٔ اسناد بریتانیا مینویسد که مسکو و کمونیستهای قفقاز پشتیبان همهٔ این عملیات بودند و میرزا کوچکخان دیرزمانی نفهمید که چهرهای نمادین بیش نیست. عبدالله مستوفی، دولتمرد و نویسندهٔ «شرح زندگانی من»، میرزا را مردی مسلمان و پرهیزگار میداند که به خدمت مردم گیلان کوشید، اما او را در سرانجام کار گرفتار نیروهایی میبیند که از مهارشان ناتوان بود. خسرو شاکری، پژوهشگر تاریخ جنبش کمونیستی ایران، در دانشنامهٔ ایرانیکا شکاف میان گروه ملی و گروه کمونیست تندرو را عامل اصلی ناکامی میشمارد. ارتشیانی چون سرلشکر حسن ارفع، افسر ژاندارمری، این رویداد را نشانهٔ پراکندگی نیروهای نظامی کشور و انگیزهٔ یکپارچهسازی ارتش به فرمان سردار سپه میدانند.
زمینه
نهضت جنگل، که میرزا کوچکخان در تابستان ۱۲۹۴ خورشیدی (۲۴۷۴ شاهنشاهی) در جنگلهای گیلان آغاز کرده بود، در سال ۱۲۹۸ خورشیدی (۲۴۷۸ شاهنشاهی) سختترین ضربهٔ خود را خورد. کابینهٔ دوم میرزا حسنخان وثوقالدوله، نخستوزیری که قرارداد ۱۹۱۹ را با بریتانیا بسته بود، در بهار آن سال لشکری از قزاقان و ژاندارمها را با پشتیبانی سپاه بریتانیا به گیلان فرستاد. این لشکر جنگلیان را از شهرها بیرون راند و بسیاری از یاران میرزا را به تسلیم واداشت. میرزا کوچکخان با گروهی اندک به درون جنگل پناه برد. شرح این سالها در مدخل «نهضت جنگل در گیلان» آمده است.
در زمستان ۱۲۹۸ خورشیدی، ارتش سرخ روسیهٔ شوروی سپاهیان سفید ژنرال آنتون دنیکین را در قفقاز و کرانهٔ خزر شکست داد. سیروس غنی در «ایران و برآمدن رضاشاه» (ص ۶۶) مینویسد که ناوگانی ضدبلشویکی با نزدیک به هجده کشتی به بندر انزلی پناه برد و نیروهای شوروی پس از گرفتن باکو ناوگان خزر را نیرومند کردند. به نوشتهٔ غنی، شوروی در ۶ مه ۱۹۲۰ (۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی) به یکی از کارگزاران ایرانی گفته بود که قصدی بر ایران ندارد، اما «میخواهد از راه خشکی و دریا به سوی نیروهای انگلیس پیش برود». غنی میافزاید که این پیام به سفارت بریتانیا رسید، اما لرد جرج کرزن، وزیر خارجهٔ بریتانیا، و سر پرسی کاکس، وزیر مختار بریتانیا در تهران، سپاه بریتانیا را در شمال ایران نگه داشتند تا آن را اهرمی برای اجرای قرارداد ۱۹۱۹ کنند.
دولت تهران در آستانهٔ این رویداد بار سنگینی از ناتوانی را بر دوش داشت. سلطان احمد شاه قاجار، پادشاه وقت، بیشتر ماههای ۱۲۹۸ خورشیدی را در اروپا گذرانده بود. خزانه تهی بود و دولت برای پرداخت حقوق کارمندان و لشکر قزاق به یارانهٔ ماهانهٔ بریتانیا نیاز داشت. سیروس غنی (ص ۶۶) هزینهٔ بریتانیا در ایران را تا پایان ۱۹۱۸ میلادی نزدیک به سی میلیون لیرهٔ انگلیسی در سال، همراه با یارانهٔ دولت ایران، لشکر قزاق و پرداختها به دربار، برآورد میکند.
نیروی نظامی کشور نیز پراکنده بود. لشکر قزاق زیر فرمان سرهنگ استاروسلسکی، افسر روس، و دیگر افسران روس قرار داشت؛ افسرانی که دیگر دولتی در روسیه پشتیبانشان نبود. دولت ژاندارمری را، که افسران سوئدی رهبریاش میکردند، بیشتر در راهها و شهرهای مرکزی و جنوبی به کار میگرفت. پلیس جنوب زیر فرمان افسران بریتانیایی در فارس و کرمان بود. در آذربایجان نیز شیخ محمد خیابانی، رهبر دموکراتهای تبریز، در فروردین ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) قیام کرده بود. شرح این پراکندگی در مدخلهای «ژاندارمری دولتی و افسران سوئدی» و «قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز» آمده است.
ریشهٔ گروه کمونیستی که در جمهوری گیلان نقش بزرگی یافت در قفقاز بود. خسرو شاکری در مقالهٔ «کمونیسم در ایران» در دانشنامهٔ ایرانیکا مینویسد که حزب «عدالت» میان کارگران ایرانی باکو پدید آمد. دهها هزار کارگر ایرانی در آن سالها در چاههای نفت و کارخانههای باکو کار میکردند و بسیاری از آنان با اندیشههای سوسیالیستی و انقلابی آشنا شده بودند. با پیروزی بلشویکها در قفقاز و برپایی جمهوری شوروی آذربایجان در بهار ۱۲۹۹ خورشیدی، رهبران حزب عدالت امید بستند که انقلاب را به ایران ببرند.
سیروس غنی (ص ۶۸) از دو چهره در میان این گروه نام میبرد: حیدرخان عمواوغلی، انقلابی کهنهکار دوران مشروطه، و جعفر پیشهوری که بعدها در تاریخ آذربایجان نامی پرآوازه یافت. به نوشتهٔ غنی، این دو و یارانشان از باکو فرمان میگرفتند. شاکری اما مینویسد که حیدرخان در نخستین ماههای جمهوری در گیلان نبود و تنها در بهار ۱۳۰۰ خورشیدی (۲۴۸۰ شاهنشاهی) به رهبری کمیتهٔ مرکزی دوم حزب کمونیست ایران رسید. این ناهمخوانی در بخش «بررسی معیارها» یاد شده است.
چه رخ داد
پیاده شدن ارتش سرخ در انزلی (اردیبهشت ۱۲۹۹)
اما پس از اعلام جمهوری شوروی در گیلان آشکار شد که مسکو، با همکاری کمونیستهای قفقاز و آذربایجان شوروی، بیگمان پشتیبان همهٔ عملیات بوده و احتمالاً دستیاران کوچکخان را برای ادارهٔ گیلان خود برگزیده بود.
متن اصلیHowever, after the declaration of the Soviet Republic in Gilan it became apparent that Moscow, with the co-operation of the Caucasian and Soviet Azarbaijani Communists, must have backed the entire operation and probably hand-picked Kouchek Khan's lieutenants to govern Gilan.
میرزا کوچک خان، زعیم جنگلیان که در قریهٔ پسیخان پسخو کرده بود، فضا را خالی یافته، وارد رشت گردید و با حزبی که از بلشویکهای ایرانی و قفقازی و روسی سرانجام یافته بود اتحاد کرده، ادارات را از مأمورین دولت خالی کرده، خود متصرف گشت.
گناه این شکست به گردن افسران روس لشکر قزاق افتاد و سفارت بریتانیا خواستار برکناری آنان شد. پادشاه به ناخواست خود ناچار به پآن شد، زیرا بریتانیاییها تهدید میکردند یارانه را قطع خواهند کرد.
متن اصلیThe blame for this defeat fell on the Russian officers of the Cossack Division and the British Legation demanded their dismissal, the Shah being obliged, against his will, to agree to this, as the British were threatening to cut their subsidies.
سرنوشت ایران و همهٔ منافع بریتانیا در آنجا به این بسته است که نیروی شمال ایران این کار را انجام دهد.
متن اصلیFate of Persia and of all British interests there depends upon North Persian Force doing this.
اگر بلشویکها بههنگام دست به کار میشدند، میتوانستند به تهران بروند و بخش بزرگی از مردم به پیشوازشان میآمدند.
متن اصلیHad Bolsheviks responded in time they could have marched into Tehran and received a welcome from a large section of population.
کابینهٔ مرحوم حسن پیرنیا به لشکر قزاق دستور داد نخست مازندران و سپس گیلان را از عناصر نامطلوب پاک کنند... همین اندازه یادآوری میشود که در این موقع سرتیپ رضاخان فرماندهی پیادهٔ اتریاد تهران را داشت.
تا کار جنگل را خاتمه ندهم، از این سفر مراجعت نمیکنم.
میرزا کوچکخان، چنانکه در جاهای دیگر این کتاب اشاره کردهام، مرد مسلمان متنسک بیآزاری بوده و در انقلابات چندسالهٔ گیلان، در ضمن جلوگیری از تطاول قشون روس و انگلیس، خدمتهای ذیقیمتی به اهل ولایت خود کرده است.
در بامداد ۱۸ مه ۱۹۲۰ میلادی (۲۸ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی، ۲۴۷۹ شاهنشاهی) ناوگان شوروی در برابر انزلی پدیدار شد. سیروس غنی (ص ۶۶) مینویسد که ژنرال چمپین، فرماندهٔ بریتانیایی نیروهای انزلی، آن روز برای بازدید از سپاهیانش و دیدن آزمایش توپخانهٔ تازهٔ ساحلی به بندر آمده بود؛ اما به جای آن، سیزده کشتی جنگی شوروی که از باکو آمده بودند بندر را به توپ بستند و اندکی بعد نزدیک به دو هزار سرباز شوروی در کرانه پیاده شدند.
محمدتقی بهار، ملکالشعرا و نمایندهٔ مجلس، در «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران» (ج ۱، برگ ۷۶) همین رویداد را از چشم کارگزاران ایرانی روایت میکند. به نوشتهٔ بهار، ناوگان مهاجم استحکامات بریتانیا را بمباران کرد و پس از دو ساعت کارگزاران بندری ایران با پرچم سفید به سوی ناوگان رفتند و علت را پرسیدند. دریاسالار شوروی پاسخ داد که برای گرفتن کشتیها و مهمات دنیکین و یارانش آمده است و میخواهد سپاه انگلیس خاک ایران را تخلیه کند. کارگزاران ایرانی مهلت خواستند تا با تهران گفتوگو کنند، اما بهار مینویسد که اندکی بعد گروهی از نیروهای سرخ در دو فرسنگی خاور غازیان پیاده شدند و به سوی غازیان پیش رفتند.
غنی (ص ۶۷) میافزاید که ژنرال چمپین دانست توپخانهٔ دشمن بر او برتری دارد و بیدرنگ با فرماندهٔ روس، فئودور راسکولنیکوف، به گفتوگو نشست. راسکولنیکوف پذیرفت که سپاه بریتانیا از انزلی بیرون برود، به این شرط که بریتانیا کشتیهای روس سفید را در بندر به او بسپارد. چمپین سپاهیانش را به رشت برد و چند روز بعد همهٔ نیروهای بریتانیا از گیلان بیرون رفتند. او پادگان کوچکی در گردنهٔ منجیل گذاشت و بیشتر سپاهیانش را به قزوین برد. بهار (ج ۱، برگ ۷۶) نیز مینویسد که سپاه بریتانیا و قزاقان ایرانی سرانجام گیلان را تخلیه کردند و به منجیل و قزوین بازگشتند.
واکنش لندن و تهران
به نوشتهٔ غنی (ص ۶۷ و ۶۸)، پیاده شدن ارتش سرخ و عقبنشینی ناگزیر بریتانیا در همهٔ دستگاههای دولت بریتانیا تکانی سخت پدید آورد. فیلدمارشال سر هنری ویلسون، رئیس ستاد کل ارتش بریتانیا، و وینستون چرچیل، وزیر جنگ، خواستار بیرون بردن همهٔ سپاه از شمال ایران شدند. لرد میلنر، وزیر مستعمرات، تهدید کرد که اگر دولت سپاه را بیرون ببرد استعفا میدهد. هیئت دولت بریتانیا به تصمیمی نرسید و سپاه را موقتاً در قزوین نگه داشت. غنی مینویسد که اندرو بونار لا، مهردار سلطنتی، در ۲۰ مه ۱۹۲۰ (۳۰ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی) در پارلمان گفت که دولت بریتانیا «هیچ تعهدی» برای دفاع از ایران در برابر یورش شوروی ندارد، و دیوید لوید جرج، نخستوزیر بریتانیا، در ۲۸ مه همین سخن را تکرار کرد.
غنی (ص ۶۸) پیامد این سخنان را در ایران چنین میسنجد: یکی از استدلالهای اصلی وثوقالدوله این بود که ایران ناتوانتر از آن است که از خود دفاع کند و به بریتانیا برای نگهداری مرزهایش نیاز دارد. با عقبنشینی بریتانیا و سخنان بونار لا، به گمان بیشتر ایرانیان آشکار شد که بریتانیا تنها در پی نگهداری چاههای نفت جنوب و منافع خود در هند است. بهار (ج ۱، برگ ۷۷) مینویسد که دولت ایران به دست فیروز میرزا نصرتالدوله، وزیر خارجه که در آن هنگام همراه پادشاه در پاریس بود، اعتراضی سخت و شکایتی مفصل به جامعهٔ ملل فرستاد و فرمان داد که با دولت شوروی نیز گفتوگو شود. بهار میافزاید که چیچرین، کمیسر خارجهٔ شوروی، در تلگرافی پاسخ داد که شوروی، همانگونه که در ۱۹۱۸ به وزیر مختار ایران گفته بود، آمادهٔ گشودن باب دوستی با دولت ایران است.
برپایی جمهوری در رشت (خرداد ۱۲۹۹)
با بیرون رفتن بریتانیا و قزاقان، رشت بیدفاع ماند. بهار (ج ۱، برگ ۷۶) مینویسد که میرزا کوچکخان، که در دهکدهٔ پسیخان پناه گرفته بود، «فضا را خالی یافته» وارد رشت شد، با حزبی که از بلشویکهای ایرانی، قفقازی و روس فراهم آمده بود همپیمان شد، کارگزاران دولت را از ادارهها بیرون کرد و خود سرپرستی آنها را به دست گرفت. به نوشتهٔ بهار، میرزا اعلام حکومت جمهوری کرد و بخشنامهای به همهٔ سفارتخانهها جز سفارت بریتانیا فرستاد.
دربارهٔ روز دقیق برپایی جمهوری منابع اندکی ناهمخوانند. سیروس غنی (ص ۶۸) مینویسد که نیروهای شوروی در ۳ ژوئن ۱۹۲۰ (۱۳ خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی) رشت را گرفتند و میرزا کوچکخان در ۴ ژوئن (۱۴ خرداد) «جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران» را در گیلان اعلام کرد و خود «کمیسر اول» آن شد. خسرو شاکری در ایرانیکا روز اعلام را ۵ ژوئن ۱۹۲۰ (۱۵ خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی) مینویسد و میرزا را رئیس آن میخواند. هر دو روایت بر این همداستانند که میرزا کوچکخان در نخستین روزهای جمهوری در رأس آن جای داشت.
غنی (ص ۶۸) از همین جا نتیجه میگیرد که برخی از رهبران شوروی هدفی بلندپروازانهتر از بیرون راندن بریتانیا داشتند. به نوشتهٔ او، راسکولنیکوف ادعا کرده بود که مسکو از عملیات انزلی خبر نداشت و او تنها برای پس گرفتن کشتیها خودسرانه دست به کار شده بود؛ اما پس از اعلام جمهوری آشکار شد که مسکو با همکاری کمونیستهای قفقاز و آذربایجان شوروی پشتیبان همهٔ عملیات بوده است. غنی (ص ۹۱) میافزاید که قزاقان در پیشروی مرداد ۱۲۹۹ خورشیدی اسنادی از افسران بلشویک به دست آوردند که نشان میداد دولت شوروی آذربایجان یورش به گیلان را طراحی کرده بود و سربازان روس در گیلان بخشی از نیروهای شوروی بودند.
کنگرهٔ انزلی و حزب کمونیست ایران (تیر ۱۲۹۹)
چند هفته پس از اعلام جمهوری، حزب عدالت کنگرهای در انزلی برپا کرد. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که این کنگره از ۲۳ تا ۲۵ ژوئن ۱۹۲۰ (۲ تا ۴ تیر ۱۲۹۹ خورشیدی) با ۵۱ نماینده برگزار شد، نام حزب را به «حزب کمونیست ایران» برگرداند و ولادیمیر لنین و نریمان نریمانوف، رهبر آذربایجان شوروی، را رئیسان افتخاری خود خواند. به نوشتهٔ شاکری، برنامهٔ حزب بر برپایی ارتش سرخ، ملی کردن و برانداختن مالکیت زمینهای بزرگ تکیه داشت.
شاکری مینویسد که حزب از همان آغاز به دو دسته بخش شد. دستهٔ «ملیانقلابی»، که برخی از رایزنان شوروی چون آبوکوف و نانیشویلی در آن بودند، بر این باور بود که ایران برای کمونیسم آماده نیست و باید نخست با نیروهای ملی چون میرزا کوچکخان در نبردی رهاییبخش همپیمان شد. دستهٔ «کمونیست ناب» خواهان انقلاب اجتماعی بیدرنگ بود. شاکری میافزاید که کنشگران دستهٔ دوم، با همکاری احساناللهخان دوستدار، یکپارچگی جنبش را سست کردند.
جدایی میرزا کوچکخان از کمونیستها (تیر ۱۲۹۹)
همپیمانی میرزا کوچکخان و کمونیستها دیری نپایید. سیروس غنی (ص ۶۸) مینویسد که میرزا پس از چندی دریافت که چهرهای نمادین بیش نیست؛ از این رو در ژوئیهٔ ۱۹۲۰ (تیر ۱۲۹۹ خورشیدی) کناره گرفت و به جنگل بازگشت. محمدتقی بهار (ج ۱، برگ ۹۰) نیز از جدایی میرزا از احساناللهخان و خالو قربان، دو تن از فرماندهان جنگل، یاد میکند. خسرو شاکری در ایرانیکا این جدایی را پیامد کار کنشگران دستهٔ «کمونیست ناب» میداند که با همکاری احساناللهخان یکپارچگی جنبش را سست کردند. عبدالله مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳) میرزا کوچکخان را «مرد مسلمان متنسک بیآزاری» میخواند؛ داوریای که دوری او از برنامههای کمونیستهای تندرو را روشنتر میکند.
پس از رفتن میرزا، احساناللهخان دوستدار، یکی از یاران پیشین او که اکنون با کمونیستهای تندرو همداستان بود، رشت را در دست گرفت. به نوشتهٔ غنی (ص ۶۸)، چند زد و خورد میان نیروهای کمونیست و نیروهای میرزا کوچکخان درگرفت. از آن پس گیلان دو کانون قدرت داشت: رشت در دست کمونیستها و جنگلهای پیرامون فومن در دست جنگلیان میرزا.
کابینهٔ مشیرالدوله و لشکرکشی قزاق (تیر تا مرداد ۱۲۹۹)
پیاده شدن ارتش سرخ و ناکامی سیاست قرارداد، کابینهٔ وثوقالدوله را از پا انداخت. وثوقالدوله در تیر ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی) استعفا داد و میرزا حسنخان پیرنیا، مشیرالدوله، کابینهٔ تازه را تشکیل داد. عبدالله مستوفی در «شرح زندگانی من» (ج ۳، برگ ۱۳۶) مینویسد که سرکوب «آشوبطلبان» گیلان و مازندران، که شمارشان افزایش یافته بود و از «بلشویکهای ساحلی» هم یاری میگرفتند، از کارهای بایستهٔ دولت بود. به نوشتهٔ مستوفی، مشیرالدوله، که در بیانیهٔ خود آنان را «متجاسرین» خواند، گروهی از قزاقان را به سرکوب آنان گماشت.
مستوفی (ج ۳، برگ ۱۳۶) نتیجهٔ کار را دوگانه میداند. به نوشتهٔ او، قزاقان در مازندران «نتیجهٔ خوبی» گرفتند و شورشیان آنجا را شکست دادند. در گیلان نیز نیروی قزاق شورشیان را تا منجیل و رشت عقب راند و تا انزلی دنبال کرد؛ اما در آنجا، به سبب یاری «بالشویکهای آبهای ساحلی»، نتوانست آنان را خلع سلاح کند و خود گرفتار شد.
یکی از افسران قزاق که خاطراتش را محمدتقی بهار در «تاریخ مختصر احزاب سیاسی» (ج ۱، برگ ۱۱۳) آورده است، از همین لشکرکشی جزئیاتی به دست میدهد. به نوشتهٔ او، کابینهٔ مشیرالدوله به لشکر قزاق فرمان داد نخست مازندران و سپس گیلان را پاک کند. لشکر قزاق، با آتریادهای تهران، مازندران و همدان و گردان عراق، به مازندران رفت و پس از چند روز نبرد جنگلیان را از آنجا بیرون راند و از راه تهران به سوی گیلان رفت. دولت اعلام کرد که گروهی «متجاسر» به خاک گیلان آمدهاند و آنان را سرکوب خواهد کرد. شورشیان تا آقابابا، نزدیک قزوین، پیش آمده بودند که لشکر قزاق رسید و نخستین نبرد در آقابابا روی داد. شورشیان شکستی سخت خوردند و هنگ سوار قزاق آنان را تا رشت و سپس تا حسنرود دنبال کرد. این افسر میافزاید که در این هنگام سرتیپ رضاخان فرماندهی پیادهٔ آتریاد تهران را بر عهده داشت.
نبرد مازندران و زخمی شدن ارفع (تیر ۱۲۹۹)
حسن ارفع، که در آن هنگام افسری جوان در ژاندارمری بود، در کتاب خاطرات خود، «زیر فرمان پنج پادشاه»، نبرد مازندران را از نزدیک وصف میکند. به نوشتهٔ ارفع (ص ۹۸ و ۹۹)، فرماندهی به او دستور داد راه بارفروش به دریا را ببندد تا بلشویکهای عقبنشین نتوانند به کشتیهایشان برسند. او این فرمان را در شب ۲۱ ژوئیه (۳۰ تیر ۱۲۹۹ خورشیدی) دریافت کرد و ساعت سه بامداد با چهل ژاندارم به راه افتاد. ارفع مینویسد که در دهکدهٔ رستمکلا، کنار راه بارفروش به مشهدسر، به گروهی از سربازان ارتش سرخ برخورد. به گفتهٔ او، اینان سربازان پیشین جمهوری آذربایجان بودند که پس از اشغال آن سرزمین به دست شوروی به ارتش سرخ پیوسته بودند و ترکیزبان و مسلمان بودند.
ارفع (ص ۹۹ تا ۱۰۲) وصف میکند که چگونه چند سرباز را غافلگیر و اسیر کرد، اما گلولهای گروهبانش محمدعلی بیگ را کشت و خود او را زخمی کرد. گماشتهاش رستم او را بر دوش گرفت و از زیر آتش بیرون برد. ارفع میافزاید که نیروی دشمن نزدیک به پانصد تن بود و در راه مشهدسر از رستمکلا گذشت. او را به ساری بردند و نزدیک بیست روز در بیمارستان ماند. ارفع (ص ۱۰۴) مینویسد که پس از بهبود به تهران رفت، به حضور سلطان احمد شاه قاجار رسید و از دست وزیر جنگ مدال طلای فرمان پادشاهی گرفت. او بیپرده مینویسد که پادشاه به گزارش او از نبردها هیچ توجهی نشان نداد و این دیدار او را دلسرد کرد.
گرفتن رشت و شکست قزاقان در غازیان (مرداد و شهریور ۱۲۹۹)
به نوشتهٔ سیروس غنی (ص ۹۹)، قزاقان ایرانی، با آنکه ژنرال چمپین از نبرد با شورشیان سر باز زده بود، در آغاز اوت ۱۹۲۰ (مرداد ۱۲۹۹ خورشیدی) پیشروی به سوی گیلان را آغاز کردند و منجیل را دوباره گرفتند. پس از چند زد و خورد کوتاه، قزاقان در نیمهٔ اوت (اواخر مرداد) رشت را گرفتند. غنی مینویسد که استاروسلسکی، که این پیروزی را بیش از اندازه جدی گرفته بود، تصمیم گرفت انزلی را نیز بگیرد. در ۲۵ اوت ۱۹۲۰ (۳ شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی) قزاقان در نزدیک به هشت مایلی انزلی شکست خوردند و تلفات سنگینی دادند.
حسن ارفع (ص ۱۰۳) همین نبرد را با جزئیات بیشتری روایت میکند. به نوشتهٔ او، قزاقان بلشویکها را تا نزدیک غازیان، بخش خاوری انزلی، عقب راندند. در آنجا آتش متقاطع ناوگان شوروی از دریا و نیروهای سرخ بر قایقهای کوچکی که به مرداب انزلی راه یافته بودند، از پهلو و پشت بر قزاقان فرود آمد. این نیرو تلفات سنگین داد و بازماندگانش به دشواری از شبهجزیرهٔ باریک خاور انزلی بیرون آمدند. ارفع میافزاید که نیروهای سرخ دوباره رشت و همهٔ گیلان را گرفتند و قزاقان تا امامزاده هاشم، بر سر راه قزوین، عقب نشستند. سپاه بریتانیا، که در قزوین گرد آمده بود، به سر درهٔ سفیدرود پیش رفت تا راه پیشروی بلشویکها را ببندد و قزاقان ایرانی بتوانند خود را بازسازی کنند.
غنی (ص ۹۹) مینویسد که هرمن نورمن، وزیر مختار تازهٔ بریتانیا در تهران، پس از این شکست به کرزن تلگراف کرد که بایسته است سپاه بریتانیا در شمال ایران راه بلشویکها را از منجیل به جنوب ببندد و پردهای بسازد که نیروهای ایرانی در پس آن بازسازی شوند و دوباره برای پاک کردن گیلان بکوشند. به نوشتهٔ غنی، این شکست از یک سو امیدهای سیاست دوگانهٔ مشیرالدوله، یعنی فرستادن هیئتی به مسکو در کنار فشار نظامی بر گیلان، را برباد داد و از سوی دیگر جایگاه استاروسلسکی را سست کرد.
برکناری افسران روس و بازسازی لشکر قزاق (پاییز ۱۲۹۹)
شکست غازیان پیامدی ماندگار برای لشکر قزاق داشت. حسن ارفع (ص ۱۰۳) مینویسد که گناه این شکست به گردن افسران روس لشکر قزاق افتاد و سفارت بریتانیا خواستار برکناری آنان شد. به نوشتهٔ ارفع، سلطان احمد شاه قاجار به ناخواست خود ناچار به پذیرش آن شد، زیرا بریتانیا تهدید کرده بود یارانه را قطع خواهد کرد. یکی از سرداران ایرانی قزاق، سردار همایون، به فرماندهی لشکر رسید و چند افسر بریتانیایی برای رایزنی در بازسازی آن نیرو به ستادش پیوستند. ارفع (ص ۱۰۶) میافزاید که مشیرالدوله برکناری افسران روس زیر فشار بریتانیا را «دخالتی تحملناپذیر» در کارهای ایران دانست و استعفا داد، و فتحالله اکبر، سپهدار اعظم رشتی و از بزرگترین زمینداران گیلان، جای او را گرفت. شرح این رویداد در مدخل «برکناری سرهنگ استاروسلسکی و افسران روس دیویزیون قزاق» آمده است.
سیروس غنی (ص ۹۹) مینویسد که شکست استاروسلسکی برای وزارت خارجهٔ بریتانیا «موهبتی دوپهلو» بود: تا یک ماه پیش کسی نمیتوانست اقتدار او را به چالش بکشد، اما شکست انزلی و عقبنشینی شتابزده از رشت و منجیل لشکر قزاق را آشفته و نام او را لکهدار کرد. افسری که خاطراتش در کتاب بهار (ج ۱، برگ ۱۱۴ و ۱۱۵) آمده است، از روزهای پس از این شکست تصویری زنده به دست میدهد. به نوشتهٔ او، در قزوین «هیچ کس تکلیف خود را نمیدانست»، بریتانیاییها همهٔ دروازههای شهر را گرفته بودند و قزاقان بیاجازه نمیتوانستند به سوی تهران بروند. او مینویسد که روسها به دستور هیئت دولت کار را واگذار کردند و رفتند، امیرتومان امیرموثق (سرلشکر محمد نخجوان) فرماندهی اردوی قزوین را یافت و بریتانیاییها به منجیل رفتند تا جلوی شورشیان را بگیرند.
کنگرهٔ باکو و هراس از یورش به تهران (شهریور تا بهمن ۱۲۹۹)
در شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی (سپتامبر ۱۹۲۰) کنگرهٔ ملل خاور در باکو برگزار شد. حسن ارفع (ص ۱۰۶) مینویسد که این کنگره زیر سرپرستی دولت شوروی و با حضور نمایندگان غیررسمی چپگرا و ملیگرا از ایران، ترکیه، هند، افغانستان، کشورهای عرب و جمهوریهای قفقاز و آسیای میانه برپا شد و بر آغاز تبلیغاتی نیرومند در خاورمیانه، بهویژه در ایران، پای فشرد. به نوشتهٔ ارفع، در تهران گرچه آرامشی ظاهری برقرار بود، همه حس میکردند که توفانی از شمال در راه است. او میافزاید که نیروهای به اصطلاح کمونیست ایران، که ارتش سرخ آنان را نیرومند کرده بود، نمیخواستند با بریتانیا آشکارا بجنگند و میکوشیدند از کوههای البرز به دشت قزوین رخنه کنند. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که پس از کنگرهٔ باکو کمیتهٔ مرکزی دوم حزب کمونیست ایران به رهبری حیدرخان عمواوغلی تشکیل شد و این کمیته سلطانزاده و پیشهوری، رهبران پیشین، را کنار گذاشت.
هراس از یورش به پایتخت در زمستان ۱۲۹۹ به اوج رسید. سیروس غنی (ص ۱۳۱) مینویسد که در ۱۹ ژانویهٔ ۱۹۲۱ (۲۹ دی ۱۲۹۹ خورشیدی) نورمن و ژنرال ادموند آیرونساید، فرماندهٔ سپاه بریتانیا در شمال ایران، با نمایندگان ایالات متحده، بلژیک، فرانسه و روسیهٔ پیشین دیدار کردند. به نوشتهٔ غنی، آیرونساید گفت که بنا بر آگاهیهای او، با بیرون رفتن سپاه بریتانیا نیروهای بلشویک گیلان، که خود را «ارتش ملی ایران» میخواندند و نزدیک به چهارصد سرباز شوروی در میانشان بود، بیدرنگ به سوی قزوین و تهران پیش خواهند رفت. نورمن افزود که سی هزار سرباز بلشویک دیگر نیز در باکو گرد آمدهاند.
هرمن نورمن خود در گزارشی به کرزن، که غنی (ص ۱۰۱) آن را آورده است، اوضاع را در هنگام رسیدنش به تهران چنین وصف کرد: گیلان در دست کوچکخان بود و پیروانش با بلشویکها همپیمان بودند، و اگر بلشویکها بههنگام دست به کار میشدند میتوانستند به تهران بروند و بخش بزرگی از مردم به پیشوازشان میآمدند. این داوری نورمن است و غنی آن را برای نشان دادن نگرانی سفارت بریتانیا آورده است.
کودتای سوم اسفند و پیمان ایران و شوروی (اسفند ۱۲۹۹)
در سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی)، نیروی قزاق قزوین به فرماندهی میرپنج رضاخان و با همراهی سید ضیاءالدین طباطبایی، مدیر روزنامهٔ «رعد»، به تهران درآمد و دولت سپهدار را برانداخت. افسری که خاطراتش در کتاب بهار (ج ۱، برگ ۱۱۵) آمده است، حرکت آتریاد تهران از قزوین را در ۲۸ بهمن ۱۲۹۹ خورشیدی ثبت کرده است. یکی از انگیزههایی که هواداران کودتا برای آن برمیشمردند، همین ناتوانی دولت در برابر خطر شمال بود.
چند روز پس از کودتا، در ۲۶ فوریهٔ ۱۹۲۱ (۷ اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی)، پیمان دوستی ایران و روسیهٔ شوروی در مسکو امضا شد. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که در همان روزها بریتانیا و شوروی قرارداد بازرگانی نیز بستند و مسکو، که اکنون به دوستی با تهران و لندن نیاز داشت، از پشتیبانی جمهوری گیلان دست کشید. سیروس غنی (ص ۹۱ و ۱۰۳) این گشایش را به سیاست مشیرالدوله برمیگرداند که مشاورالممالک را به فرستادگی ویژه به مسکو فرستاده بود. به نوشتهٔ غنی، دستور مشاورالممالک این بود که از دولت شوروی بخواهد از دخالت در کارهای داخلی ایران دست بکشد، سپاهیانش را از همهٔ خاک ایران بیرون ببرد و هرگونه پشتیبانی از شورشیان را پایان دهد. غنی (ص ۱۰۳) مینویسد که گشایش راه مسکو «نه تنها آغاز پایان» شورشهای گیلان بود، بلکه پایان قرارداد ۱۹۱۹ را نیز رقم زد.
آشتی دوباره و جمهوری دوم (بهار ۱۳۰۰)
با کنار رفتن پشتیبانی آشکار مسکو، کمونیستهای گیلان دریافتند که بییاری میرزا کوچکخان کاری از پیش نمیبرند. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که حیدرخان عمواوغلی در آوریل ۱۹۲۱ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۰۰ خورشیدی، ۲۴۸۰ شاهنشاهی) با میرزا کوچکخان به توافق رسید و جمهوری شوروی ایران از نو اعلام شد. به نوشتهٔ عبدالله مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۱)، میرزا کوچکخان در این هنگام سپاهی نزدیک به شش هزار تن داشت و آن را به سه بخش میان خود، احساناللهخان و خالو قربان بخش کرد و خود در رشت نشست.
مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۰) انگیزهٔ ایستادگی میرزا در برابر دولت تازه را در بدگمانی او به کودتا میجوید. به نوشتهٔ مستوفی، آنچه او «پیدا بودن دست انگلیسها در کودتا» میخواند چیزی نبود که میرزا کوچکخان به آن رضا دهد و در برابر کابینهٔ کودتا سر تسلیم فرود آورد؛ از این رو ستیز میان جنگل و دولتی که در پی «مقتدر شدن» بود ناگزیر مینمود. این برداشت مستوفی است و متن آن را داوری خود نمیکند. هواداران کودتا، بهوارونه، برپایی دولتی نیرومند را تنها راه نگهداری یکپارچگی کشور در برابر همین آشوبها میدانستند.
میانجیگری روتشتین (تابستان ۱۳۰۰)
دولت احمد قوام، قوامالسلطنه، که پس از سقوط سید ضیاءالدین در خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی به کار آمد، با چند گرفتاری همزمان روبهرو بود. مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۱) مینویسد که دولت قوامالسلطنه و بهویژه سردار سپه، که سرگرم کار امیر مؤید سوادکوهی در مازندران، شورش کردها در آذربایجان و قیام کلنل محمدتقیخان پسیان در خراسان بودند، در آغاز بسیار میل داشتند با میرزا کوچکخان به آشتی رفتار کنند. از این رو گروهی را که با میرزا آشنایی داشتند به گفتوگو با او فرستادند، اما میان آنان و میرزا توافقی پدید نیامد.
به نوشتهٔ مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۱)، روتشتین، سفیر تازهٔ شوروی در تهران، نیز میخواست نخستین گام او در روابط تازهٔ ایران و شوروی میانجیگری میان میرزا کوچکخان و دولت ایران باشد تا راه بازرگانی تهران و مسکو هم گشوده شود. روتشتین در نامهای مفصل به میرزا شرطهای آشتی را چنین پیشنهاد کرد: سپاه دولت از گیلان بیرون برود؛ نیروی میرزا کوچکخان محدود شود، رشت را تخلیه کند و به جنگل برود؛ هزینهٔ این نیروی محدود را دولت ایران بپردازد؛ حاکمی از تهران با گروهی امنیه در رشت بنشیند و راه بازرگانی روسیه و تهران را باز کند؛ و اگر میان این حاکم و میرزا اختلافی پیش آید، حاکم، نمایندهٔ میرزا و کنسول شوروی آن را حل کنند.
مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۱) دربارهٔ این پیشنهاد داوری روشنی دارد. به گفتهٔ او، این آشتی اگر هم بسته میشد جز سازشی موقت نبود که کنسول بیگانه را در کار حکومت دخالت میداد و راهی بازرگانی برای روسیه میگشود. مستوفی گمان میبرد که دولت قوامالسلطنه، تا روشن شدن کار خراسان، از امضای این آشتینامه خودداری کرده باشد، و پاسخ میرزا شاید پس از رسیدن خبر کشته شدن کلنل محمدتقیخان و پایان کار خراسان و رفتن سردار سپه به سوی گیلان به تهران رسیده باشد، زمانی که دیگر جایی برای «ریشسفیدی» روتشتین نمانده بود.
شورش مازندران غربی و کشته شدن حیدرخان (تابستان ۱۳۰۰)
گیلان در این ماهها تنها کانون آشوب در شمال نبود. مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۲) مینویسد که یکی از پسران محمدولیخان سپهسالار تنکابنی، که لقب ساعدالدوله داشت، گروهی از خانهای مازندران غربی را گرد آورد و بر ضد دولت قوامالسلطنه، یا به گفتهٔ مستوفی «بهتر بگوییم بر ضد سردار سپه»، قیام کرد. به نوشتهٔ مستوفی، تکیهگاه این خانها بیشتر نیروی جنگل و بهویژه نیروی احساناللهخان بود که بخش لاهیجان، همسایهٔ مازندران، را در دست داشت. مستوفی میافزاید که سردار سپه، با آنکه گرفتار خراسان و آذربایجان بود، ناگزیر شد این دشمن نزدیک را، که بیم پیوستنش به جنگل میرفت، از میان بردارد و گروهی بسنده برای رویارویی با آنان فرستاد.
در درون جمهوری نیز شکاف دوباره سر باز کرد. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که حیدرخان عمواوغلی در زد و خوردی کشته شد. سیروس غنی (ص ۶۸) نیز مینویسد که پس از چند زد و خورد میان نیروهای حیدرخان و میرزا کوچکخان، نیروهای کمونیست شکست خوردند و حیدرخان کشته شد، اما میرزا در جنگل ماند و گاهبهگاه به رشت یورش میبرد. شاکری میافزاید که روتشتین جنگلیان را به سازش با دولت فشار میداد. با کشته شدن حیدرخان، آخرین پیوند میان جنگلیان و کمونیستها گسسته شد.
لشکرکشی سردار سپه و پایان جمهوری (مهر تا آبان ۱۳۰۰)
پایان کار خراسان راه را برای فرجام گیلان گشود. عبدالله مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳) مینویسد که خبر پایان غائلهٔ خراسان در ۱۲ مهر ۱۳۰۰ (۲۴۸۰ شاهنشاهی) به تهران رسید و سردار سپه را به پایان دادن کار جنگل مصمم کرد. به نوشتهٔ مستوفی، سردار سپه پیشتر گروهی از نیروی ذخیرهٔ مرکزی را برای تقویت پادگانهای گیلان فرستاده بود و این نیرو رشت را نیز گرفته بود. اکنون نیرویی بسنده به گیلان فرستاد و خود از پی آن به رشت رفت. مستوفی سخن سردار سپه را در هنگام رفتن چنین آورده است: «تا کار جنگل را خاتمه ندهم، از این سفر مراجعت نمیکنم.»
به نوشتهٔ مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳)، ورود فرماندهٔ کل قوا و وزیر جنگ به رشت در ۲۳ مهر ۱۳۰۰ (۲۴۸۰ شاهنشاهی) کار را رنگ و رویی دیگر داد و نیروهای دولتی از هر سو بر نیروی جنگل فشار آوردند. خالو قربان با سپاهیان و جنگافزارش تسلیم شد و با درجهٔ سرهنگی به خدمت ارتش درآمد. احساناللهخان، که از سوی مازندران نیز زیر یورش بود، میان دو آتش گرفتار شد، نیرویش را از دست داد و به خاک روسیه گریخت. خسرو شاکری در ایرانیکا مینویسد که جنگلیان سرانجام در پایان اکتبر ۱۹۲۱ (آبان ۱۳۰۰ خورشیدی) از نیرویی برتر شکست خوردند. حسن ارفع (ص ۱۲۷ و ۱۲۸) نیز از پیوستن خالو قربان به ارتش با درجهٔ سرهنگی یاد میکند.
فرجام میرزا کوچکخان
میرزا کوچکخان تا واپسین روزها از تسلیم سر باز زد. مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳) مینویسد که میرزا، «معلوم نیست به چه امیدواری»، ایستادگی کرد و سپاه دولت او را در جنگل دنبال کرد و در هر زد و خورد از شمار یارانش کاست، تا آنکه دیگر نیرویی برایش نماند و با یک آلمانی به کوههای طالش پناه برد. به نوشتهٔ مستوفی، سوارانی که او را دنبال میکردند پیکر او و همان آلمانی را، که شب پیش از سرما جان باخته بودند، در یکی از کوهها یافتند. حسن ارفع (ص ۱۲۷ و ۱۲۸) نیز مینویسد که میرزا کوچکخان در گردنههای کوهستانی از سرما جان باخت. مهدیقلی هدایت، مخبرالسلطنه، در «خاطرات و خطرات» (برگ ۴۴۷) از بریده شدن سر میرزا پس از مرگش یاد میکند.
مستوفی روز یافتن پیکر را ۱۱ بهمن ۱۳۰۰ (۲۴۸۰ شاهنشاهی) آورده است، حال آنکه روایتهای دیگر مرگ میرزا را در آذر ۱۳۰۰ خورشیدی میدانند.
دیدگاهها
سیروس غنی (ص ۶۸) بر این باور است که جمهوری گیلان بیش از آنکه زادهٔ نهضت جنگل باشد، طرحی از سوی مسکو و کمونیستهای قفقاز بود. به نوشتهٔ او، پس از اعلام جمهوری آشکار شد که مسکو با همکاری کمونیستهای قفقاز و آذربایجان شوروی پشتیبان همهٔ عملیات بوده و احتمالاً دستیاران میرزا کوچکخان را خود برگزیده بود. غنی (ص ۹۱) برای این داوری به اسنادی تکیه میکند که قزاقان در پیشروی به رشت از افسران بلشویک به دست آوردند.
خسرو شاکری در ایرانیکا تاریخ جمهوری را داستان ستیز دو راه میداند: راه ملی که میرزا کوچکخان و دستهٔ «ملیانقلابی» حزب کمونیست نمایندهاش بودند، و راه کمونیستی تندرو که احساناللهخان و دستهٔ «کمونیست ناب» پی میگرفتند. به روایت شاکری، دستهٔ نخست بر این باور بود که «ایران برای کمونیسم آماده نیست». شاکری میافزاید که شورویها بعدها رضاخان را «نمایندهٔ بورژوازی ملی» خواندند؛ برچسبی که نشان میدهد مسکو پس از پیمان ۱۹۲۱ دولت مرکزی ایران را شریکی پذیرفتنی میدانست.
عبدالله مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳) میان شخص میرزا کوچکخان و سرانجام کار او جدایی میگذارد. به نوشتهٔ او، میرزا «مرد مسلمان متنسک بیآزاری» بود که در انقلابهای چندسالهٔ گیلان، با جلوگیری از دستاندازی سپاه روس و انگلیس، خدمتهای ارزندهای به مردم ولایتش کرد. اما مستوفی دربارهٔ ایستادگی پایانی او مینویسد که «معلوم نیست به چه امیدواری» در برابر سپاه دولت پایداری کرد.
حسن ارفع، که خود در نبرد با ارتش سرخ در مازندران زخمی شد، جمهوری گیلان را بخشی از خطر بزرگتری میبیند که از شمال کشور را تهدید میکرد. او (ص ۱۰۳) گناه شکست غازیان را از زبان دیگران بر گردن افسران روس میگذارد و (ص ۱۲۷ و ۱۲۸) پایان کار جنگل را با یکپارچه شدن نیروهای نظامی کشور در یک ارتش پیوند میدهد. افسری که خاطراتش در کتاب بهار آمده است نیز بر این نکته انگشت میگذارد که سرتیپ رضاخان در نخستین لشکرکشی ۱۲۹۹ فرماندهی پیادهٔ آتریاد تهران را داشت؛ یعنی کسی که یک سال بعد کار جنگل را به پایان رساند، در نخستین نبردهای این ماجرا نیز حاضر بود.
سفارت بریتانیا در تهران جمهوری گیلان را از دریچهٔ قرارداد ۱۹۱۹ و هراس از بلشویسم مینگریست. سیروس غنی (ص ۱۰۱ و ۱۰۳) نشان میدهد که هرمن نورمن، برخلاف کرزن، خطر درونی را جدیتر از خطر بیرونی میدید و دریافته بود که جنبشهای آذربایجان و گیلان بیش از هر چیز شورشی بر ضد طبقهٔ زمیندار بودند که وثوقالدوله و بریتانیا پشتیبانشان بودند. این داوری نورمن است و غنی آن را برای نشان دادن دگرگونی نگاه سفارت آورده است.
ورقهٔ وابسته
برکناری سرهنگ استاروسلسکی و افسران روس دیویزیون قزاقسلطان احمد شاه قاجار پس از پیاده شدن نیرو در انزلی، افسران روسی بریگاد قزاق را در آبان ۱۲۹۹ از فرماندهی برداشت.
سرهنگ کلرژه ناچار استعفای خود را نوشت و سرهنگ ستاروسلسکی را به جای خود معین کرد.
پیامد
مهمترین پیامد سیاسی ماجرای گیلان پیمان دوستی ایران و شوروی در اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی بود. به روایت خسرو شاکری، مسکو پس از این پیمان و قرارداد بازرگانی با بریتانیا پشتیبانی از جمهوری گیلان را کنار گذاشت و فرستادهاش روتشتین جنگلیان را به سازش با دولت تهران فشار داد. سیروس غنی (ص ۱۰۳) گشایش راه مسکو را «آغاز پایان» شورشهای گیلان و پایان قرارداد ۱۹۱۹ میداند.
شکست غازیان در شهریور ۱۲۹۹ به برکناری افسران روس و سپرده شدن لشکر قزاق به فرماندهان ایرانی انجامید. حسن ارفع (ص ۱۰۳) این زنجیره را به روشنی وصف میکند. همین لشکر بازسازیشده چند ماه بعد، به فرماندهی میرپنج رضاخان، کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی را انجام داد. محمدتقی بهار، به روایتی که در مدخل «نهضت جنگل در گیلان» آمده است، گفتوگوهای بریتانیا با گروهی از ایرانیان دربارهٔ خطر شمال را از زمینههای کودتا میشمارد؛ این برداشت از آنِ بهار است.
پایان جمهوری گیلان نخستین آزمون بزرگ ارتشی بود که سردار سپه از یکپارچه کردن قزاقان، ژاندارمها و دیگر نیروها پدید میآورد. حسن ارفع (ص ۱۲۷ و ۱۲۸) فرمان یکپارچگی ارتش و پایان کار جنگل را در کنار هم میآورد. عبدالله مستوفی (ج ۳، برگ ۳۷۳) نیز نشان میدهد که سردار سپه، پس از پایان کار خراسان، خود به رشت رفت و تا پایان کار جنگل بازنگشت. در سالهای پس از آن، دولت مرکزی با همین ارتش شورشهای دیگر کرانههای کشور را نیز فرونشاند.
خالو قربان با درجهٔ سرهنگی به ارتش پیوست. احساناللهخان دوستدار به روسیه گریخت. حیدرخان عمواوغلی در زد و خوردهای درونی جمهوری کشته شد. میرزا کوچکخان در کوههای طالش از سرما جان باخت. سرنوشت این چهار تن، که هر یک راهی جدا برگزیدند، خود نشانهٔ پراکندگی جنبشی است که با یک نام آغاز شد و با چند نام پایان یافت.
جمهوری گیلان در تاریخنگاری ایران همواره جایگاهی بحثبرانگیز داشته است. نویسندگان هوادار دولت مرکزی آن را نمونهٔ خطر جداییخواهی و دخالت بیگانه دانستهاند. نویسندگان چپ آن را نخستین آزمون انقلاب اجتماعی در ایران خواندهاند. پژوهشگرانی چون خسرو شاکری کوشیدهاند میان نقش میرزا کوچکخان، نقش کمونیستهای ایرانی و نقش سیاست شوروی جدایی بگذارند. این مدخل هر داوری را به نام گویندهاش آورده است.
داوری منابع
غنی دربارهٔ پیاده شدن ارتش سرخ، واکنش لندن، اعلام جمهوری، اسناد گرفتهشده، شکست غازیان، گزارشهای نورمن و هشدار آیرونساید.
ارفع دربارهٔ نبرد رستمکلا، شکست غازیان، برکناری افسران روس، کنگرهٔ باکو و فرجام جنگل.
بهار دربارهٔ بمباران انزلی، ورود میرزا به رشت، شکایت به جامعهٔ ملل و یادداشتهای افسر قزاق.
مستوفی دربارهٔ لشکرکشی مشیرالدوله، میانجیگری روتشتین، شورش مازندران غربی و لشکرکشی سردار سپه.
هدایت دربارهٔ سر میرزا کوچکخان.
خسرو شاکری، «کمونیسم در ایران، بخش یکم»، دانشنامهٔ ایرانیکا.