{"id":"khazal-and-simko","title":"آغاز ناآرامی خزعل و سیمیتقو","date":{"solarYear":1297,"gregorianYear":1918,"circa":true},"endDate":{"solarYear":1299,"gregorianYear":1921,"circa":true},"tier":"secondary","category":"tribal","summary":"در سال‌های پایانی جنگ جهانی نخست و سال‌های پس از آن، دو کانون نیرومند در دو سوی مرزهای غربی ایران از فرمان دولت مرکزی بیرون ماندند. در شمال‌غرب، اسماعیل آقا سیمیتقو، رئیس طایفهٔ شکاک کرد، از حدود ۱۲۹۷ خورشیدی (۲۴۷۷ شاهنشاهی) بخش بزرگی از غرب دریاچهٔ ارومیه را در دست گرفت، سپاهیان دولتی را چند بار شکست داد و در قلعهٔ چهریق دستگاهی فرمانروایانه برپا کرد. در جنوب‌غرب، شیخ خزعل بن جابر، شیخ محمره (خرمشهر امروز) با لقب سردار اقدس، از ۱۲۷۶ خورشیدی بر عشایر عرب خوزستان فرمان می‌راند. او با پشتوانهٔ تعهدهای نوشتهٔ بریتانیا، درآمد گمرک محمره و پیوند با شرکت نفت انگلیس و ایران، سرزمینی را که نامش را «عربستان» گذاشته بودند کمابیش جدا از تهران اداره می‌کرد و از ۱۲۹۲ خورشیدی مالیاتی به خزانهٔ دولت نپرداخته بود.\n\nاین دو کانون، در کنار ایلات بختیاری، قشقایی و لر، از سخت‌ترین مانع‌های یکپارچگی کشور در دورهٔ احمد شاه قاجار بودند. پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۴۷۹ شاهنشاهی)، سردار سپه رضاخان، وزیر جنگ و سپس رئیس‌الوزرا، ارتش یکپارچه‌ای را که از ادغام قزاقان و ژاندارم‌ها پدید آورده بود به سوی این دو کانون فرستاد. لشکرکشی آذربایجان در تیر و مرداد ۱۳۰۱ خورشیدی (۲۴۸۱ شاهنشاهی) با نبرد شکریازی و گرفتن چهریق به فرار سیمیتقو به خاک ترکیه انجامید. کار خزعل در پاییز ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۴۸۳ شاهنشاهی) به اوج رسید. شیخ با «کمیتهٔ قیام سعادت» و به نام دفاع از قانون اساسی و بازگشت احمد شاه به ایستادگی برخاست، اما در برابر پیشروی سه‌سویهٔ ارتش و سفر سردار سپه به جنوب، پیش از هر نبرد بزرگی تسلیم شد. سردار سپه در ۱۵ آذر ۱۳۰۳ در اهواز او را به حضور پذیرفت و بخشید، و نیروهای دولتی در فروردین ۱۳۰۴ خورشیدی (۲۴۸۴ شاهنشاهی) شیخ را از کشتی‌اش برگرفتند و به تهران فرستادند.\n\nتاریخ‌نگاران پهلوی‌گرا و بسیاری از تاریخ‌نگاران پسین، از جمله سیروس غنی و سرلشکر حسن ارفع، این دو لشکرکشی را گام‌های بنیادین در بازگرداندن یکپارچگی ارضی ایران و پایان دادن به نفوذ بیگانه در مرزها دانسته‌اند. نویسندگانی چون محمدتقی بهار و عبدالله مستوفی، با آنکه نتیجهٔ کار را می‌ستودند، در اندازهٔ دشواری این پیروزی‌ها و در بهره‌برداری سیاسی سردار سپه از آن‌ها تردید روا داشته‌اند.","citations":[{"sourceId":"ghani-reza","locus":"ص ۲۴۲، ۲۵۷ تا ۲۶۰، ۲۶۷، ۲۶۸ و ۳۳۳ تا ۳۴۷","text":"غنی دربارهٔ نقشهٔ قدرت‌های ایلی، پیشینهٔ خزعل و تعهدهای بریتانیا، لشکرکشی آذربایجان، کمین شلیل، کمیتهٔ قیام سعادت، اختلاف درونی سیاست بریتانیا، دیدار اهواز و سرنوشت خزعل."},{"sourceId":"arfa","locus":"ص ۱۱۹ تا ۱۴۱ و ۱۶۸","text":"ارفع دربارهٔ شکست‌های ژاندارمری، شورش لاهوتی، لشکرکشی جهانبانی، نبرد شکریازی، چهریق و پشتیبانی شرکت نفت از خزعل."},{"sourceId":"bahar-ahzab","locus":"ج ۱، برگ ۲۱۰، ۲۱۱ و ۳۱۱ تا ۳۱۴","text":"بهار دربارهٔ ستون لوندبرگ، کشته شدن سردار عشایر، استعفای مصدق، گرفتن چهریق، گزارش جهانبانی و خطابهٔ وزیر جنگ."},{"sourceId":"mostowfi","locus":"ج ۳، برگ ۳۷۴، ۴۷۹، ۴۸۹، ۵۲۴ تا ۵۳۲، ۶۴۴ تا ۶۴۹، ۶۵۱ و ۶۵۲","text":"مستوفی دربارهٔ ایلات مکری، کار مصدق در آذربایجان، مالیات‌های پرداخت‌نشده، یادداشت‌های جهانبانی، پیشینهٔ خزعل، کمیتهٔ قیام سعادت و ورود سردار سپه به تهران."},{"sourceId":"hedayat","locus":"برگ ۴۲۸ و ۵۰۷","text":"هدایت دربارهٔ پدر سیمیتقو و تابعیت عربستان از وزارت داخله."},{"sourceId":"safarnameh-khuzestan","locus":"ص ۳۴، ۳۵، ۵۰، ۱۱۵ و ۱۱۶","text":"سفرنامهٔ خوزستان در این اثر از سفرنامهٔ خوزستان، نسبت‌داده‌شده به رضاشاه پهلوی، تجدید چاپ نشر تلاش، ۱۳۸۳ خورشیدی سخن می‌گوید."},{"sourceId":"iranica-khazal","locus":"مقالهٔ کامل","text":"شهباز شهنواز در این اثر از شهباز شهنواز، «خزعل خان»، دانشنامهٔ ایرانیکا، جلد ۱۶، دفتر ۲، ص ۱۸۸ تا ۱۹۷ سخن می‌گوید."}],"personIds":[],"personDeeds":{},"periodId":"collapse-qajar","monarchId":"ahmad-shah","aliases":["آغاز ناآرامی خزعل","آغاز ناآرامی سیمیتقو"],"context":"غنی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، در کتاب «ایران و برآمدن رضاشاه» نقشه‌ای از قدرت‌های ایلی در زمانی که رضاخان وزیر جنگ شد به دست می‌دهد. به روایت او، سیمیتقو همهٔ سرزمین‌های غرب ارومیه تا مرز ترکیه را در دست داشت و خوزستان، که «عربستان» خوانده می‌شد، زیر فرمان «سر شیخ خزعل بن جابر سردار اقدس» بود (غنی، ص ۳۳۳). غنی می‌نویسد که در نگاه رضاخان بیشتر ایلیاتی‌ها فرهنگی بیگانه داشتند و ایل‌ها «نابهنگامی شرم‌آوری» بودند که با ایران نوینی که او در سر داشت سازگار نبود. به گفتهٔ غنی، فرمانروایی خزعل بزرگ‌ترین مانع یکپارچه کردن کشور بود (غنی، ص ۳۳۳ و ۳۳۴).\n\nدولت مرکزی تا پیش از کودتای ۱۲۹۹ سپاه یکپارچه‌ای نداشت. نیروی آن به دو دستهٔ جدا، یعنی ژاندارمری دولتی با افسران سوئدی و لشکر قزاق، و به سواران چریک ایلات وابسته تقسیم شده بود. عبدالله مستوفی، دیوان‌سالار و نویسندهٔ کتاب خاطرات «شرح زندگانی من»، می‌نویسد که در پانزده سال پس از مشروطه، دگرگونی پیاپی کابینه‌ها مجالی برای طرح نقشه و ریشه‌کن کردن آشوب در کردستان نمی‌داد و ایلات مکری در این میان، به رهبری اسماعیل آقا، ساوجبلاغ مکری (مهاباد امروز) را پایگاه خود کرده بودند و ارومیه، سلماس، خوی و میاندوآب را غارت می‌کردند (مستوفی، ج ۳، برگ ۳۷۴). مستوفی همچنین یادآوری می‌کند که مالیات‌دهندگان بزرگی چون خزعل و سپهسالار خلعتبری از آغاز مشروطه «هیچ مالیات نداده بودند و هیچ‌کس هم در بند آن نبود» (مستوفی، ج ۳، برگ ۴۸۹).\n\nاسماعیل آقا، که در منابع فارسی با نام‌های سمیتقو، سمیتکو و سیمیتقو آمده است، پسر جعفر آقا، رئیس طایفهٔ شکاک بود. مخبرالسلطنه مهدیقلی هدایت، والی آذربایجان در سال‌های پس از جنگ و نویسندهٔ کتاب خاطرات «خاطرات و خطرات»، او را پسر همان جعفر آقایی می‌شناساند که نظام‌السلطنه قرآنی برایش فرستاد و او را امان داد (هدایت، برگ ۴۲۸). غنی در یادداشتی دربارهٔ او می‌نویسد که سیمیتقو در حدود ۱۲۶۹ خورشیدی (۱۸۹۰ میلادی) زاده شد، در پی برپا کردن کشوری مستقل بود، از ترکیه و از برخی عناصر در آذربایجان شوروی جنگ‌افزار می‌گرفت و در ۱۳۰۹ خورشیدی (۲۴۸۹ شاهنشاهی، ۱۹۳۰ میلادی) کشته شد (غنی، ص ۲۵۷).\n\nسپهبد امان‌الله میرزا جهانبانی، فرماندهٔ لشکرکشی ۱۳۰۱، در یادداشت‌هایی که مستوفی از راه نوشته‌های حسین مکی نقل می‌کند، سیمیتقو را مردی می‌خواند که «بتحریک اجانب آرزوی استقلال کردستان را در سر می‌پخت». به گفتهٔ همین یادداشت‌ها، او در چهریق قلعه و کاخی برای خود ساخته بود و آرزو داشت که روزی جهان او را «سلطان مقتدر کردستان مستقل» بشناسد (مستوفی، ج ۳، برگ ۵۲۴ تا ۵۳۲).\n\nسرلشکر حسن ارفع، افسر ژاندارمری در آذربایجان و بعدها رئیس ستاد ارتش، در کتاب خاطرات «زیر فرمان پنج شاه» می‌نویسد که ولایت غربی آذربایجان تا ۱۳۰۱ «چهار سال» زیر سلطهٔ سیمیتقو بود. به گفتهٔ او، ارومیه در این چهار سال در اشغال سیمیتقو ماند و جمعیت شهر از حدود ۲۵ هزار تن به چهار تا پنج هزار تن کاهش یافت (ارفع، ص ۱۳۶ و ۱۳۷). بر پایهٔ این روایت، آغاز تسلط سیمیتقو بر این ناحیه به حدود ۱۲۹۷ خورشیدی، سال پایان جنگ جهانی نخست، بازمی‌گردد. مستوفی نیز می‌نویسد که «معروف است» شهر ارومیه بیست و چند بار به دست ایلات شورشی تاراج شد. او از ویرانه‌هایی یاد می‌کند که خود، پانزده سال پس از برقراری امنیت در دورهٔ پهلوی و در زمان استانداری‌اش در آذربایجان، در آن شهر دیده بود (مستوفی، ج ۳، برگ ۳۷۴).\n\nشیخ خزعل بن جابر، که لقب‌های معزالسلطنه و سپس سردار اقدس را داشت، به روایت شهباز شهنواز در مقالهٔ «خزعل خان» در دانشنامهٔ ایرانیکا، در ۱۲۴۰ خورشیدی (۱۸۶۱ میلادی) در محمره زاده شد. غنی برآمدن او را به گشایش رود کارون به روی کشتیرانی بازرگانی در ۱۲۶۷ خورشیدی (۱۸۸۸ میلادی) پیوند می‌دهد که خوزستان را به کانون سود بازرگانی بریتانیا بدل کرد. در آن زمان برادرش، شیخ مزعل، رئیس طایفهٔ محیسن، شیخ محمره بود. غنی می‌نویسد که مزعل در ۱۲۷۶ خورشیدی (۱۸۹۷ میلادی) به تحریک خزعل کشته شد (غنی، ص ۳۳۴). شهنواز تاریخ این رویداد را خرداد ۱۲۷۶ و جای آن را فیلیه می‌نویسد. مستوفی نیز پیشینهٔ خزعل و کشته شدن مزعل را در خاطرات خود آورده است (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۴۴ و ۶۴۵).\n\nبه گفتهٔ غنی، والی خوزستان در همان سال‌ها به میرزا علی‌اصغرخان امین‌السلطان اتابک، صدراعظم مظفرالدین شاه قاجار، هشدار داد که «عربستان در چند سال به دست بریتانیا خواهد افتاد». خزعل گمرک محمره را در دست گرفت و از ۱۲۸۰ خورشیدی (۱۹۰۱ میلادی) کوشید که بریتانیا او را «خدمتگزار سفارت بریتانیا» بشناسد (غنی، ص ۳۳۴). شهنواز می‌نویسد که در دی ۱۲۸۱ خورشیدی (ژانویهٔ ۱۹۰۳ میلادی)، پس از مذاکرهٔ منشی خزعل، حاجی رئیس، در تهران، مظفرالدین شاه چهار فرمان صادر کرد. با این فرمان‌ها زمین‌های دولتی محمره، آبادان، بهمنشیر و کارون، و نیز فلاحیه، هندیجان و دهملا، به‌صورت «ملک دائمی» به خزعل و عشایرش واگذار شد. شهنواز این واگذاری را «یکی از شگفت‌ترین» کارهای مظفرالدین شاه می‌خواند و از قول احمد کسروی می‌آورد که پس از آن هر کس می‌خواست در اهواز کلبه‌ای بسازد باید زمینش را از خزعل می‌خرید.\n\nتعهدهای بریتانیا به خزعل در منابع با تاریخ‌های گوناگون آمده است. غنی از تعهدهای نوشتهٔ خرداد ۱۲۸۲ خورشیدی (ژوئن ۱۹۰۳ میلادی) همانند تعهدهایی که به شیخ کویت داده شده بود، از تعهدهای تازهٔ ۱۲۸۸ خورشیدی (۱۹۰۹ میلادی) به پیشنهاد سرپرسی کاکس، نمایندهٔ سیاسی بریتانیا در خلیج فارس، و از تعهدهای دیگری در ۱۲۹۳ خورشیدی (۱۹۱۴ میلادی) یاد می‌کند (غنی، ص ۳۳۴ و ۳۳۵). شهنواز تعهدهای نوشته را به آذر ۱۲۸۱، آذر ۱۲۸۲ و آذر ۱۲۸۷ و سپس ۲۲ مهر ۱۲۸۹ خورشیدی (۱۵ اکتبر ۱۹۱۰ میلادی) نسبت می‌دهد. به نوشتهٔ او، بریتانیا در ۱۲۸۹ لقب افتخاری «شوالیهٔ فرمانده امپراتوری هند» را به خزعل داد و از آن پس در نامه‌هایش او را «شیخ محمره و توابع» و منشی‌اش را «نخست‌وزیر» او می‌خواند. غنی از اعلامیهٔ مشترک کاکس و آرنولد ویلسن به خزعل در ۱۲۸۹ خورشیدی (۱۹۱۰ میلادی) و از طرحی یاد می‌کند که خزعل برای تقسیم منطقه در سر داشت (غنی، ص ۲۵۸ و ۲۵۹).\n\nبه روایت شهنواز، وزیر خارجهٔ ایران در ۱۲۸۹ خورشیدی از بارکلی، وزیر مختار بریتانیا، پرسید که آیا خزعل زیر حمایت بریتانیاست. بارکلی پاسخ داد که خزعل تحت‌الحمایهٔ بریتانیا نیست، اما بریتانیا «روابط ویژه‌ای» با او دارد. شهنواز این پاسخ را فریبکارانه می‌داند. غنی می‌افزاید که خزعل با سران بختیاری پیوند خویشاوندی بست. به گفتهٔ او، قرارداد ۱۹۰۷ روس و انگلیس از عربستان یادی نکرد و در اردیبهشت ۱۲۸۷ خورشیدی (مه ۱۹۰۸ میلادی) نفت در مسجدسلیمان فوران کرد (غنی، ص ۳۳۴). از آن پس، به گفتهٔ غنی، خزعل به‌رایگان سهامی از شرکت نفت انگلیس و ایران گرفت (غنی، ص ۳۳۵).\n\nغنی می‌نویسد که بریتانیا در ۱۲۹۶ خورشیدی (۱۹۱۷ میلادی) نشان «شوالیهٔ صلیب بزرگ امپراتوری هند» را به خزعل داد و از آن پس او را «سر شیخ خزعل» خواندند. به گفتهٔ غنی، کاکس پیشنهاد کرد که عربستان به عراق پیوسته شود، و حتی نام خزعل برای پادشاهی عراق به میان آمد. پس از قرارداد ۱۹۱۹، بریتانیا بیش از دو هزار تفنگ، چهار توپ کوهستانی و یک کشتی رودخانه‌ای به او داد و احمد شاه لقب سردار اقدس را به او بخشید (غنی، ص ۳۳۵). شهنواز می‌نویسد که بریتانیا در جنگ جهانی نخست کوشش عثمانی‌ها برای گرفتن خوزستان و میدان‌های نفت آن را شکست داد و تا پایان جنگ حدود ۱۵ هزار سرباز در آن استان نگه داشت. به گفتهٔ شهنواز، خزعل در آغاز کار رضاخان در «اوج قدرت» خود بود و فرمانروای سرزمینی کمابیش مستقل به نام عربستان شمرده می‌شد.\n\nشهنواز شرح می‌دهد که خزعل پیش از فرمان‌های ۱۲۸۱ خورشیدی جایگاه خود را ناپایدار می‌دید، زیرا بخش‌های بزرگی از زمین‌های خوزستان را «بیرونیان»، از جمله حسینقلی‌خان نظام‌السلطنه مافی، حاجی معین‌التجار بوشهری، میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله و خان‌های بختیاری، خریده بودند. به گفتهٔ او، خزعل با روش‌هایی که از ترساندن آشکار تا زیرکی و چانه‌زنی گسترده بود، و با راهنمایی و پشتیبانی کارگزاران بریتانیا، این روند را متوقف و سپس وارونه کرد. شهنواز نمونه‌ای از این روش را می‌آورد: هنگامی که معین‌التجار مدعی زمین کنسولگری بریتانیا در اهواز بود، خزعل او را واداشت تا آن زمین را دارایی مشترک پسر خود و پسر شیخ بشناسد و اختیار کامل آن را به شیخ بسپارد.\n\nبه گفتهٔ شهنواز، رضاقلی‌خان سردار مکرم، که بعدها لقب نظام‌السلطنه گرفت و حاکم خوزستان بود، در ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۹۰۶ میلادی) کار طایفهٔ بنی‌طرف، از جمله گردآوری مالیات آن، را به خزعل سپرد. بنی‌طرف فرمان شیخ را نپذیرفتند و خزعل کمابیش هر سال ناچار شد با زور آنان را رام کند. شهنواز می‌نویسد که در ۱۲۹۰ خورشیدی (۱۹۱۱ میلادی)، هنگامی که نظام‌السلطنه زیر فشار بریتانیا و دولت از فارس رانده شد و دارایی‌هایش توقیف شد، خزعل به او پناه داد. سپس از کنسول بریتانیا خواست که به سود او میانجی‌گری کند، زیرا بخش بزرگی از املاک نظام‌السلطنه را با اجاره‌ای «کمابیش ناچیز» در دست داشت.\n\nشهنواز از کشمکش خزعل و بختیاری‌ها بر سر همین املاک نیز یاد می‌کند. به گفتهٔ او، خزعل در ۱۲۹۱ و ۱۲۹۲ خورشیدی (۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ میلادی) ده تا پانزده هزار مرد را برای جنگ با بختیاری‌ها گرد آورد. کنسول بریتانیا در آن زمان نوشت که سیاست خزعل در یکپارچه کردن عشایر عرب «به سود بسیار ما» است و باید آن را تشویق کرد. با میانجی‌گری بریتانیا، در اردیبهشت ۱۲۹۲ خورشیدی (مه ۱۹۱۳ میلادی) در بند قیر دیداری میان صارم‌الملک، سردار جنگ و خزعل برگزار شد. به نوشتهٔ شهنواز، بختیاری‌ها بیست هزار تومان سود بردند، اما مهم‌ترین نتیجهٔ کار این بود که شیخ «در همهٔ کارها کارگزار بختیاری‌ها» در خوزستان شد.\n\nرضاخان پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ نخست سردار سپه و سپس وزیر جنگ شد. غنی می‌نویسد که او در اواخر دی ۱۳۰۰ خورشیدی (ژانویهٔ ۱۹۲۲ میلادی) جدایی ژاندارمری و قزاقخانه را از میان برداشت و هر دو را در ارتشی یکپارچه ادغام کرد. به گفتهٔ غنی، رضاخان در همان زمان گفته بود که لشکرکشی بعدی او به سوی سیمیتقو خواهد بود (غنی، ص ۲۴۲). غنی همچنین گزارش ۱۵ بهمن ۱۳۰۱ خورشیدی (۴ فوریهٔ ۱۹۲۳ میلادی) آرنولد ویلسن را نقل می‌کند که در آن آمده بود سردار سپه «با هر خانی که با بریتانیا دوست باشد سخت دشمن است». او از قول لرد کرزن، وزیر خارجهٔ بریتانیا، نیز می‌آورد که «ارتش ملی» رضاخان «برای از میان بردن دوستان ما» ساخته شده است (غنی، ص ۲۶۷).","whatHappened":[{"title":"شکست‌های ژاندارمری در برابر سیمیتقو (۱۳۰۰)","body":"ارفع، که در این لشکرکشی‌ها افسر جوان ژاندارمری بود، از چند شکست سخت دولت یاد می‌کند. نخستین آن‌ها فاجعهٔ ساوجبلاغ بود. به روایت ارفع، سیمیتقو با چند هزار سوار بر ژاندارم‌های ماژور ملک‌زاده تاخت. حدود دویست ژاندارم کشته و ۱۵۰ تن اسیر شدند و بیشتر اسیران را تیرباران کردند. ارفع این گزارش را از زبان سروان آذرتاش، یکی از بازماندگان، آورده است (ارفع، ص ۱۱۹).\n\nارفع سپس شرح می‌دهد که دولت در میاندوآب ۵۰۰ سوار چریک را زیر فرمان سردار ناصر مقدم گرد آورد. نیروی ژاندارمری به فرماندهی سرهنگ لوندبرگ سوئدی در خوی مستقر شد و امیر ارشد قره‌داغی دو هزار سوار چریک قره‌داغ را به یاری آورد (ارفع، ص ۱۲۰ و ۱۲۱). محمدتقی بهار، ملک‌الشعرا، شاعر، روزنامه‌نگار و نمایندهٔ مجلس، در کتاب «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران» می‌نویسد که این ستون ژاندارمری زیر فرمان کلنل لوندبرگ سوئدی و به معاونت ماژور لاسن دانمارکی از زنجان به تبریز رفت. به گفتهٔ او، مردم تبریز ژاندارم‌ها را که «در آن روزها دارای وجههٔ ملی فوق‌العاده بودند» با شکوه پذیرفتند. بهار می‌افزاید که در این زمان آوازهٔ سیمیتقو «به حد اعلی رسیده بود» و او همهٔ آذربایجان را مرعوب خود ساخته بود. ستون پس از چند هفته استراحت با قطار به شرفخانه رفت، با چریک‌های سام‌خان سردار عشایر قره‌داغی همراه شد و در خوی چند ضربهٔ سخت به سیمیتقو زد (بهار، ج ۱، برگ ۲۱۰).\n\nاین پیروزی‌ها دیری نپایید. ارفع می‌نویسد که سیمیتقو امیر ارشد را شکست داد (ارفع، ص ۱۲۲). بهار روایت می‌کند که سردار عشایر به خیانت اطرافیانش به دست نوکران خود کشته شد. به گفتهٔ بهار، اردوی او، که پاسداری جناح چپ ژاندارم‌ها را بر عهده داشت، در یک روز پراکنده شد و پیکر سردار عشایر یک روز ناشناخته در دست یاران سیمیتقو ماند. سپس نیروهای کرد با همهٔ توان بر ژاندارم‌ها تاختند و آنان با تلفات سنگین به شرفخانه عقب نشستند و دفاع خوی را به مردم شهر و چریک‌های محلی واگذاشتند. به گفتهٔ بهار، سرما و برف سنگین جنگ را برای مدتی خاموش کرد (بهار، ج ۱، برگ ۲۱۱).\n\nارفع دو نبرد این پاییز را با جزئیات بیشتری آورده است. در کمین ایزدیکان در میانهٔ آبان ۱۳۰۰ خورشیدی (نوامبر ۱۹۲۱ میلادی)، از صد مردی که زیر فرمان خود او بودند حدود چهل تن از دست رفتند. در آغاز آذر همان سال (دسامبر ۱۹۲۱) ژاندارم‌ها در قره‌تپه شکست خوردند و حدود شصت ژاندارم، از جمله افسری به نام کوستیا میکلادزه، کشته شدند. به گفتهٔ ارفع، پس از این شکست خوی تخلیه شد (ارفع، ص ۱۲۳ تا ۱۲۶). ارفع در همین بخش حکایتی از گروهبانی ژاندارم می‌آورد که اسیر سیمیتقو شد. به گفتهٔ او، سیمیتقو از این اسیر خواست که کار با مسلسلی را که از ژاندارم‌ها گرفته بود به او بیاموزد و پس از آموختن گفت: «سپاسگزارم، اکنون فهمیدم چگونه آن را به کار برم» (ارفع، ص ۱۲۵).","quotes":[{"original":"He knew that the A.P.O.C., and that meant the British Government which owned the majority of the shares, was giving its moral support to Sheikh Khazal of Mohammerah.","translation":"او می‌دانست که شرکت نفت انگلیس و ایران، و این یعنی دولت بریتانیا که بیشتر سهام آن را در دست داشت، از شیخ خزعل محمره پشتیبانی معنوی می‌کند.","speaker":"سرلشکر حسن ارفع","speakerTitle":"افسر ژاندارمری در جنگ سیمیتقو و نویسندهٔ خاطرات","work":"زیر فرمان پنج شاه","workType":"خاطرات","page":"ص ۱۶۸","date":"۱۳۴۳ خورشیدی (۱۹۶۴ میلادی)، دربارهٔ ۱۳۰۳ خورشیدی","context":"ارفع، هنگام شرح آمادگی رضاخان برای لشکرکشی خوزستان، از آگاهی او بر پشتیبانی شرکت نفت از خزعل سخن می‌گوید."},{"original":"If Semitqu had scored one more victory, he would have been the chieftain of all western [Kurdish] tribes and would have established a Republic.","translation":"اگر سیمیتقو یک پیروزی دیگر به دست آورده بود، رئیس همهٔ ایلات غربی [کرد] می‌شد و جمهوری‌ای برپا می‌کرد.","speaker":"سیروس غنی (به نقل از گزارشی از آن روزگار)","speakerTitle":"تاریخ‌نگار و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران","work":"ایران و برآمدن رضاشاه","workType":"تاریخ‌نگاری","page":"ص ۲۵۸","date":"۱۳۷۷ خورشیدی (۱۹۹۸ میلادی)، دربارهٔ تابستان ۱۳۰۱ خورشیدی","context":"غنی پس از شرح شکست و فرار سیمیتقو به ترکیه، اهمیت این پیروزی را برای یکپارچگی آذربایجان می‌سنجد."},{"original":"نیروهای ما توپ‌ها و مسلسل‌هایی را که دشمن در این مدت از نیروهای دولتی گرفته بود پس گرفتند و دشمن شکست‌خورده گریخت و پراکنده شد. نیروهای ما به‌سرعت در پی دشمن پیش می‌روند.","speaker":"سرتیپ امان‌الله میرزا جهانبانی","speakerTitle":"فرماندهٔ قوای آذربایجان در لشکرکشی ۱۳۰۱","work":"گزارش به وزیر جنگ، به نقل محمدتقی بهار در «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران»، جلد اول","workType":"گزارش نظامی، نقل‌شده در تاریخ‌نگاری","page":"ج ۱، برگ ۳۱۱","date":"مرداد ۱۳۰۱ خورشیدی (۲۴۸۱ شاهنشاهی)، برابر با اوت ۱۹۲۲ میلادی","context":"جهانبانی پس از گرفتن قلعهٔ چهریق در ۲۰ مرداد ۱۳۰۱ این گزارش را از چهریق به سردار سپه فرستاد."},{"original":"گرفتن چهریق بیش از آنچه اهمیت داشت، سر و صدا به پا کرد!","speaker":"محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا)","speakerTitle":"شاعر، روزنامه‌نگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی","work":"تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران، جلد اول","workType":"تاریخ‌نگاری و خاطرات","page":"ج ۱، برگ ۳۱۲","date":"نگارش در دههٔ ۱۳۲۰ خورشیدی، دربارهٔ مرداد ۱۳۰۱","context":"بهار پس از نقل گزارش جهانبانی، پیروزی چهریق را با سرکشی‌های پیشین کردها می‌سنجد و از بهره‌برداری سیاسی سردار سپه انتقاد می‌کند."},{"original":"افسران دلیر من! سخن ساده‌ام را بشنوید و در دل نگه دارید: این شب جشن و سرودهایی که از این انجمن دوستانه در آسمان ایران می‌پیچد، فصل تازه‌ای است که در دیباچهٔ افتخارات شما آغاز می‌شود.","speaker":"سردار سپه رضاخان پهلوی","speakerTitle":"وزیر جنگ و فرماندهٔ کل قشون","work":"خطابه در جشن پیروزی آذربایجان، به نقل بهار در «تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران»، جلد اول","workType":"خطابه، نقل‌شده در تاریخ‌نگاری","page":"ج ۱، برگ ۳۱۳","date":"۲۸ مرداد ۱۳۰۱ خورشیدی (۲۴۸۱ شاهنشاهی)، برابر با ۱۹ اوت ۱۹۲۲ میلادی","context":"این خطابه در جشنی که وزیر جنگ برای افسران به افتخار گرفتن چهریق برپا کرد خوانده شد و روزنامه‌ها آن را در صفحهٔ نخست چاپ کردند."},{"original":"من شما را هرگز رئیس دولت نمی‌شناسم. شما مردی غاصب هستید که پادشاه قانونی و مشروطهٔ کشور را بی‌گناه بیرون رانده… و به‌ناروا نیروهای دولتی را در دست گرفته‌اید.","speaker":"شیخ خزعل بن جابر (سردار اقدس)","speakerTitle":"شیخ محمره و فرمانروای عشایر عرب خوزستان","work":"تلگراف به سردار سپه، به نقل عبدالله مستوفی در «شرح زندگانی من»، جلد سوم","workType":"تلگراف، نقل‌شده در خاطرات","page":"ج ۳، برگ ۶۴۹","date":"شهریور ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۴۸۳ شاهنشاهی)، برابر با سپتامبر ۱۹۲۴ میلادی","context":"خزعل این تلگراف را در گفت‌وگوی تلگرافی با سردار سپه، پس از برپایی کمیتهٔ قیام سعادت، فرستاد. مستوفی می‌نویسد که پس از آن راهی جز رویارویی مسلحانه نماند."},{"original":"سرانجام پیروز و شکست‌خورده هر دو ایرانی‌اند و هر کس کشته شود از جمعیت این کشور کاسته می‌شود. از ته دل نمی‌خواستم در ایران دو صف ایرانی روبه‌روی هم بایستند و جنگ داخلی آغاز شود و بیگانگان آتش این نبرد را دامن بزنند و تماشا کنند.","speaker":"سردار سپه رضاخان پهلوی (رضاشاه)","speakerTitle":"رئیس‌الوزرا و فرماندهٔ کل قشون","work":"سفرنامهٔ خوزستان","workType":"سفرنامه و خاطرات نسبت‌داده‌شده به رضاشاه","page":"ص ۳۴ و ۳۵ (تجدید چاپ نشر تلاش، ۱۳۸۳)","date":"دربارهٔ مهر و آبان ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۴۸۳ شاهنشاهی)","context":"نویسنده پس از شرح تلگراف‌های خزعل توضیح می‌دهد که چرا به شیخ فرصت پوزش داد و نخست راه جنگ را برنگزید."},{"original":"I am appalled at the liberty with which the Consul General in Bushehr openly suggests that His Majesty's Government should lend themselves to the plot to overthrow the Prime Minister and recall the Shah.","translation":"از آزادی‌ای که سرکنسول بوشهر با آن آشکارا پیشنهاد می‌کند دولت اعلی‌حضرت خود را درگیر توطئهٔ سرنگونی رئیس‌الوزرا و بازگرداندن شاه کند، حیرت‌زده‌ام.","speaker":"ادموند اووی","speakerTitle":"کاردار سفارت بریتانیا در تهران","work":"گزارش به وزارت خارجهٔ بریتانیا، به نقل سیروس غنی در «ایران و برآمدن رضاشاه»","workType":"گزارش دیپلماتیک، نقل‌شده در تاریخ‌نگاری","page":"ص ۳۳۸","date":"پاییز ۱۳۰۳ خورشیدی (۱۹۲۴ میلادی)","context":"اووی به پیشنهاد کنسول‌های بریتانیا در جنوب برای پشتیبانی از نقشهٔ خزعل در برکناری رضاخان و بازگرداندن احمد شاه واکنش نشان می‌دهد."},{"original":"I have never accepted the interference of a foreign power. Otherwise I could not protect the independence of my country... Sheikh Khaz'al is an Iranian subject and only those in power in Iran can forgive or punish him.","translation":"من هرگز دخالت هیچ قدرت بیگانه‌ای را نپذیرفته‌ام. در غیر این صورت نمی‌توانستم استقلال کشورم را پاس دارم… شیخ خزعل تبعهٔ ایران است و تنها فرمانروایان ایران می‌توانند او را ببخشند یا کیفر دهند.","speaker":"سردار سپه رضاخان پهلوی","speakerTitle":"رئیس‌الوزرا و فرماندهٔ کل قشون","work":"تلگراف به سفارت شوروی در تهران، به نقل سیروس غنی در «ایران و برآمدن رضاشاه»","workType":"تلگراف، نقل‌شده در تاریخ‌نگاری","page":"ص ۳۴۴","date":"آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۴۸۳ شاهنشاهی)، برابر با نوامبر ۱۹۲۴ میلادی","context":"پس از فاش شدن خبر دیدار پیشنهادی رضاخان و لورین در بوشهر و نگرانی سفارت شوروی، رضاخان این پاسخ را فرستاد."},{"original":"مانند شاهین در سینهٔ او چنگ فروبردم. او را بخشیدم و فردا باید در خانه‌ای که به زور گرفته است، با اجازهٔ من، فروتنانه پوزش بخواهد و از جایگاه امیری به جایگاه کشاورزی فرمانبردار و توانگر فرود آید.","speaker":"سردار سپه رضاخان پهلوی (رضاشاه)","speakerTitle":"رئیس‌الوزرا و فرماندهٔ کل قشون","work":"سفرنامهٔ خوزستان","workType":"سفرنامه و خاطرات نسبت‌داده‌شده به رضاشاه","page":"ص ۱۱۵ و ۱۱۶ (تجدید چاپ نشر تلاش، ۱۳۸۳)","date":"آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۴۸۳ شاهنشاهی)، برابر با دسامبر ۱۹۲۴ میلادی","context":"نویسنده در اهواز، پس از تسلیم خزعل و پیش از دیدار رسمی با او، احساس خود را از این پیروزی بیان می‌کند."}]},{"title":"تصمیم سردار سپه و شورش لاهوتی (بهمن ۱۳۰۰)","body":"ارفع می‌نویسد که پس از این شکست‌ها رضاخان، برخلاف وزیرانی که گفت‌وگو با سیمیتقو را ترجیح می‌دادند، تصمیم گرفت نیرویی کافی به آذربایجان بفرستد. سرتیپ حبیب‌الله‌خان شیبانی، فرماندهٔ قزاق، به تبریز رسید (ارفع، ص ۱۲۷). در همین هنگام رخدادی دیگر کار آذربایجان را آشفته کرد. در ۱۲ بهمن ۱۳۰۰ خورشیدی (۱ فوریهٔ ۱۹۲۲ میلادی) یاور ابوالقاسم لاهوتی، افسر ژاندارمری، در شرفخانه شورش کرد و به سوی تبریز رفت. بهار دربارهٔ پیشینهٔ لاهوتی می‌نویسد که او پیش از جنگ جهانی نخست تحت پیگرد دولت بود، به استانبول گریخت، در جنگ همراه هیئت آلمانی به کرمانشاه آمد، پس از شکست متحدان چندی در ترکیه ماند و سرانجام با میانجی‌گری مخبرالسلطنه، والی آذربایجان، با همان درجهٔ یاوری به ژاندارمری بازگشت (بهار، ج ۱، برگ ۲۱۰ و ۲۱۱).\n\nارفع شرح می‌دهد که شورشیان در تبریز مخبرالسلطنه را بازداشت کردند، اما قزاقان شیبانی شهر را پس گرفتند و لاهوتی به خاک شوروی گریخت (ارفع، ص ۱۲۸ تا ۱۳۲). مستوفی شورش شرفخانه را «بی‌اساس‌تر» از همهٔ واکنش‌های آن روزگار می‌داند. او یادآوری می‌کند که اوضاع آذربایجان در آن روزها به‌سبب سرکشی ایلات مکری خوب نبود (مستوفی، ج ۳، برگ ۳۷۴).\n\nارفع از آزمونی دیگر نیز یاد می‌کند. در فروردین ۱۳۰۱ خورشیدی (آوریل ۱۹۲۲ میلادی) خالوقربان، از سران پیشین نهضت جنگل که به دولت پیوسته بود، با ۵۰۰ مرد به جنگ سیمیتقو فرستاده شد. او در نبرد ساوجبلاغ همراه حدود دویست تن از یارانش کشته شد (ارفع، ص ۱۳۱). یادداشت‌های جهانبانی، به نقل مستوفی، می‌گوید که خالوقربان حقوق دوازده هزار مرد را می‌گرفت، اما تنها حدود چهار هزار تن زیر فرمان داشت (مستوفی، ج ۳، برگ ۵۲۴ تا ۵۳۲)."},{"title":"لشکرکشی جهانبانی و نبرد شکریازی (تیر و مرداد ۱۳۰۱)","body":"ارفع می‌نویسد که پس از این رخدادها سرتیپ امان‌الله میرزا جهانبانی فرماندهی نیروهای آذربایجان را بر عهده گرفت. نیروی او از تیپ گارد به فرماندهی سرهنگ فضل‌الله زاهدی، تیپ تبریز به فرماندهی سرهنگ مقدم و گردانی ارمنی به فرماندهی بگزوروف فراهم آمده بود و روی هم کمی بیش از هشت هزار تن می‌شد. فرمان پیشروی در ۳۱ تیر ۱۳۰۱ خورشیدی (۲۳ ژوئیهٔ ۱۹۲۲ میلادی) صادر شد (ارفع، ص ۱۳۱ و ۱۳۲). غنی روایتی دیگر دارد. به گفتهٔ او، در خرداد ۱۳۰۱ (ژوئن ۱۹۲۲) ستونی پنج‌هزارنفری به آذربایجان رفت، سیمیتقو را شکست داد و او به ترکیه گریخت (غنی، ص ۲۵۸).\n\nنبرد اصلی در ۲ مرداد ۱۳۰۱ خورشیدی (۲۴ ژوئیهٔ ۱۹۲۲ میلادی) در شکریازی رخ داد. ارفع، که خود در این نبرد بود، نیروی سیمیتقو را بیش از ده هزار مرد با سه توپ و ۴۵ مسلسل برآورد می‌کند. او می‌نویسد که این نبرد بیست‌وچهارساعته «کمر ایستادگی [کردها] را به‌قطع شکست» و به سلطه‌ای پایان داد که چهار سال بر ولایت چیره بود. پس از این نبرد، نیروهای دولتی دیلمان (سلماس) را گرفتند (ارفع، ص ۱۳۳ تا ۱۳۶). غنی از قول یکی از گزارش‌های آن روزگار می‌آورد: «اگر سیمیتقو یک پیروزی دیگر به دست آورده بود، رئیس همهٔ ایلات غربی [کرد] می‌شد و جمهوری‌ای برپا می‌کرد» (غنی، ص ۲۵۸)."},{"title":"گرفتن چهریق و فرار سیمیتقو (مرداد ۱۳۰۱)","body":"ارفع شرح می‌دهد که نیروهای دولتی به ارومیه درآمدند و قلعهٔ چهریق را گرفتند. به گفتهٔ او، اسیران سیمیتقو را از بالای این قلعه به دره پرتاب می‌کردند (ارفع، ص ۱۳۷). بهار تاریخ این پیروزی را دقیق‌تر آورده است. به نوشتهٔ او، دکتر محمد مصدق (مصدق‌السلطنه)، والی آذربایجان، در تیر ۱۳۰۱ (۲۴۸۱ شاهنشاهی) به دلیل دخالت قشون در کار ایالت و مشورت نکردن فرماندهان با والی استعفا داد. سپس وزیر جنگ حکم کفالت ایالت را به نام جهانبانی مخابره کرد و ایالت یکسره به دست قشون افتاد. جهانبانی دشمن را دنبال کرد و در ۲۰ مرداد ۱۳۰۱ (۲۴۸۱ شاهنشاهی، ۱۱ اوت ۱۹۲۲) قلعهٔ چهریق را گرفت و سیمیتقو را به خاک ترکیه فراری داد (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۱).\n\nبهار متن گزارش جهانبانی به وزیر جنگ را از چهریق آورده است. به گفتهٔ این گزارش، توپ‌ها و مسلسل‌هایی که دشمن در این مدت از نیروهای دولتی گرفته بود پس گرفته شد و «دشمن منکوباً فراری و متواری گردید» (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۱). مستوفی دربارهٔ رابطهٔ مصدق و ارتش می‌نویسد که ریشه‌کن کردن کار ایلات مکری و اسماعیل آقا به اقدام‌های نظامی جدی نیاز داشت و رها شدن دست نظامیان ناگزیر بود. به گفتهٔ او، مصدق تنها چهار پنج ماه در آذربایجان ماند و به عنوان بیماری از کار کناره گرفت و از آن پس فرماندهٔ قوای آذربایجان مدتی والی کشوری آن ایالت هم بود (مستوفی، ج ۳، برگ ۴۷۹).\n\nارفع می‌نویسد که سیمیتقو پس از این شکست ضدحمله‌ای در قلارش کرد، اما زاهدی پیشروی را از سر گرفت. سیمیتقو به ترکیه گریخت و ترک‌ها یارانش را خلع سلاح کردند (ارفع، ص ۱۳۸ تا ۱۴۱)."},{"title":"جشن پیروزی در تهران","body":"بهار شرح می‌دهد که از بیشتر شهرهای ایران تلگراف شادباش برای سردار سپه فرستاده شد و در شب دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۰۱ (۲۴۸۱ شاهنشاهی، ۱۹ اوت ۱۹۲۲) وزیر جنگ برای همهٔ افسران جشنی بزرگ در تهران برپا کرد. در این جشن خطابه‌ای به نام وزیر جنگ خوانده شد که روزنامه‌ها آن را در صفحهٔ نخست چاپ کردند (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۲). در این خطابه، سردار سپه پیروزی آذربایجان را «فصل جدیدی» در «دیباچهٔ افتخارات» ارتش می‌خواند و به سپاهیانی تبریک می‌گوید که «در زوایا و اطراف آذربایجان پردهٔ دشمن را از هم دریده و بیرق مقدس وطن را بر زبر اجساد خائنین مملکت افراخته‌اند» (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۳). او در پایان خطابه سپاهیانی را می‌ستاید که «چهره‌های ملالت‌خیز برادران آذربایجانی خود را به تبسم‌های امید و نشاط تبدیل کرده» بودند (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۴)."},{"title":"نخستین رویارویی با خزعل (۱۳۰۱)","body":"همزمان با جنگ آذربایجان، سردار سپه نخستین گام‌ها را در جنوب برداشت. غنی می‌نویسد که خزعل در گفت‌وگو با کارگزاران بریتانیا گفته بود از ۱۲۹۲ خورشیدی (۱۹۱۳ میلادی) مالیاتی نپرداخته است و ده هزار تفنگ می‌خواست (غنی، ص ۲۵۹). به گفتهٔ غنی، دولت در ۱۳۰۱ خورشیدی (۱۹۲۲ میلادی) کوشید مالیات‌های معوق خزعل را بگیرد. سر پرسی لورین، وزیر مختار بریتانیا در تهران، در این باره او را مردی «لجوج و سازش‌ناپذیر» خواند (غنی، ص ۳۳۵).\n\nدر تابستان ۱۳۰۱ دولت ستونی آزمایشی به سرزمین لرها و بختیاری‌ها فرستاد. غنی می‌نویسد که این نیرو در ۲۶ تیر ۱۳۰۱ خورشیدی (۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۲۲ میلادی) از اصفهان به راه افتاد. در تنگهٔ شلیل در کوه مروارید، لرهای کهگیلویه بر این ستون کمین زدند. ۳۵ تا ۴۰ سرباز کشته و بیست تن زخمی شدند (غنی، ص ۲۶۰). به گفتهٔ غنی، این کمین را خزعل و امیر مجاهد بختیاری سازمان داده بودند (غنی، ص ۳۳۶). در «سفرنامهٔ خوزستان»، کتابی که به رضاشاه پهلوی نسبت داده می‌شود و شرح سفر او در لشکرکشی خوزستان است، شمار کشتگان کمین شلیل «قریب به هشتاد نفر» آمده و امیر مجاهد عامل آن دانسته شده است. غنی می‌افزاید که سردار سپه پس از این رخداد از سران بختیاری ۴۸ هزار تومان غرامت خواست (غنی، ص ۲۶۸).\n\nمستوفی می‌نویسد که پس از آمدن هیئت مستشاران مالی آمریکایی به سرپرستی آرتور میلسپو، این هیئت حدود نیم میلیون تومان از خزعل طلب کرد. او یادآوری می‌کند که خزعل در سراسر دورهٔ مشروطه «یک دینار» به خزانه نپرداخته بود (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۴۷). غنی می‌نویسد که مستشاران آمریکایی در ۱۳۰۲ خورشیدی (۱۹۲۳ میلادی) حساب ده‌سالهٔ مالیات‌های معوق خزعل را منتشر کردند (غنی، ص ۳۴۰)."},{"title":"آماده شدن ارتش و بختیاری‌ها (۱۳۰۲ و ۱۳۰۳)","body":"غنی می‌نویسد که سولت‌الدوله، ایلخان قشقایی، در این کشمکش بی‌طرف ماند و خلع سلاح بختیاری‌ها از بهار ۱۳۰۳ خورشیدی (۱۹۲۴ میلادی) آغاز شد. به گفتهٔ غنی، ارتش تا این زمان بیش از دوازده هواپیما داشت (غنی، ص ۳۳۶ و ۳۳۷). شهنواز می‌افزاید که رضاخان مسلسل‌های تازه و دوازده هواپیمای سبک شناسایی از فرانسه خریده بود و جاده‌های خاکی کافی برای گذر خودروهای نظامی ساخته شده بود.\n\nبه گفتهٔ غنی، لورین در اسفند ۱۳۰۲ خورشیدی (مارس ۱۹۲۴ میلادی) برای ازدواج به مرخصی رفت. او در نشست ۶ مرداد ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۸ ژوئیهٔ ۱۹۲۴ میلادی) کمیتهٔ دفاع امپراتوری در لندن هشدار داد که پیش از پایان سال در منطقهٔ نفت‌خیز ایران درگیری رخ خواهد داد. کمیته تصمیم گرفت به نایب‌السلطنهٔ هند خبر دهد که برای فرستادن سپاه به خوزستان آماده باشد (غنی، ص ۳۳۶)."},{"title":"کمیتهٔ قیام سعادت و تلگراف‌های خزعل (شهریور ۱۳۰۳)","body":"غنی می‌نویسد که نیروهای خزعل از میانهٔ خرداد ۱۳۰۳ در آماده‌باش کامل بودند (غنی، ص ۳۳۷). شهنواز شرح می‌دهد که خزعل با برخی نمایندگان اقلیت مجلس، به‌ویژه سید حسن مدرس، پیوند بست و با امیر مجاهد بختیاری و والی پشتکوه پیمانی نهاد که آن را «کمیتهٔ قیام سعادت» نامید. به گفتهٔ شهنواز و به استناد «سفرنامهٔ خوزستان»، بازگشت احمد شاه از پاریس، پاسداری از اسلام و پاسداری از قانون اساسی از هدف‌های اعلام‌شدهٔ این کمیته بود. مستوفی نیز از همین کمیته و از نقشهٔ سه‌سویهٔ آن برای رویارویی با دولت یاد می‌کند (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۴۹).\n\nغنی می‌نویسد که خزعل در ۲۳ شهریور ۱۳۰۳ خورشیدی (۱۴ سپتامبر ۱۹۲۴ میلادی) به احمد شاه در پاریس تلگراف زد. دو روز بعد، در ۲۵ شهریور، به رئیس مجلس شورای ملی، سفارت‌خانه‌های خارجی و علما نامه نوشت و رضاخان را به زیر پا گذاشتن قانون اساسی متهم کرد. به گفتهٔ غنی، خزعل «مصمم بود رضاخان را سرنگون کند یا در این راه نابود شود» (غنی، ص ۳۳۷). مستوفی متن تلگرافی را می‌آورد که خزعل در گفت‌وگوی تلگرافی با سردار سپه فرستاد: «من اصلاً شما را به ریاست دولت نمی‌شناسم. شما مرد غاصبی هستید که شاه قانونی و مشروطهٔ مملکت را بی‌گناه بیرون کرده… و غاصبانه بر قوای دولتی دست انداخته‌اید.» به نوشتهٔ مستوفی، پس از این تلگراف برای سردار سپه هیچ راهی جز رویارویی مسلحانه با شیخ نماند (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۴۹).\n\nدر «سفرنامهٔ خوزستان» آمده است که سردار سپه از خزعل خواست تلگرافش را رسماً تکذیب کند و از شرارت خود پوزش بخواهد، «و الا شخصاً به خوزستان عزیمت کرده و گردن او و همراهانش را خواهم کوبید» (سفرنامهٔ خوزستان، ص ۳۴). در همین کتاب، نویسنده انگیزهٔ خود را برای پرهیز از جنگ چنین بیان می‌کند: «بالاخره غالب و مغلوب ایرانی هستند و هر نفری که کشته شود، عاقبت از نفوس این مملکت کسر شده است و قلباً مایل نبودم در ایران دو صف ایرانی متشکل و جنگ داخلی شروع شود و خارجیان دامن‌زن آتش این معرکه باشند و تماشا کنند» (سفرنامهٔ خوزستان، ص ۳۴ و ۳۵)."},{"title":"کنسول‌های بریتانیا و تردید لندن","body":"غنی شرح می‌دهد که دو کنسول بریتانیا در جنوب، پیل در اهواز و پریدو در بوشهر، آشکارا از خزعل پشتیبانی کردند. ادموند اووی، کاردار سفارت بریتانیا در تهران، در این باره نوشت: «از آزادی‌ای که سرکنسول بوشهر با آن آشکارا پیشنهاد می‌کند دولت اعلی‌حضرت خود را درگیر توطئهٔ سرنگونی رئیس‌الوزرا و بازگرداندن شاه کند، حیرت‌زده‌ام.» مالت، از کارکنان وزارت خارجهٔ بریتانیا، نیز نوشت که رضاخان «شخصیت بزرگ‌تری از آن است» که مانند رئیس‌الوزراهای پیشین ایران به‌آسانی از زین پایین کشیده شود (غنی، ص ۳۳۷ تا ۳۳۹).\n\nبه گفتهٔ غنی، نمایندهٔ شرکت نفت انگلیس و ایران در تهران گزارش داد که «حتی اگر رضاخان از میان برداشته شود»، ارتش سیاست کنونی خود را دربارهٔ شیخ محمره، که «افکار عمومی از آن پشتیبانی می‌کند»، دنبال خواهد کرد. غنی می‌افزاید که خزعل در ایران محبوبیتی نداشت و حتی مدرس حاضر نشد آشکارا از او پشتیبانی کند (غنی، ص ۳۳۹). ارفع می‌نویسد که رضاخان می‌دانست شرکت نفت انگلیس و ایران، و از این راه دولت بریتانیا که بیشتر سهام آن را داشت، از شیخ خزعل پشتیبانی معنوی می‌کند (ارفع، ص ۱۶۸).\n\nغنی از فشار تبلیغاتی شوروی هم یاد می‌کند. به گفتهٔ او، خبرگزاری روستا مبارزه‌ای مطبوعاتی را به سود رضاخان و بر ضد بریتانیا به راه انداخت. رضاخان به وابستهٔ نظامی بریتانیا گفت که می‌تواند چهل هزار مرد گرد آورد. اووی نیز به لندن نوشت که خزعل با رفتار خود تعهدهای بریتانیا را از دست داده است (غنی، ص ۳۴۰). غنی می‌نویسد که رمزی مک‌دونالد، نخست‌وزیر بریتانیا، به خزعل یادآوری کرد که تعهدهای بریتانیا به وفاداری او به دولت ایران وابسته است (غنی، ص ۳۳۹)، و به او هشدار داد: «نباید هیچ‌گونه همدردی از من چشم داشته باشی» (غنی، ص ۳۴۱)."},{"title":"حرکت ارتش و سفر سردار سپه به جنوب (آبان ۱۳۰۳)","body":"غنی می‌نویسد که در میانهٔ مهر ۱۳۰۳ ارتش ۱۸۰۰ سرباز را به سوی خوزستان روانه کرد و رضاخان به اووی گفت که ۱۵ هزار سرباز آمادهٔ حرکت‌اند (غنی، ص ۳۴۱). شهنواز، به استناد «سفرنامهٔ خوزستان»، نقشهٔ لشکرکشی را چنین شرح می‌دهد: ستونی از آذربایجان در درازترین و دشوارترین راه به پشت سر نیروهای والی پشتکوه رفت، ستونی دیگر از خرم‌آباد به دزفول و ستون سوم از اصفهان از راه سرزمین بختیاری به بهبهان و رامهرمز رسید. رضاخان این جابه‌جایی را «مهم‌ترین و طولانی‌ترین حرکت سپاه در تاریخ اخیر ایران» خواند.\n\nرضاخان در ۱۴ آبان ۱۳۰۳ خورشیدی (۵ نوامبر ۱۹۲۴ میلادی) به گفتهٔ غنی، یا یک روز پیش از آن به گفتهٔ شهنواز، تهران را به قصد اصفهان ترک کرد و محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، وزیر مالیه، را کفیل ریاست وزرا کرد. به گفتهٔ غنی، لورین ماه عسل خود را نیمه‌کاره گذاشت و به سوی ایران بازگشت (غنی، ص ۳۴۱). شهنواز می‌نویسد که لورین در راه در پاریس با احمد شاه دیدار کرد و در پی آن بود که دیداری میان خزعل و رضاخان سامان دهد تا راهی آبرومندانه برای هر دو پیدا شود.\n\nبه گفتهٔ غنی، خزعل در ۲۳ آبان ۱۳۰۳ خورشیدی (۱۴ نوامبر ۱۹۲۴ میلادی) نامهٔ پوزش فرستاد. رضاخان پوزش را پذیرفت، اما پیشروی سپاهیان را متوقف نکرد (غنی، ص ۳۴۱ و ۳۴۲). در «سفرنامهٔ خوزستان» پاسخ او چنین آمده است: «معذرت و ندامت شما را می‌پذیرم به‌شرط تسلیم قطعی» (سفرنامهٔ خوزستان، ص ۵۰). شهنواز می‌نویسد که خزعل پس از رسیدن رضاخان به شیراز اهمیت کار را دریافت و در تلگرافی دیگران را مسئول رفتار گذشتهٔ خود دانست."},{"title":"فشار لندن و ایستادگی سردار سپه (آذر ۱۳۰۳)","body":"غنی متن دستور آستن چمبرلین، وزیر خارجهٔ تازهٔ بریتانیا، را می‌آورد: «نمی‌توانم بیش از این بر بی‌میلی… تأکید کنم. باید تا دورترین حد پیش برویم و حتی خطرهایی بپذیریم…». به گفتهٔ غنی، بریتانیا سه ناوچهٔ جنگی را به بصره فرستاد (غنی، ص ۳۴۲). رضاخان هر دیداری را جز در تهران رد کرد، زیرا به گفتهٔ غنی چنین دیداری «به منزلهٔ پذیرفتن نفوذ بریتانیا در کارهای ایران» بود. سپس، پس از آنکه خبرگزاری رویترز خبر دیدار پیشنهادی در بوشهر را فاش کرد، دیدار در بوشهر را نیز نپذیرفت (غنی، ص ۳۴۳). شهنواز می‌افزاید که مجلس به این خبر واکنش تندی نشان داد و سفارت شوروی نیز نگرانی خود را از چنین دیداری به رضاخان رساند.\n\nغنی تلگراف رضاخان به سفارت شوروی را نقل می‌کند: «من هرگز دخالت هیچ قدرت بیگانه‌ای را نپذیرفته‌ام. در غیر این صورت نمی‌توانستم استقلال کشورم را پاس دارم… شیخ خزعل تبعهٔ ایران است و تنها فرمانروایان ایران می‌توانند او را ببخشند یا کیفر دهند» (غنی، ص ۳۴۴). به گفتهٔ شهنواز، رضاخان در بوشهر به گادفری هاوارد، منشی شرقی سفارت بریتانیا، گفت که حاضر است لورین را ببیند، اما نه در بوشهر، بلکه در اهواز، محمره یا زیدون، یعنی در جبههٔ جنگ. او به هواپیماها فرمان داد اعلامیه‌هایی بر شهرهای خوزستان بریزند، انگیزهٔ لشکرکشی را برای مردم شرح دهند، به تسلیم‌شدگان امان دهند و مردم را از یاری خزعل بازدارند.\n\nبه گفتهٔ شهنواز، سفارت بریتانیا دو یادداشت تند به وزارت خارجهٔ ایران داد که تهدیدهایی پوشیده در خود داشت. رضاخان این یادداشت‌ها را نادیده گرفت و وزیر خارجه و هیئت دولت را به سبب پذیرفتن آن‌ها سرزنش کرد. شهنواز این ایستادگی را با این گمان پیوند می‌دهد که رضاخان پیروزی بر دست‌پروردهٔ بریتانیا را راهی برای زدودن اتهام وابستگی خود به بریتانیا می‌دید. در «سفرنامهٔ خوزستان» نیز از بازگرداندن این دو یادداشت سخن رفته است.\n\nرضاخان از راه کازرون به بوشهر رفت و از آنجا از راه دریا به بندر دیلم رسید. نیروهای او زیدون را پس از نبردی کوتاه گرفتند و خزعل در تلگرافی دیگر پیام پیشین خود را صریحاً «تسلیم کامل» خواند. غنی می‌نویسد که رضاخان در ۶ آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۷ نوامبر ۱۹۲۴ میلادی) پس از دیداری با هاوارد به مرز خوزستان رسید (غنی، ص ۳۴۴)."},{"title":"دیدار اهواز و بخشودگی خزعل (آذر ۱۳۰۳)","body":"شهنواز می‌نویسد که رضاخان در ۱۴ آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۵ دسامبر ۱۹۲۴ میلادی) به پیرامون اهواز رسید و جمعیتی بزرگ به پیشوازش آمدند. خزعل خود در میان آنان نبود و در کشتی شخصی‌اش بر رود کارون به سر می‌برد. پیش از دیدار، دبیر اعظم بهرامی، منشی ویژهٔ رضاخان، به نزد خزعل رفت. به گفتهٔ شهنواز، خزعل پیشنهاد کرد یکی از نوه‌هایش را به همسری ولیعهد آیندهٔ رضاخان دهد. بهرامی این پیشنهاد را «سراسر خنده‌آور» خواند و از خزعل خواست تلگراف فرمانبرداری به مجلس بفرستد، و خزعل چنین کرد.\n\nدیدار در ۱۵ آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۶ دسامبر ۱۹۲۴ میلادی) در اهواز رخ داد (غنی، ص ۳۴۴). شهنواز، به استناد «سفرنامهٔ خوزستان»، می‌نویسد که خزعل هنگام ورود به کاخ به خاک افتاد و پای رضاخان را بوسید. رضاخان او را مردی نزدیک به ۶۵ سال وصف کرده است که می‌گفت پیر و ناتوان است و «دیگران» فریبش داده‌اند. رضاخان پوزش او را پذیرفت، اما هشدار داد که تکرار این رفتار به اعدامش خواهد انجامید. نویسندهٔ «سفرنامهٔ خوزستان» احساس خود را در آن روز چنین بیان می‌کند: «مثل شاهین به‌سینهٔ او چنگ فروبردم. او را عفو کردم و فردا باید در خانهٔ غصبی خودش از من رخصت یافته، خاضعانه بخشایش بطلبد و از مقام امارت به‌موقعیت یک نفر مرد زارع مطیع متمول تنزل کند» (سفرنامهٔ خوزستان، ص ۱۱۵ و ۱۱۶).\n\nپس از دیدار با خزعل، رضاخان لورین را دید. به گفتهٔ غنی و شهنواز، هنگامی که لورین از سرنوشت خزعل پرسید، رضاخان پاسخ داد که او را پیش‌تر بخشیده است (غنی، ص ۳۴۴ و ۳۴۵). غنی می‌نویسد که سرتیپ فضل‌الله زاهدی فرماندار کل استان شد و نام استان رسماً به «خوزستان» بازگشت. به گفتهٔ او، این کار بی آنکه جانی از دست برود انجام شد (غنی، ص ۳۴۴).\n\nرضاخان سپس به زیارت نجف و کربلا رفت. سند بخشودگی خزعل، به گفتهٔ غنی، در ۲۹ آذر ۱۳۰۳ خورشیدی (۲۰ دسامبر ۱۹۲۴ میلادی) و به گفتهٔ شهنواز یک روز پیش از آن امضا شد. در این سند، رضاخان تضمین کرد که املاک شخصی خزعل محترم شمرده شود و به خود او و خویشانش آسیبی نرسد، و خزعل در برابر پذیرفت بدهی‌های گذشته‌اش را بپردازد (غنی، ص ۳۴۵)."},{"title":"ورود پیروزمندانه به تهران (دی ۱۳۰۳)","body":"رضاخان در ۱۱ دی ۱۳۰۳ خورشیدی (۱ ژانویهٔ ۱۹۲۵ میلادی) به تهران بازگشت. غنی ورود او را «مانند ورود یک امپراتور رومی» وصف می‌کند (غنی، ص ۳۴۷). مستوفی شرح می‌دهد که نمایندگان مجلس از فراکسیون‌های اکثریت به پیشواز او رفتند، اوراقی در تبریک ورود «فاتح خوزستان» پخش شد، خیابان‌ها پر از جمعیت بود و چراغانی شهر سه شب ادامه یافت (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۵۱)."},{"title":"دستگیری و انتقال خزعل به تهران (فروردین و اردیبهشت ۱۳۰۴)","body":"به روایت شهنواز، رضاخان می‌دانست که تا خزعل در خوزستان بماند استان آرام نخواهد شد و نگه داشتن سپاهی بزرگ در آنجا ضرورت خواهد داشت. پس از آنکه به تهران خبر رسید خزعل قصد دارد به بصره برود، رضاخان در فروردین ۱۳۰۴ به لورین گفت که خزعل مالیات‌های معوقش را نپرداخته است و از او خواست شیخ را به آمدن به تهران وادارد. خزعل پاسخی نداد. به گفتهٔ شهنواز، در نیمه‌شب ۲۹ فروردین ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۸ آوریل ۱۹۲۵ میلادی)، به دستور پنهانی رضاخان به زاهدی، سربازان به کشتی خزعل رفتند و او و پسرش عبدالحمید را گرفتند. غنی این رویداد را به اواخر فروردین ۱۳۰۴ (اواخر آوریل ۱۹۲۵) نسبت می‌دهد و می‌نویسد که خزعل در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۰ مه ۱۹۲۵ میلادی) به تهران رسید. به گفتهٔ غنی، رضاخان کوشش هاوارد را برای میانجی‌گری به سود خزعل نپذیرفت (غنی، ص ۳۴۵)."},{"title":"یکپارچگی ارضی و نگاه پهلوی‌گرا","body":"ارفع و غنی هر دو این لشکرکشی‌ها را بخشی از کار بزرگ بازگرداندن یکپارچگی ایران می‌دانند. ارفع، که خود در جنگ سیمیتقو زخمی شد و یارانش را از دست داد، نبرد شکریازی را پایان «سلطهٔ وحشت» بر ولایتی می‌خواند که چهار سال زیر فرمان سیمیتقو بود (ارفع، ص ۱۳۶). غنی فصل دوازدهم کتاب خود را «یکپارچه کردن ایران» نامیده و پایان کار خزعل را نقطهٔ اوج این فرایند شمرده است. او تأکید می‌کند که کار خوزستان بی‌خونریزی پایان یافت و حتی نمایندهٔ شرکت نفت بریتانیا پذیرفته بود که سیاست ارتش دربارهٔ شیخ پشتوانهٔ افکار عمومی را دارد (غنی، ص ۳۳۹ و ۳۴۴).\n\nکتاب «سفرنامهٔ خوزستان» روایت خود رضاشاه از این رویداد است. نویسنده در آن خود را فرماندهی معرفی می‌کند که از جنگ داخلی بیزار است، در برابر فشار بیگانه می‌ایستد و ولایتی را که از دست دولت بیرون رفته بود به ایران بازمی‌گرداند. این کتاب در دورهٔ پهلوی منبع اصلی تصویر رسمی این لشکرکشی بود و شهنواز نیز در مقالهٔ ایرانیکا بخش بزرگی از روایت خود را بر آن استوار کرده است."},{"title":"دست بیگانه","body":"نویسندگان ایرانی در هر دو ماجرا از دست بیگانه سخن گفته‌اند. یادداشت‌های جهانبانی، به نقل مستوفی، آرزوی استقلال سیمیتقو را به «تحریک اجانب» نسبت می‌دهد (مستوفی، ج ۳، برگ ۵۲۴ تا ۵۳۲). غنی از جنگ‌افزارهایی یاد می‌کند که سیمیتقو از ترکیه و آذربایجان شوروی می‌گرفت (غنی، ص ۲۵۷). بهار نیز احتمال می‌دهد که «تحریکی هم از طرف بعض هم‌جواران ما» در کار سیمیتقو بوده باشد (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۲).\n\nدربارهٔ خزعل، اسناد بریتانیایی که غنی و شهنواز بررسی کرده‌اند تصویری روشن‌تر به دست می‌دهند. تعهدهای نوشته، نشان‌ها، جنگ‌افزارها و سهام شرکت نفت پیوندی میان خزعل و بریتانیا پدید آورده بود که شهنواز آن را آشکارا فراتر از رابطهٔ دولت با یک «تبعهٔ ایران» می‌داند. با این همه، غنی نشان می‌دهد که دولت بریتانیا در لحظهٔ سرنوشت‌ساز از خزعل پشتیبانی نکرد. چمبرلین در نامه‌ای پس از پایان کار نوشت: «ما در جهانی دیگر از آن جهانی زندگی می‌کنیم که این تعهدها در آن داده شد، و باید با احتیاط گام برداریم…» (غنی، ص ۳۴۶)."},{"title":"تردید بهار و مستوفی","body":"بهار، با آنکه سیمیتقو را از «طاغیان» می‌شمارد، می‌نویسد که گرفتن چهریق «بیش از آنچه اهمیت داشت سر و صدا راه انداخت». به گفتهٔ او، در گذشته نیز سرکشانی چون شیخ عبیدالله و حمزه آقای شکاک برخاسته بودند و دولت، که نیرو و سرمایه‌ای بیشتر داشت، دیر یا زود بر آنان چیره می‌شد. بهار احتمال می‌دهد که برخی فرماندهان پیشین به تحریک بیگانگان یا برای منافع سیاسی خود در ریشه‌کن کردن سیمیتقو سستی کرده باشند. او سپس می‌نویسد که سردار سپه، که «لمحه‌ای از بهره‌بردن‌های سیاسی» را از دست نمی‌داد، بیشترین بهره را از این پیروزی برد (بهار، ج ۱، برگ ۳۱۲).\n\nمستوفی دربارهٔ خوزستان پرسش‌هایی مشابه طرح می‌کند. او می‌پرسد که آیا عجیب نیست که چنین «فتح مهم» که به گفتهٔ او «میخ سلطنت آیندهٔ سردار سپه را کوبید» بدون خونریزی زیاد و بدون ایستادگی چندانی از سوی نیروهای خزعل به دست آمد. مستوفی از نیروی «۳۵ هزار مرد مسلح» خزعل یاد می‌کند و نظریه‌هایی را دربارهٔ انگیزه‌های بریتانیا در رها کردن شیخ بررسی می‌کند (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۵۱ و ۶۵۲). این تردیدها، که با نگاه انتقادی مستوفی به سردار سپه پیوند دارد، با اسنادی که غنی دربارهٔ اختلاف درونی دستگاه سیاست بریتانیا آورده است همخوانی کامل ندارد. اسناد غنی نشان می‌دهد که کنسول‌های جنوب از خزعل پشتیبانی می‌کردند، اما لندن و سفارت تهران حاضر نبودند برای او با رضاخان درافتند (غنی، ص ۳۳۷ تا ۳۴۲)."},{"title":"نگاه بریتانیا","body":"کارگزاران بریتانیا خود از اهمیت خزعل آگاه بودند. شهنواز از گزارش سالانهٔ نمایندگی بریتانیا در خلیج فارس در ۱۲۸۹ خورشیدی (۱۹۱۰ میلادی) نقل می‌کند که «باارزش‌ترین» منافع بریتانیا در ایران «در قلمرو خزعل یا در کنار آن» قرار داشت. غنی نشان می‌دهد که کاکس حتی پیوستن عربستان به عراق را پیشنهاد کرده بود (غنی، ص ۳۳۵). با این همه، در سال‌های ۱۳۰۱ تا ۱۳۰۳ دیدگاه کارگزاران بریتانیا یکسان نبود. کنسول‌های جنوب و گروهی از افسران هند خزعل را دوستی وفادار می‌دانستند که نباید رها شود. لورین، اووی و وزارت خارجه در لندن، برعکس، رابطه با دولت مرکزی نیرومند تهران را مهم‌تر می‌شمردند. کرزن نیز، به روایت غنی، ارتش رضاخان را ابزاری «برای از میان بردن دوستان ما» می‌دید (غنی، ص ۲۶۷). در پایان، به گفتهٔ غنی، دولت بریتانیا میانجی‌گری را برگزید و از پشتیبانی نظامی از خزعل خودداری کرد (غنی، ص ۳۴۱ و ۳۴۲)."},{"title":"روایت خزعل و هوادارانش","body":"خزعل و هم‌پیمانانش رویارویی خود را دفاع از قانون اساسی و از پادشاه قانونی، احمد شاه، معرفی می‌کردند. تلگراف‌های شهریور ۱۳۰۳ او رضاخان را به زیر پا گذاشتن قانون اساسی متهم می‌کرد (غنی، ص ۳۳۷). شهنواز، به استناد «سفرنامهٔ خوزستان»، می‌نویسد که روزنامه‌های بغداد، سوریه و مصر در این زمان مقاله‌هایی به سود خزعل منتشر کردند و «امارت مستقل» او و جدایی‌اش از ایران را ستودند. خزعل همچنین فرستادگانی به نزد مراجع شیعه در عتبات فرستاد تا از آنان پشتیبانی بخواهد."}],"aftermath":"با فرار سیمیتقو به ترکیه در مرداد ۱۳۰۱ و دستگیری خزعل در فروردین ۱۳۰۴، دو کانون نیرومند مرزهای غربی ایران از میان رفت. غنی می‌نویسد که سیمیتقو در ۱۳۰۹ خورشیدی کشته شد (غنی، ص ۲۵۷). ارفع، که بعدها در کردستان خدمت کرد، روایت این سال‌ها را در فصل‌های پسین کتاب خود ادامه داده است. در خوزستان، به گفتهٔ شهنواز، دو هفته پس از دیدار اهواز نیروهای دولتی سراسر استان را در دست گرفتند و زاهدی فرماندار نظامی و حاکم آن شد.\n\nغنی می‌نویسد که نام استان پس از تسلیم خزعل رسماً از «عربستان» به «خوزستان» بازگشت (غنی، ص ۳۴۴). نویسندهٔ «سفرنامهٔ خوزستان» در همان جملهٔ «مثل شاهین» برنامهٔ آیندهٔ استان را نیز آورده است. بر پایهٔ این برنامه، مالیه باید درآمدهای دولت را گرد می‌آورد، قشون نظم ولایت را برقرار می‌کرد، گمرک بر واردات و صادرات نظارت داشت و عدلیه به عریضه‌های مردم رسیدگی می‌کرد (سفرنامهٔ خوزستان، ص ۱۱۵ و ۱۱۶). هدایت در خاطراتش، در گزارشی از سال‌های پس از سلطنت رضاشاه، می‌نویسد که عربستان «پس از کوتاه شدن دست خزعل که در تحت حمایت پادشاه انگلیس در تهران است» تابع وزارت داخله شده است (هدایت، برگ ۵۰۷).\n\nخزعل هرگز اجازه نیافت تهران را ترک کند. به گفتهٔ غنی، رضاشاه گاه او را با احترام می‌پذیرفت و هنگامی که شیخ از کم‌سو شدن چشمانش شکایت کرد، رضاشاه یک چشم‌پزشک اروپایی را به تهران فراخواند (غنی، ص ۳۴۶). شهنواز می‌نویسد که خزعل بدهی‌های گذشته‌اش را هرگز نپرداخت و باقی عمر را در رفت‌وآمد میان وزارتخانه‌ها برای سامان دادن به حساب‌های کهنه و نجات دارایی‌هایش گذراند. او در ۶ خرداد ۱۳۱۵ خورشیدی (۲۴۹۵ شاهنشاهی، ۲۷ مه ۱۹۳۶ میلادی) در تهران درگذشت و پیکرش را برای خاکسپاری به نجف بردند. غنی می‌افزاید که دارایی‌های او پس از کناره‌گیری رضاشاه به وارثانش بازگردانده شد (غنی، ص ۳۴۶).\n\nپیروزی خوزستان جایگاه سردار سپه را در برابر مجلس، دربار قاجار و بریتانیا استوار کرد. مستوفی، که در این باره نگاهی انتقادی دارد، این پیروزی را همان رویدادی می‌داند که «میخ سلطنت آیندهٔ سردار سپه را کوبید» (مستوفی، ج ۳، برگ ۶۵۱). شهنواز می‌نویسد که مجلس مؤسسان کمتر از یک سال بعد، در آذر ۱۳۰۴ خورشیدی (۲۴۸۵ شاهنشاهی)، پایان دودمان قاجار و برپایی دودمان پهلوی را تصویب کرد. پرونده‌های این گذار در مدخل‌های جداگانهٔ این دانشنامه آمده است.\n\nنخستین روایت از پایان کار خزعل در «سفرنامهٔ خوزستان» آمد که تصویر رسمی دورهٔ پهلوی را شکل داد. تاریخ‌نگاران پسین، به‌ویژه غنی با تکیه بر اسناد وزارت خارجهٔ بریتانیا و شهنواز با تکیه بر گزارش‌های کنسولی، نشان دادند که بریتانیا میان پاسداری از دست‌پروردهٔ قدیمی خود و رابطه با دولت نیرومند تازهٔ تهران دودل بود و سرانجام دومی را برگزید. روایت جنگ سیمیتقو بیشتر از خاطرات افسرانی چون ارفع و جهانبانی و از کتاب بهار به دست آمده است.\n\nاین منابع از چند جایگاه گوناگون نوشته شده‌اند. ارفع افسری بود که خود در جبههٔ آذربایجان می‌جنگید. بهار و مستوفی از نزدیک شاهد سیاست تهران بودند و هر دو با سردار سپه زاویه داشتند. «سفرنامهٔ خوزستان» روایت فرمانده پیروز است. غنی و شهنواز، دهه‌ها بعد، این روایت‌ها را با اسناد بایگانی‌های بریتانیا سنجیده‌اند. همسنجی این منابع نشان می‌دهد که آنان در اصل رویدادها کمابیش همداستان‌اند و بیشتر در شمار سپاهیان، روز رویدادها و داوری دربارهٔ انگیزه‌ها با هم تفاوت دارند."}