# قتل امیرکبیر در فین

تاریخ: دی ۱۲۳۰ | شاهنشاهی دی ۲۴۱۰ | ژانویه ۱۸۵۲
رده: رویداد فرعی و زمینه‌ای
موضوع: court

## خلاصه
ناصرالدین شاه قاجار در آبان ۱۲۳۰ (۲۴۱۰ شاهنشاهی) میرزا تقی‌خان امیرکبیر را، پس از سه سال صدارت، در چند گام از قدرت کنار گذاشت. نخست، روز ۲۰ آبان، او را از صدارت برداشت و در فرماندهی سپاه نگاه داشت. سپس، روز ۲۶ آبان، میرزا آقاخان نوری اعتمادالدوله را صدراعظم کرد. روز ۲۹ آبان، پس از آنکه هیئت سفارت روسیه با قزاقان به خانهٔ امیرکبیر رفت و حمایت امپراتور را به او پیشنهاد کرد، دستور بازداشت او را داد. روز ۳۰ آبان نیز همهٔ منصب‌ها و لقب‌هایش را گرفت. امیرکبیر را با همسرش، عزت‌الدوله، خواهر پادشاه، به باغ فین کاشان تبعید کردند. چهل روز بعد، علی‌خان فراشباشی به فرمان پادشاه به فین رفت و امیرکبیر را در گرمابهٔ باغ کشت. عباس امانت در «قبلهٔ عالم» تاریخ قتل را ۲۰ دی ۱۲۳۰ (۲۴۱۰) می‌نهد. روزنامهٔ دولتی وقایع اتفاقیه و محمدتقی لسان‌الملک سپهر، وقایع‌نگار رسمی دربار، مرگ او را پیامد بیماری خواندند. امانت این قتل را از تاریک‌ترین لحظه‌های پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار و پایان دوره‌ای کوتاه اما سرنوشت‌ساز در تاریخ قاجار می‌داند.

## زمینه
امانت ریشهٔ برکناری را در دوگانگی نقشی می‌بیند که امیرکبیر برای پادشاه در نظر داشت. از یک سو ناصرالدین شاه قاجار باید در کار دولت شرکت می‌کرد و در چشم مردم پادشاهی نیرومند و مسئول می‌نمود. از سوی دیگر، باید از خطی که صدراعظم تعیین می‌کرد پیروی می‌کرد. امانت می‌نویسد که سخت‌گیری امیرکبیر با شاهزادگان و دیوانیان، صدارتش را در چشم آنان «حکومت وحشت» جلوه داده بود. خاستگاه فرودستش نیز، با وجود وصلت با خاندان سلطنت، شبکهٔ خویشاوندی نیرومندی برای او نمی‌ساخت. به گفتهٔ امانت، مهد علیا و هم‌پیمانانش امیرکبیر را «قائم‌مقامی دیگر» می‌نمایاندند، و او که یکسره به لطف پادشاه تکیه داشت، صف دفاعی خود را بی‌پاسدار گذاشته بود.

سفر ناصرالدین شاه قاجار به اصفهان در تابستان ۱۲۳۰ (۲۴۱۰) شکاف را آشکار کرد. امیرکبیر خواست عباس میرزا، برادر ناتنی سیزده‌سالهٔ پادشاه، و مادرش خدیجه همراه موکب باشند. امانت این خواست را احتمالاً از ترس دسیسهٔ بیگانه و دشمنان در غیاب پادشاه می‌داند. ناصرالدین شاه قاجار از برادرش بیزار بود، و خدیجه از ترس آزار قوانلوها از راه فرهاد میرزا حمایت بریتانیا را جسته بود. بریتانیا نیز در عباس میرزا جانشینی بالقوه برای پادشاه می‌دید. امیرکبیر پادشاه را به نرمی با برادرش فرامی‌خواند، و دشمنانش این توصیه را نشانهٔ گرایش او به عباس میرزا وانمود کردند. او در پاسخ به اعتراض مهد علیا به حضور خدیجه در اردو، با تندی نوشت که مادر پادشاه همتایی ندارد و نباید برای خود رقیب بتراشد.

سپهر می‌نویسد که پادشاه در بازگشت از کاشان به قم، عباس میرزا را به حکومت قم گماشت تا از وسوسهٔ بزرگانی که با او راه داشتند رها شود. به گفتهٔ سپهر، امیرکبیر بی‌آگاهی پادشاه اجازه داد بنه و بار عباس میرزا راه تهران را در پیش گیرد، و پادشاه با خشم فرمان بازگرداندن او را داد. سپهر این را «اول فرزين بندى» می‌خواند که در صفحهٔ شطرنج سرنوشت امیرکبیر رخ نمود. امانت می‌افزاید که مرگ نخستین ولیعهد، سلطان محمود میرزا، در ۱۲۲۸ (۲۴۰۸)، مسئلهٔ جانشینی را بار دیگر به دسیسه‌های درباری و گمانه‌زنی بیگانگان سپرده بود. محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه، تاریخ‌نگار قاجار، دهه‌ها بعد نوشت که امیرکبیر می‌خواست عباس میرزا را ولیعهد کند. امانت در درستی این روایت تردید دارد، اما آن را بازتاب نگرانی‌ای می‌داند که ذهن پادشاه را می‌آزرد.

## برکناری از صدارت
به گفتهٔ امانت، پس از بازگشت به تهران، بدگمانی جای دلبستگی پادشاه را گرفته بود. علت اصلی درنگ در برکناری کامل، ترس پادشاه از پیامدهای نظامی بود، چون به او گفته بودند امیرکبیر با سرداران سپاه و حاکمان عراق عجم هم‌دست است. ناصرالدین شاه قاجار چهارصد نگهبان گرد کاخ گماشت. امیرکبیر روز ۱۵ آبان، خانه‌نشین و بی‌راه به پادشاه، با طعنه نوشت که امیرنظامی نیز چون دستخط‌های پادشاه رفته‌رفته از میان رفته است، و پادشاه در میان سپاه است و امیرنظام در خانه زیارت عاشورا می‌خواند.

امانت تاریخ برکناری از صدارت را ۲۰ آبان ۱۲۳۰ (۲۴۱۰) می‌نهد و دستخط پادشاه را نقل می‌کند که صدارت را پرزحمت می‌خواند و امیرکبیر را در امیرنظامی نگاه می‌دارد. سپهر ماجرا را با جزئیاتی دیگر و در روز پنجشنبه ۲۴ آبان روایت می‌کند. به نوشتهٔ او، امیرکبیر چون دید پادشاه، برخلاف هر روز، به هنگام نیمروز او را فرانخوانده، از دیوان برخاست و به خانه رفت. سپهر از زبان امیرکبیر می‌آورد که مرزها را به لشکریان و مالیات را به حاکمان و مستوفیان سپرده است و دیگر برای چه در این انجمن بنشیند. پادشاه آنگاه دستخطی برای او فرستاد که در آن خشونت او را با مردم نکوهید، او را از صدارت کنار گذاشت، و امیرنظامی را برایش نگاه داشت. به همراه دستخط، شمشیری مرصع و نشانی گوهرنشان، به گفتهٔ سپهر به بهای دوازده هزار تومان زر، فرستاد.

## نامه‌های پادشاه و درخواست دیدار
امانت نامه‌های ناصرالدین شاه قاجار را در این روزها آکنده از احساس گناه می‌یابد. پادشاه در نامه‌ای در ۲۴ آبان سوگند خورد که امیرکبیر را «عاشقانه» دوست دارد، و نوشت که چنان رفتار خواهد کرد که کسی نفهمد چه رخ داده، گویی امیر از بسیاری کار به ستوه آمده و دو سه دستگاه را بر دوش پادشاه نهاده است. او وعده داد که در کار سپاه دخالت نکند و یک دینار بیش از آنچه امیر روا داشته، نبخشد. امیرکبیر درخواست دیدار کرد، اما پادشاه نپذیرفت. امیرکبیر در نامه‌ای نوشت که مردم این سرزمین چون بهانه‌ای بیابند، این «کار منظم» را که جهانیان بر آن رشک می‌برند، تباه می‌کنند و او را نیز نابود می‌کنند. پادشاه از راه خواهرش، ملک‌زاده خانم، پیام مهر فرستاد و در نامه‌ای دیگر نوشت که شرم داشته او را بپذیرد و کاش هرگز پادشاه نبود. او سوگند خورد هرکس از امیر بد بگوید، او را به دهانهٔ توپ ببندد.

## صدارت نوری و پیمان‌نامهٔ امیرکبیر
روز جمعه ۲۶ آبان، ناصرالدین شاه قاجار میرزا آقاخان نوری اعتمادالدوله را با لقب صدراعظم به صدارت گماشت. امیرکبیر در همان روز به سلام عام نرفت. امانت این را خطایی بزرگ می‌داند که تاریک‌ترین بدگمانی‌های پادشاه را باورپذیر کرد. به گفتهٔ امانت، صدارت نوری پیروزی مهد علیا، اشراف قاجار و جاستین شیل، وزیر مختار بریتانیا، بود. پادشاه پیش از انتصاب، نوری را چهار روز در بازداشت نگاه داشت تا از حمایت بریتانیا دست بکشد. نوری نوشت که جز در سایهٔ پادشاه زیر حمایت هیچ دولتی نیست، و از پادشاه تضمین کتبی گرفت که پس از برکناری جانش در خطر نخواهد بود. از امیرکبیر نیز پیمان‌نامه‌ای دوازده‌ماده‌ای گرفتند. در آن پذیرفت که به امیرنظامی بسنده کند، در عزل و نصب و افزایش مواجب و کار خارجه دخالت نکند، عریضه‌های مردم را از رسیدن به پادشاه بازندارد، و به دستخط‌های پادشاه زود پاسخ دهد. امانت این سند را فهرست شکایت‌های مخالفان امیرکبیر و ترفندی برای گرفتن اقرار به گناه می‌داند.

## آخرین دیدار
سپهر و امانت هر دو آخرین دیدار امیرکبیر و پادشاه را روایت می‌کنند. امانت روایت سپهر را «اغراق‌آمیز» اما نه یکسره بی‌پایه می‌خواند. به روایت سپهر، امیرکبیر از نظم دادن به کشور، دفترخانه، لشکر و قورخانه سخن گفت و پرسید که آیا سزاوار است پادشاه به جای پاداش، او را چون گناهکار کیفر دهد. پادشاه برآشفت. او امیرکبیر را «يك تن مرد رعيّت» خواند و گفت که قاجاریه هفت پشت پادشاه بوده‌اند و نیازی به او برای سامان دادن پادشاهی خود ندارند. او برانداختن بست‌ها را نیز «خيانتى بزرگ» به دین و دولت شمرد. سپهر می‌نویسد که اشک بر چهرهٔ امیرکبیر دوید و به خانه بازگشت. امانت یادآوری می‌کند که این تندی با نامه‌های پرمهر چند روز پیش‌تر سخت ناسازگار است، و نشان دگرگونی بزرگی در نگرش پادشاه است.

به گفتهٔ امانت، این دیدار به نوری و هم‌دستانش دستاویز داد تا خواستار شوند که امیرکبیر فرماندهی سپاه را، که حدود صد هزار سرباز منظم و سی‌وشش هزار نیروی نامنظم را دربرمی‌گرفت، رها کند و حکومت ولایتی را بپذیرد. پادشاه و نوری حکومت فارس، اصفهان و قم را به او پیشنهاد کردند و او همه را رد کرد، چون می‌ترسید بیرون رفتن از تهران به نیرنگ و خطر جان بینجامد.

## میان دو سفارت
امیرکبیر حدود ۲۷ آبان به شیل پیام داد و درخواست کرد که اگر از پادشاه احساس خطر کرد، به سفارت پناه ببرد. شیل پاسخ داد که درها به روی او باز است. روز ۲۴ آبان، میرزا حسن‌خان وزیر نظام، برادر امیرکبیر، با شنیدن خبر برکناری به سفارت بریتانیا پناه برده بود، اما به خواهش امیرکبیر بیرون آمد. امیرکبیر در نامه‌ای به پادشاه برای این کار پوزش خواست و با مصراع «ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد» از نومیدی خود گفت. امانت مصراع دوم را نیز یادآوری می‌کند، «من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار»، که با تلاش‌های بیهودهٔ او برای پناه بردن به سفارتخانه‌ها هم‌خوان است.

نوری نیز از شیل یاری خواست، و شیل با تأیید پادشاه میانجی شد. قرار بر این شد که امیرکبیر حکومت کاشان را بپذیرد و شیل امنیت جان و مال او و خانواده‌اش را تضمین کند. بامداد ۲۹ آبان، دکتر دیکسون، پزشک سفارت، این پیشنهاد را به امیرکبیر رساند. به گزارش شیل، امیرکبیر آن را «با شادی» پذیرفت و پسر بزرگ و برادرش را به سفارت فرستاد. اما نیم ساعت بعد، پرنس دالگوروکی، وزیر مختار روسیه، اعضای سفارت را با جامهٔ رسمی و نگهبانان قزاق به خانهٔ امیرکبیر فرستاد و «حمایت امپراتور» را بی‌قید و شرط به او پیشنهاد کرد. به روایت شیل، امیرکبیر به منشی سفارت بریتانیا گفت که به کاشان نمی‌رود و تهران را ترک نمی‌کند. شیل بی‌درنگ به نوری خبر داد که دیگر کاری به امیرنظام ندارد.

## بازداشت و سلب منصب‌ها
خانهٔ امیرکبیر در ارگ، نزدیک اندرونی بود که خواهر پادشاه و، به گفتهٔ او، مادرش در آن به سر می‌بردند. ناصرالدین شاه قاجار حضور قزاقان روس را گرد این خانه توهینی به حرمت سلطنت شمرد. نوری بعدها به شیل گفت که اگر وابستگان روس بیرون نمی‌رفتند، پادشاه آماده بود با ملازمانش به خانهٔ امیر برود و در همانجا سر او را ببرد. دالگوروکی سرانجام قزاقان را بیرون برد. سه ساعت از شب ۲۹ آبان گذشته، نگهبانان پادشاه امیرکبیر را بازداشت کردند و از خانه‌اش بردند.

روز ۳۰ آبان، پادشاه همهٔ منصب‌ها، لقب‌ها و امتیازهای امیرکبیر را گرفت. وقایع اتفاقیه همان روز این تصمیم را «براى صلاح مملكت و دولت» خواند و صدارت نوری را برای نخستین بار اعلام کرد. یادداشت وزیر امور خارجه به سفارتخانه‌ها از زبان پادشاه نوشت که امیرکبیر اکنون «تنها یکی از رعایای ایران» است. امانت می‌نویسد که این جمله برای بستن راه ادعای روسیه بود که امیرکبیر را، در مقام عضو خاندان سلطنت، سزاوار حمایت امپراتور بداند. چند روز بعد منصب امیرنظام یکسره برافتاد و کار سپاه از راه آجودان‌باشی به نوری رسید. گرنی و نبوی در مقالهٔ «دارالفنون» در دانشنامهٔ ایرانیکا تاریخ برکناری را ۱ آذر ۱۲۳۰ (۲۴۱۰) می‌نهند. این تاریخ با گام پایانی سلب منصب‌ها هم‌خوان است.

شب ۳۰ آبان، فرستاده‌ای از سوی امیرکبیر سندی نزد شیل برد که در آن امیرکبیر از هر حق پناه بردن به سفارت یا کنسولگری‌های بریتانیا چشم می‌پوشید. شیل آن را بی‌درنگ امضا و مهر کرد. دالگوروکی از امضای سند مشابه سر باز زد، چون گمان داشت امیرکبیر آن را زیر فشار نوشته است. با این همه، نامه‌ای از امیرکبیر به شیل، به تاریخ ۱ آذر، در دست است که در آن از «واپسین نفس» خود می‌نویسد و خود و خانواده و برادرش را به حمایت بریتانیا می‌سپارد. شیل این نامه را بعدها در گزارشی به لندن فرستاد و آن را نامه‌ای خواند که امیرکبیر «پیش از اشغال خانه به دست وابستگان روس» نوشته بود. امانت این ادعا را با تاریخ خود نامه ناسازگار می‌یابد و رفتار شیل را دست‌کم خطا و دست‌بالا پرده‌پوشی می‌داند.

## تبعید به فین
سپهر می‌نویسد که پادشاه نخست حکومت کاشان را برای امیرکبیر فرمان داد. او از زبان خود نقل می‌کند که در انجمن درباریان گفته است ایران با آن پهنا بر کبریای میرزا تقی‌خان تنگ آمد، و کاشان، «وادى خاموشان»، چگونه آن را برتابد. به روایت سپهر، میرزا یعقوب‌خان، منشی اول سفارت روسیه، به امیرکبیر پیشنهاد کرد چند روزی در امامزاده‌ای بست بنشیند. امیرکبیر پاسخ داد که هیچ عالمی نمانده که پرچم حشمتش را از پای درنیاورده باشد، و امروز کسی را یارای شفاعت او نیست. امانت این پاسخ را یادآور ریشخندی تلخ می‌داند، چون خود امیرکبیر بست‌ها را برانداخته بود و جز سفارتخانه‌ها پناهی برایش نمانده بود.

جلیل‌خان با صد سوار امیرکبیر را به فین کاشان برد. به نوشتهٔ سپهر، عزت‌الدوله از کنار همسرش دور نشد و او را در کالسکهٔ خود نشاند تا مأموران در راه آزاری به او نرسانند. ماری شیل، همسر وزیر مختار بریتانیا، در خاطراتش از دیدار تصادفی کاروان تبعید بیرون باروی تهران نوشت: امیر و شاهزاده‌خانم در تخت‌روانی بسته، میان نگهبانان، «چون کاروان تشییع جنازه». امانت لحن او را نشانهٔ وجدانی آزرده از کوتاهی همسرش می‌داند. فرمان پادشاه برای نگهبانان، به نوشتهٔ امانت، رفتار محترمانه با تبعیدی را می‌خواست اما هرگونه نامه‌نگاری او را، جز با صدراعظم و در موارد اضطراری، ممنوع می‌کرد. امانت می‌نویسد که امیرکبیر در چهل روز تبعید کمتر از خانه بیرون رفت، و عزت‌الدوله، از ترس زهر، هر خوراکی را پیش از او می‌چشید.

## فرمان قتل
امانت می‌نویسد که در تهران دولت نوری از همان ماه نخست به فساد و فروش منصب‌ها دچار گشت، و شیل حتی بازگشت امیرکبیر را به قدرت محتمل دانست. دالگوروکی می‌گفت که به‌زودی امپراتور روس امیرکبیر را زیر حمایت خود خواهد گرفت. نوری بعدها در پاسخ به اعتراض کنت نسلرود، وزیر خارجهٔ روسیه، نوشت که دشمنان امیرکبیر از همین سخنان بهره بردند. به گفتهٔ نوری، آنان پادشاه را ترساندند که امیرکبیر به خاک روسیه بگریزد و تنها خواهر پادشاه را با همهٔ دارایی و جواهرات با خود ببرد. امانت این توضیح را «دور از واقع» و نوعی ریاکاری آشکار می‌خواند.

امانت می‌نویسد که پادشاه پیش‌تر دو بار فرمان قتل را صادر و سپس لغو کرده بود. سرانجام دستخطی به حاجی علی‌خان فراشباشی، دست‌پروردهٔ پیشین امیرکبیر که به دشمنش بدل شده بود، فرستاد که او مأمور است به فین برود و میرزا تقی‌خان را «آسوده کند». پادشاه به او وعدهٔ سربلندی در میان همگنان داد. علی‌خان با گروهی از فراشان با شتاب به فین رفت، چون دشمنان امیرکبیر می‌ترسیدند پادشاه پشیمان شود. به روایتی که امانت نقل می‌کند، امیرکبیر گمان کرد دستخط پایان تبعید یا حتی بازگشت به منصب در راه است و برای پوشیدن خلعت به گرمابهٔ باغ رفت. در آنجا رگ‌های دست و پایش را گشودند و پس از چند ساعت خونریزی، با فرو بردن حوله در گلویش خفه‌اش کردند. امانت می‌نویسد که او این پایان بی‌رحمانه را با وقار پذیرفت و همسرش پس از آن آگاهی یافت. تاریخ قتل در «قبلهٔ عالم» ۲۰ دی ۱۲۳۰ (۲۴۱۰) است.

## روایت رسمی و پرده‌پوشی
دربار قتل را در داخل کشور انکار کرد. به نوشتهٔ امانت، وقایع اتفاقیه شش روز پس از مرگ، در ۲۶ دی، خبر داد که میرزا تقی‌خان ناخوش است و چهره و پاهایش تا زانو ورم کرده است. دو شماره بعد، در ۱۰ بهمن، در خبری کوتاه اعلام کرد که امیرنظام و شخص اول پیشین دولت در کاشان درگذشته است. سپهر نیز در «ناسخ‌التواریخ» مرگ او را پیامد آشفتگی مزاج و ورمی می‌خواند که از انگشتان پا تا شکم رسیده بود. به نوشتهٔ سپهر، بزرگان کاشان جسد را در پشت مشهد کاشان به خاک سپردند، و چند ماه بعد عزت‌الدوله آن را به عتبات برد. امانت می‌نویسد که وقایع‌نگاران قاجار، جز اندکی، در سراسر دورهٔ ناصری از همین بیماری‌های خیالی پیروی کردند تا رازی آشکار را بپوشانند.

## دیدگاه‌ها
پاسخ دولت ایران به گزارش میرزا شفیع‌خان، کاردار ایران در لندن، از زبان پادشاه، روشن‌ترین توجیه سلطنتی را می‌دهد. در آن آمده است که میرزا تقی‌خان «گدازاده» بود، پادشاه او را به «شخص اول» برکشید و اختیاراتی به او داد که هیچ وزیری در ایران نداشته بود. به گفتهٔ این متن، غرور او را به نادیده گرفتن فرمان‌ها کشاند و نیت‌های نادرستی در سر داشت که جز پادشاه کسی از آن آگاه نبود. نامه می‌افزاید که فرا خواندن قزاقان روس به جایی که مادر و خواهر پادشاه می‌زیستند، اثری بسیار ناخوشایند بر خاطر پادشاه گذاشت. متن با این جمله پایان می‌یابد که امیرکبیر در کاشان «به رحمت خدا» از جهان رفت. امانت این را «فروکاستی معصومانه» از حقیقت می‌خواند و می‌نویسد که پادشاه اعدام نوکر فرودست خود را به اتهام خیانت حق خدادادی خود می‌دانست.

نوری قتل را پیامد بی‌پروایی دالگوروکی شمرد و نوشت که اگر سفیر روس دخالت نکرده بود، امیرکبیر چند ماهی در کاشان حکومت می‌کرد و به منصب خود بازمی‌گشت. شیل نوری را از «هم‌دستی در این فاجعه» تبرئه نکرد، اما محرک اصلی را مهد علیا دانست. به گفتهٔ او، جوانی پادشاه و نفوذ زیان‌بار مادرش رفتار ناشایست او را با مردی که آن همه به او خدمت کرده بود، تا اندازه‌ای توجیه می‌کرد.

امانت قتل امیرکبیر را در سنت کهن وزیرکشی در ایران اسلامی می‌نشاند. او از برمکیان و حسنک وزیر تا وزیران کشته‌شدهٔ دوره‌های بعد یاد می‌کند. او قتل حاجی ابراهیم‌خان اعتمادالدوله شیرازی در آغاز پادشاهی فتحعلی شاه قاجار و قائم‌مقام فراهانی را نمونه‌های قاجاری این سنت می‌شمارد. به گفتهٔ امانت، قربانی کردن وزیرِ سرپرست برای بسیاری از فرمانروایان جوان آیین گذار به بلوغ سیاسی بود. امانت ناصرالدین شاه قاجار را در کشاکش میان مادر و اتابک تصویر می‌کند. او قتل را «پدرکشی سیاسی» می‌خواند که پادشاه را از سرپرستی اتابک رها کرد، اما تنها او را اسیر پدرخوانده‌ای دیگر، نوری، کرد.

امپراتور روس به سفیر بریتانیا در سن‌پترزبورگ گفت که خبر «قتل وزیر پیشین پادشاه» را با «خشم و وحشت» شنیده است. او افزود که ایرانیان «مردمی بی‌ایمان و بی‌قانون»اند. واتسون، از نویسندگان بریتانیایی آن روزگار، نوشت که سرنوشت او «بیشترین وحشت را در سراسر اروپا» برانگیخت. امانت از روایتی یاد می‌کند که واتسون آورده است: پادشاه پشیمان سالگرد مرگ امیر را روز روزه و فروتنی قرار داده بود. امانت شاهد استواری بر چنین پشیمانی نمی‌یابد و آن را بخشی از هاله‌ای می‌داند که حقیقت و افسانه با هم گرد چهرهٔ امیرکبیر ساختند. فرهاد میرزا، شاهزادهٔ قاجار که خود از سقوط امیرکبیر سود می‌برد، در همان سال برای مرگ او مادهٔ تاریخ «خدمت کرد» را ساخت. او دو مادهٔ تاریخ دیگر را نیز از ستایندگان ناشناس نقل کرد: «کو امیر نظام» و «مرد بزرگی تمام شد».

## پیامد
لرد مالمزبری، وزیر خارجهٔ بریتانیا، نامه‌ای به شیل نوشت که امانت آن را از تندترین نامه‌ها در تاریخ روابط ایران و بریتانیا می‌داند. او برای اطمینان از رسیدن متن بی‌کم‌وکاست به پادشاه، آن را در لندن به فارسی ترجمه و آوانویسی کرد. مالمزبری قتل را کاری «شرم‌آور و وحشیانه» خواند. او یادآوری کرد که امیرنظام در هنگام قتل، تضمین کتبی پادشاه را برای امنیت جان خود در دست داشت. او هشدار داد که اگر جنایت‌های مشابهی پیش آید، بریتانیا در ماندن وزیر مختار خود در ایران بازنگری خواهد کرد. دالگوروکی پیش از قتل امیرکبیر را، با همهٔ دشمنی با روسیه، در ادارهٔ داخلی کشور برتر خوانده بود و از خطرهای دولت نوری هشدار داده بود.

امانت می‌نویسد که پیامد بزرگ قتل، از دست رفتن فرصت ساختن دولتی نیرومند با دیوانی کارآمد و سپاهی منظم بود. به گفتهٔ او، برکناری امیرکبیر بقای دستگاه قاجار و حفظ وضع موجود را برای دهه‌ها تضمین کرد. دربار، اشراف، روحانیان بلندپایه، خان‌های ایلی و دیوانیان محافظه‌کار جایگاه خود را نگاه داشتند. پادشاه پس از آن به هر دولتمرد بلندپایه‌ای با برنامهٔ اصلاحی محدودکنندهٔ قدرتش بدگمان ماند. دارالفنون، بنیادی که امیرکبیر پایه گذاشته بود، بی بنیان‌گذارش کار خود را آغاز کرد.

امانت می‌نویسد که مرگ امیرکبیر در روان جمعی ایرانیان به لحظهٔ آشنای پیوستن یک انسان به جمع قهرمانان شهید می‌ماند. او این قتل را پرسوگترین قتل تاریخ نوین ایران می‌خواند. ناصرالدین شاه قاجار در سفر به ولایات مرکزی در ۱۲۷۰ (۲۴۵۰)، در هزاوه، زادگاه امیرکبیر، خویشان بازماندهٔ او را به حضور خواست. او چهرهٔ امیرکبیر را نیز برای «مرآت‌البلدان» اعتمادالسلطنه طراحی کرد. امانت روایت می‌کند که دو دختر خردسال امیرکبیر، خواهرزادگان پادشاه، او را «قاتل پدرشان» می‌خواندند. امانت هشدار می‌دهد که آرمانی کردن امیرکبیر برخی کاستی‌های منش او و علت‌های اختلافش با پادشاه را پوشانده است.

## منابع
- [amanat-pivot / ص ۱۱۸ و ۱۳۸ تا ۱۶۸] عباس امانت در قبلهٔ عالم برکناری امیرکبیر، تبعید به فین و فرمان قتل را روایت می‌کند.
- [nasekh / ج ۳، ص ۳۷۸ تا ۳۸۸] سپهر در ناسخ‌التواریخ روایت رسمی دربار را از برکناری و مرگ امیرکبیر آورده است.
- [iranica-dar-al-fonun / مدخل] گرنی و نبوی در دانشنامهٔ ایرانیکا گشایش دارالفنون را در روزهای پس از برکناری امیرکبیر می‌آورند.

## کسان
- amir-kabir: ناصرالدین شاه قاجار فرمان قتل او را در حمام فین کاشان داد.
صفحه: https://mashrooteh.org/ruydad/amir-kabir-death